⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p44
پرده زیر دستش کمی تکون خورد.
صدای خیلی آرومی بلند شد.

همه‌ی نگاه‌ها به سمت ورودی سالن برگشت.

نفسش رو توی سینه حبس کرد.
پرده زیر دستش تکون خورد.
صدای خیلی آرومی توی سالن پیچید.

چند نفر هم‌زمان سرشون رو به سمت ورودی چرخوندن.
قلب نینا داشت از سینه‌ش بیرون می‌زد.
«لطفاً... نبیننم...»
یکی از نگهبان‌ها جلو اومد.
چند قدم بیشتر با پرده فاصله نداشت.
نینا نفسش رو حبس کرد و دستش رو محکم روی دهنش گذاشت.
فقط صدای قدم‌های نگهبان شنیده می‌شد.

همین که دست نگهبان به پرده نزدیک شد، صدای یکی از اعضای شورا بلند شد.
«قربان، درباره‌ی مرز شمالی هم باید تصمیم بگیریم.»
نگهبان مکث کرد.
برگشت سمت میز.
«ببخشید.»

آروم چشم‌هاش رو بست.
انگار برای چند ثانیه دوباره می‌تونست نفس بکشه.
داخل سالن، جلسه ادامه پیدا کرد.
همون مرد میانسال دوباره گفت:
«اگر اون انسان قبل از ما حقیقت رو بفهمه، دیگه دیر میشه.»
یکی دیگه با اخم جواب داد:
«هنوز هیچ نشونه‌ای پیدا نکردیم.»
جیمین برای چند لحظه ساکت موند.
بعد فقط یک جمله گفت.
«همین‌طور بمونه.»
مرد با تعجب نگاهش کرد.
«منظورت چیه؟»
جیمین برگه‌ای رو بست و روی میز گذاشت.
«ترجیح می‌دم تا وقتی مدرکی نداریم، دنبال سایه‌ها ندویم.»

چند نفر با هم شروع به بحث کردن.
بعضی موافق بودن، بعضی مخالف.
نینا از پشت پرده چیزی از حرف‌هاشون نمی‌فهمید.
فقط یک چیز توی ذهنش تکرار می‌شد.
«اون انسان...»
«پیشگویی...»
«نشونه...»

نگاه جیمین مستقیم به پرده‌ای افتاد که نینا پشتش پنهان شده بود.
اما چیزی نگفت.
فقط از جاش بلند شد.
«جلسه ادامه پیدا کنه.»

بدون اینکه به کسی توضیحی بده، به سمت در خروجی راه افتاد...


شرط پارت بعد🫶🏻
لایک:۷ کامنت:۴
❤️🌷
دیدگاه ها (۰)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p43شب...قلعه برخلاف همیشه شلوغ‌تر بود.صدا...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹42نینا با حرص لباس رو دوباره روی تخت اندا...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p34فقط از کنار نینا گذشت و وارد راهروی بع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط