خبرت هست که از حال دلم بی خبری ؟

خبرت هست که از حال دلم بی خبری ؟

با خیالات من هر لحظه ولی همسفری

غیر من کوچه و دیوار و در منتظرند

مدتی هست از این کوچه نکردی گذری

تو مسافر شدی و گریه ی من بدرقه ات

اشک از هجر تو افسوس ندارد ثمری

حال من حال بدی نیست فقط غم دارم

درد و غم غیرِ تحمل که ندارد سپری

حال من حالِ عقابیست که آزاد و رها

که به پرواز ندارد دگر بال و پری

خبرت هست در این گوشه به غم میسوزم

حسرتم این شده از سوی تو باشد نظری

گفته بودی که شوی سنگِ صبورِ دل من

وای بر من که شدی سنگِ صبورِ دگری ...
دیدگاه ها (۲۵)

سعدیا گفتی که مهرش میرود از دل ولیمهر رفت و ماه آبان نیز آرا...

مگر همیشهدستانی که داس را بر می دارندهمان هایی نیستند که بذر...

بـا یک شعر،مگر چه می توان کرد ! جز این است که انـدوه را از ی...

در وصف تو گفتم همـه شـعری و ندیدیاز هــجر  تو  نـالــیدم و  ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط