𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
PART¹
(نایون+)(جونگکوک–)(پدر جونگکوک=)
جونگکوک و نایون توی کافه رو به روی هم نشسته بودن و بارون به شیشه های کافه میخورد...نایون جرعه ای از قهوه اش را میخورد
+جونگکوک...هردومون میدونیم که دیگه داریم زیاده روی میکنیم...عشق ما تبدیل به یه عشق افراطی شده...من و تو حتی نمیتونیم یه ثانیه از هم دور بمونیم ...حتی الان با 50 سانتی متر فاصله هردو داریم به سختی جلوی خودمون رو میگیریم...بیا جدا بشیم...شاید بتونیم خودمون رو درمان کنیم و از این نوع عشق راحت بشیم و بعد اگر هردو آماده بودیم برگردیم به هم و یا حتی شاید در زندگی بعدی...
–حق با توعه...رابطمون زیادی افراطی شده...بیا جدا بشیم...امیدوارم خوشبخت بشی و بتونیم دوباره روزی در کنار هم باشیم...
+امیدوارم تو هم خوشبخت بشی...
جونگکوک بدون هیچ حرفی پول صورتحساب رو روی میز کافه گذاشت و بلند شد و آخرین بـوسـه رو از لـب های نایون گرفت
–به عنوان خداحافظی
و بعد بدون هیچ حرفی از کافه خارج شد...
«پرش زمانی 3 ماه بعد»
«ویو نایون»
من و جونگکوک از دوران دانشگاه باهم قرار میزاشتیم اما تصمیم گرفته بودیم تا وقتی قصد اینکه باهم ازدواج کنیم رو پیدا نکردیم به والدینهامون نگیم و حالا که جدا شدیم دیگه لزومی درموردش نبود...این سه ماه خیلی سخت گذشت ولی خب دارم باهاش کنار میام... امروز مامانم بهم گفت تصمیم داره با مردی که چند ماهه داره میبینه ازدواج کنه و من به تصمیمش احترام میزارم چون مادرم خیلی برای بزرگ کردن من زحمت کشید و تنها من رو بزرگ کرد و به خاطر من با هیچ مردی قرار نزاشت اما به تازگی بهش گفتم من به اندازه کافی بزرگ شدم و نیاز نیست نگران من بشه و میتونه قرار بزاره...من وقتی 8 سالم بود پدرم رو از دست دادم و مادرم من رو به تنهایی بزرگ کرد و خب درمورد اون مرد الان نزدیک 1 ساله که داره میبینتش و هردوشون عاشق هم شدن و تصمیم دارن باهم ازدواج کنن و من فقط میدونم اون مرد یه پسر داره که از من دو سال بزرگتره و خب قرارها آخر همین هفته به خونه اون مرد و پسرش نقل مکان کنیم و من دارم وسایلم رو جمع میکنم چون به اندازه کافی زیاد هستن که بخوان 5 روز وقتم رو بگیرن در ضمن باید به مادرم هم کمک کنم...
«پایان ویو نایون»
«ویو جونگکوک»
دوباره با تهیونگ رفته بودم بیرون و خب تمام مدت داشت درمورد اینکه دختر های بهتری هم هستن میگفت ولی من فقط نایون رو میخوام و من الان باید با نبودش کنار بیام!وقتی برگشتم خونه دیدم که خدمتکار ها دارن دکوراسیون اتاق مهمان که کنار اتاقم بود رو عوض میکنن و خب دیوار ها رو سبز زیتونی کرده بودن و با دیدن رنگ دیوار ها یاد نایون افتادم...رنک مورد علاقه اش بود آهی کشیدم و به اتاق پدرم رفتم
–پدر؟چرا دارید دکوراسیون اتاق مهمان رو عوض میکنید؟
=اوه هنوز نمیدونی؟بهت گفته بودم که قراره ازدواج کنم!
–خب؟
=اون زن یه دختر داره تقریبا توی رده سنی تو
با این حرف پدرم کمی ناراحت شدم و سمت اتاقم رفتم...حدس میزنم دختره باید خیلی رو مخ و آزار دهنده باشه!کاش الان نایون کنارم بود تا بهم دلداری بده...
«پایان ویو جونگکوک»
ادامه دارد...
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
PART¹
(نایون+)(جونگکوک–)(پدر جونگکوک=)
جونگکوک و نایون توی کافه رو به روی هم نشسته بودن و بارون به شیشه های کافه میخورد...نایون جرعه ای از قهوه اش را میخورد
+جونگکوک...هردومون میدونیم که دیگه داریم زیاده روی میکنیم...عشق ما تبدیل به یه عشق افراطی شده...من و تو حتی نمیتونیم یه ثانیه از هم دور بمونیم ...حتی الان با 50 سانتی متر فاصله هردو داریم به سختی جلوی خودمون رو میگیریم...بیا جدا بشیم...شاید بتونیم خودمون رو درمان کنیم و از این نوع عشق راحت بشیم و بعد اگر هردو آماده بودیم برگردیم به هم و یا حتی شاید در زندگی بعدی...
–حق با توعه...رابطمون زیادی افراطی شده...بیا جدا بشیم...امیدوارم خوشبخت بشی و بتونیم دوباره روزی در کنار هم باشیم...
+امیدوارم تو هم خوشبخت بشی...
جونگکوک بدون هیچ حرفی پول صورتحساب رو روی میز کافه گذاشت و بلند شد و آخرین بـوسـه رو از لـب های نایون گرفت
–به عنوان خداحافظی
و بعد بدون هیچ حرفی از کافه خارج شد...
«پرش زمانی 3 ماه بعد»
«ویو نایون»
من و جونگکوک از دوران دانشگاه باهم قرار میزاشتیم اما تصمیم گرفته بودیم تا وقتی قصد اینکه باهم ازدواج کنیم رو پیدا نکردیم به والدینهامون نگیم و حالا که جدا شدیم دیگه لزومی درموردش نبود...این سه ماه خیلی سخت گذشت ولی خب دارم باهاش کنار میام... امروز مامانم بهم گفت تصمیم داره با مردی که چند ماهه داره میبینه ازدواج کنه و من به تصمیمش احترام میزارم چون مادرم خیلی برای بزرگ کردن من زحمت کشید و تنها من رو بزرگ کرد و به خاطر من با هیچ مردی قرار نزاشت اما به تازگی بهش گفتم من به اندازه کافی بزرگ شدم و نیاز نیست نگران من بشه و میتونه قرار بزاره...من وقتی 8 سالم بود پدرم رو از دست دادم و مادرم من رو به تنهایی بزرگ کرد و خب درمورد اون مرد الان نزدیک 1 ساله که داره میبینتش و هردوشون عاشق هم شدن و تصمیم دارن باهم ازدواج کنن و من فقط میدونم اون مرد یه پسر داره که از من دو سال بزرگتره و خب قرارها آخر همین هفته به خونه اون مرد و پسرش نقل مکان کنیم و من دارم وسایلم رو جمع میکنم چون به اندازه کافی زیاد هستن که بخوان 5 روز وقتم رو بگیرن در ضمن باید به مادرم هم کمک کنم...
«پایان ویو نایون»
«ویو جونگکوک»
دوباره با تهیونگ رفته بودم بیرون و خب تمام مدت داشت درمورد اینکه دختر های بهتری هم هستن میگفت ولی من فقط نایون رو میخوام و من الان باید با نبودش کنار بیام!وقتی برگشتم خونه دیدم که خدمتکار ها دارن دکوراسیون اتاق مهمان که کنار اتاقم بود رو عوض میکنن و خب دیوار ها رو سبز زیتونی کرده بودن و با دیدن رنگ دیوار ها یاد نایون افتادم...رنک مورد علاقه اش بود آهی کشیدم و به اتاق پدرم رفتم
–پدر؟چرا دارید دکوراسیون اتاق مهمان رو عوض میکنید؟
=اوه هنوز نمیدونی؟بهت گفته بودم که قراره ازدواج کنم!
–خب؟
=اون زن یه دختر داره تقریبا توی رده سنی تو
با این حرف پدرم کمی ناراحت شدم و سمت اتاقم رفتم...حدس میزنم دختره باید خیلی رو مخ و آزار دهنده باشه!کاش الان نایون کنارم بود تا بهم دلداری بده...
«پایان ویو جونگکوک»
ادامه دارد...
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
- ۲۷۵
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط