حسم به تو.... فصل2

حسم به تو.... فصل2
p14:
دامیان: ها اره خب میخواستم بخاطر تینکه ابروتو جلوی داییت بوردم و کاری ک با دایی‌ت کردم معذرت خواهی کنم و واقعا معذرت میخوام و این که از پنجره اومدم چون فکر میکردم مامان و بابات داییتو دیدن و بهتره یه مدت منو نبینن😅
انیا:(چه منطقی🤦🏻‍♀️)
دامیان: خب پس من برم خدافس[درحال رفتن طرف پنجره]

دامیان از همونجا که اومده بود رفت
فردا ک باز تعطیل بود دامیان به ارشام گفت بیاد خونشون.... ارشام رسید و شروع به نخشه کشیدن کردن

دامیان: هر وقت میخوام بگم دوستش دارم قلبم شروع به تنگ تنگ زدن میکنه نمیتونم حرف بزنم
ارشام: خب از طرف خودت هدیه دادی؟
دامیان: نه ولی فکر خوبیه فقط نمیدونم از چه چیزی خوشش میاد
ارشام: عه بذار ببینم...🤔 اها شماره بکی رو دارم میتونیم از بکی کمک بگیریم
دامیان: به که رفیق خودمی شب بهش زنگ بزن بعد به من خبر بده چی شد
ارشام: باشه

بعد از دو ساعت هر هر کردن:

ارشام: خب من برم خدافس
دامیان: یادت نره ها
ارشام: اوک

ارشام رفت حالا ببینیم شب چی میشه
شب شده بود دیگه کمکم داشت وقت نخشه ارشام و دامیان میرسید
ارشام زنگ زد ب بکی
خونه بلک‌بل:

بکی: عه فکر کنم انیاست... عه نه انیا نیست.. عشقم؟ اها ارشامه واااااااای یعنی اونم عاشقم شده؟!

بکی گوشی رو جواب داد

بکی: الو؟ کارم داشتی
ارشام: بکی موافقی تو کار من و دامیان کمک کنی؟
بکی: اره فقط فردا بیاین خونمون هر وقت خواستین
ارشام: باش

صبح شد و ارشام و دامیان رفت خونه بلک‌بل

بکی: اومدین؟ بیاین اتاق من

رفتن اتاق بکی و ارشام تعریف کرد چی شده ...

دامیان قرمزی: پیش انیا صدات در نیاد و هیچی نگو

بکی هم قبول کرد

[درحال نوشتن پارت بعد می‌باشم]
♡   (\(\                       
    („• ֊ •„)  ♡
┏━∪∪━━━━━━┓
   https://wisgoon.com/anya_forger
┗━━━━━━━━━┛
رمان درباره انیا و دامیان
دیدگاه ها (۶)

چند بار بگم؟ مو های دامیان سبز هست نه قهوه‌ای بفهمین دیگه😂

وای این عکس چه کیوته

بچه ها رامین پیجش رو عوض کردهپیج قبلی: https://wisgoon.com/r...

بکی جونم بیا ست کنیم😊🎀

حسم به تو....فصل2p12شماره ناشناس بود و چون دیگه زنگ نمی‌زد ا...

حسم به تو....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط