Ilostyou
I_lost_you
Part: 9
لینو و چان وارد خونه شدن
لینو ناخوداگاه یاد اطلاعاتی که از اون پسر پیداکرده بود افتاد حالش بد شد
چان: حالت خوبه لینو؟
لینو: هیونگ یه سوال
لینو: فکرمیکنی کار درستیه که اون پسر رو از کسایی که خریدنش بگیرم؟
چان: اگر من بودم شاید این کارونمیکردم... ولی لینو قلب تو مهربون تر از هر کس دیگه ای پس میتونی این کار رو انجام بدی
لینو: اگر نخواد بیاد چی... اگر از من بترسه چیکار بید بکنم
چان: اینا سوالایین که خودت باید بهشون جواب بدی...من نمیتونم اینجا کمکی کنم
لینو: اوهوم
هیونجین وارد خونه شد
هیونجین: عه سلام هیونگ
چان: بچه تو کجا بودی؟
هیونجین: ببخشید که دستور داده بودید که ببینم فلیکس چه مهارتی داره بعد از اونم رفتم دوستم رو ببینم که تا الان طول کشید
چان: او راست میگی یادم نبود
هیونجین:راستی لینو اسم اون پسر رو پیدا کردم
لینو: جدی؟اسمش چیه
هیونجین: جیسونگ...هان جیسونگ
لینو زیر لب اروم تکرار کرد: جیسونگی... جیسونگی
هیونجین: چیزی میگی؟
لینو: نه... ممنونم
چان: از چانگبین خبر دارید
لینو: اره گفت قراره با کسی که تازه باهاش اشنا شده بره بیرون
هیونجین: دیت؟
لینو: نهگفتش که فقط دوستمه
چان: اون دروغ نمیگه
•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•
توی مسیر جونگین و چانگبین باهم اشنا شدن و همه چیز رو درمورد هم متوجه شدن
بعد از نیم ساعت رسیدن
چانگبین ماشین رو خاموش کرد و پیاده شد در ماشین رو برای جونگین باز کرد
جونگین دید که بند یکی از کفش هاش رو نبسته
داشت خم میشد تا اون رو ببنده اما چانگبین مانعش شد
چانگبین رو به روی جونگین زانو زد و بند کفشش رو بست
جونگین: خودم میتونستم ببندمش
چانگبین: اگر من ببندم اشکالی داره
جونگین: نه...ممنونم
چانگبین: بریم؟
جونگین: بریم
چانگبین یه حسی داشت که نمیتونست توصیفش کنه
نمیدونست اسم این حسچیه؟
به نظر میومد حسیه که تا حالا تجربشنکرده
شاید... شاید اون عاشق شده بود
دست جونگین رو اروم گرفت و وارد شدن
Part: 9
لینو و چان وارد خونه شدن
لینو ناخوداگاه یاد اطلاعاتی که از اون پسر پیداکرده بود افتاد حالش بد شد
چان: حالت خوبه لینو؟
لینو: هیونگ یه سوال
لینو: فکرمیکنی کار درستیه که اون پسر رو از کسایی که خریدنش بگیرم؟
چان: اگر من بودم شاید این کارونمیکردم... ولی لینو قلب تو مهربون تر از هر کس دیگه ای پس میتونی این کار رو انجام بدی
لینو: اگر نخواد بیاد چی... اگر از من بترسه چیکار بید بکنم
چان: اینا سوالایین که خودت باید بهشون جواب بدی...من نمیتونم اینجا کمکی کنم
لینو: اوهوم
هیونجین وارد خونه شد
هیونجین: عه سلام هیونگ
چان: بچه تو کجا بودی؟
هیونجین: ببخشید که دستور داده بودید که ببینم فلیکس چه مهارتی داره بعد از اونم رفتم دوستم رو ببینم که تا الان طول کشید
چان: او راست میگی یادم نبود
هیونجین:راستی لینو اسم اون پسر رو پیدا کردم
لینو: جدی؟اسمش چیه
هیونجین: جیسونگ...هان جیسونگ
لینو زیر لب اروم تکرار کرد: جیسونگی... جیسونگی
هیونجین: چیزی میگی؟
لینو: نه... ممنونم
چان: از چانگبین خبر دارید
لینو: اره گفت قراره با کسی که تازه باهاش اشنا شده بره بیرون
هیونجین: دیت؟
لینو: نهگفتش که فقط دوستمه
چان: اون دروغ نمیگه
•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•
توی مسیر جونگین و چانگبین باهم اشنا شدن و همه چیز رو درمورد هم متوجه شدن
بعد از نیم ساعت رسیدن
چانگبین ماشین رو خاموش کرد و پیاده شد در ماشین رو برای جونگین باز کرد
جونگین دید که بند یکی از کفش هاش رو نبسته
داشت خم میشد تا اون رو ببنده اما چانگبین مانعش شد
چانگبین رو به روی جونگین زانو زد و بند کفشش رو بست
جونگین: خودم میتونستم ببندمش
چانگبین: اگر من ببندم اشکالی داره
جونگین: نه...ممنونم
چانگبین: بریم؟
جونگین: بریم
چانگبین یه حسی داشت که نمیتونست توصیفش کنه
نمیدونست اسم این حسچیه؟
به نظر میومد حسیه که تا حالا تجربشنکرده
شاید... شاید اون عاشق شده بود
دست جونگین رو اروم گرفت و وارد شدن
- ۲۳.۰k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط