#خورشیدوماه 🌙☀️

#خورشیدوماه 🌙☀️
part=22(فصل2)

فرید: اوههه پس مبارکههه

حامیم: نه داد نزن هنوز مشخص نیست

فرید:بهش نگفتی؟

حامیم: نه

فرید: خب بگو دیگه بابا نگی بدتر میشه ممکنه مرگ پدر مادرش روی روانش تاثیر بزاره

حامیم: گذاشته، خیلی بدم گذاشته، جوری که قبلا خوش خنده ترین دختری بود که دیدم الان.. اصلا انگار توی این دنیا نیست..

فرید: درکش کن هواست بهش باشه تا بفهمه بعد پدر مادرش به تو دلگرم باشه

حامیم: اره الانم همینم ولی پا نمیده😂😂

فرید: اوکی میشه

.
.
«دیدگاه ایرانا»

رفتم توی اتاقی که فرید گفت و وسایل رو اونجا اماده کردم، همینجوری یهو یاد مامانم افتادم که همیشه میگفت دلم میخواد تورو موفق ببینمت اشکم سرازیر شد که یهو دیدم صدای در زدن اومد


ایرانا: بفرمایید؟

حامیم: آم ببخشید اماده ای؟

ایرانا: اره اره

حامیم: چشات؟ خیس شده🙂

ایرانا:عا نه بابا

حامیم: خوبی؟

ایرانا: اوم اره

حامیم: خب بیا زودتر عزیزم.. چیز خانمه.. آم نه زودتر بیا


ایرانا: باشه چشم


«دیدگاه حامیم»

وقتی دیدم داره اشک میریزه دلم ریخت دوست داشتم بغلش کنم ولی نتونستم 😔
دیدگاه ها (۰)

#خورشیدوماه 🌙☀️part=23(فصل2)«دیدگاه ایرانا» حامیم که رفت بیر...

#خورشیدوماه 🌙☀️part=24(فصل2)«دیدگاه ایرانا» رسیدیم خونه، سلا...

#خورشیدوماه 🌙☀️part=21(فصل2)حامیم: وسایل هارو برداشتی؟ ایران...

#خورشیدوماه 🌙☀️part=20(فصل 2)جانا: ایران جونم؟ بیا بیرون از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط