پارت ۴۰ — تا قبل از طلوع
پارت ۴۰ — تا قبل از طلوع
شب از نیمه گذشته بود.
یونگی هنوز از تالار شورا بیرون نیامده بود. روی میز جلویش چند برگه، دو گزارش مالی و فهرستی از خدمتکارهای اقامتگاه خاندان چو پخش شده بود.
جینوو روبهرویش ایستاده بود.
«این آخریه.»
یونگی سرش را بلند کرد.
«چی؟»
«حساب پرداختیهای آشپزخونه. یه مبلغ سه روز قبل از اون شب به یکی از خدمتکارهای آشپزخونه داده شده.»
یونگی برگه را گرفت و نگاه کرد.
اسم صاحب حساب مشخص نبود؛ فقط یک علامت کوچک کنار مبلغ ثبت شده بود.
یونگی همان لحظه فهمید.
«این علامت...»
جینوو گفت: «مال مباشر خاندان چوئه.»
یونگی بدون مکث از جا بلند شد.
«پس هنوز تموم نشده.»
---
اما چند خیابان آنطرفتر، یورا دیگر حتی نمیتوانست درست تشخیص بدهد چه ساعتی از شب است.
چند بار درِ سلول باز شده بود.
هر بار همان سؤالها.
همان اتهامها.
همان درخواست برای اعتراف به کاری که انجام نداده بود.
یورا دیگر توان بحث کردن نداشت. فقط به دیوار تکیه داده بود و سعی میکرد چشمهایش را باز نگه دارد.
یکی از نگهبانها گفت:
«فردا حکم صادر میشه. بهتره قبلش اعتراف کنی.»
یورا با صدای خیلی آرامی گفت:
«من... چیزی برای اعتراف ندارم.»
نگهبان چیزی نگفت و در بسته شد.
یورا چند لحظه همانطور ماند.
بعد زیر لب گفت:
«یونگی...»
این تنها اسمی بود که هنوز با گفتنش احساس میکرد کسی آن طرف این دیوارها هست که حرفش را باور دارد.
---
یونگی خودش را به خانهی مباشر رساند.
مرد ابتدا حاضر نشد چیزی بگوید.
اما وقتی برگهی حساب را جلویش گذاشتند، رنگ صورتش تغییر کرد.
یونگی آرام گفت:
«من دنبال مقصر نیستم. دنبال حقیقت هستم.»
مرد سکوت کرد.
«اگر چیزی میدونی، همین امشب بگو. فردا شاید دیگه دیر باشه.»
مباشر بالاخره سرش را پایین انداخت.
«اون پول... برای یکی از خدمتکارها نبود.»
یونگی اخم کرد.
«پس برای کی بود؟»
مرد با تردید گفت:
«برای خریدن سکوتش.»
یونگی یک قدم جلو رفت.
«سکوت دربارهی چی؟»
مباشر هنوز جواب نداده بود که صدای کوبیدن در از بیرون بلند شد.
هر دو برگشتند.
چند سرباز وارد شدند.
فرمان سلطنتی دست یکی از آنها بود.
«ارباب مین، باید همین الان با ما به قصر بیایید.»
یونگی برگه را از دست سرباز گرفت.
مهر پادشاه روی آن بود.
فقط یک جمله در آن نوشته شده بود:
«حکم یورا پیش از طلوع صادر خواهد شد.»
یونگی برای چند ثانیه هیچ نگفت.
بعد برگه را تا کرد.
«پس قبل از طلوع، حقیقت رو پیدا میکنم.»
اما خودش هم میدانست...
دیگر فقط چند ساعت وقت داشت.
شب از نیمه گذشته بود.
یونگی هنوز از تالار شورا بیرون نیامده بود. روی میز جلویش چند برگه، دو گزارش مالی و فهرستی از خدمتکارهای اقامتگاه خاندان چو پخش شده بود.
جینوو روبهرویش ایستاده بود.
«این آخریه.»
یونگی سرش را بلند کرد.
«چی؟»
«حساب پرداختیهای آشپزخونه. یه مبلغ سه روز قبل از اون شب به یکی از خدمتکارهای آشپزخونه داده شده.»
یونگی برگه را گرفت و نگاه کرد.
اسم صاحب حساب مشخص نبود؛ فقط یک علامت کوچک کنار مبلغ ثبت شده بود.
یونگی همان لحظه فهمید.
«این علامت...»
جینوو گفت: «مال مباشر خاندان چوئه.»
یونگی بدون مکث از جا بلند شد.
«پس هنوز تموم نشده.»
---
اما چند خیابان آنطرفتر، یورا دیگر حتی نمیتوانست درست تشخیص بدهد چه ساعتی از شب است.
چند بار درِ سلول باز شده بود.
هر بار همان سؤالها.
همان اتهامها.
همان درخواست برای اعتراف به کاری که انجام نداده بود.
یورا دیگر توان بحث کردن نداشت. فقط به دیوار تکیه داده بود و سعی میکرد چشمهایش را باز نگه دارد.
یکی از نگهبانها گفت:
«فردا حکم صادر میشه. بهتره قبلش اعتراف کنی.»
یورا با صدای خیلی آرامی گفت:
«من... چیزی برای اعتراف ندارم.»
نگهبان چیزی نگفت و در بسته شد.
یورا چند لحظه همانطور ماند.
بعد زیر لب گفت:
«یونگی...»
این تنها اسمی بود که هنوز با گفتنش احساس میکرد کسی آن طرف این دیوارها هست که حرفش را باور دارد.
---
یونگی خودش را به خانهی مباشر رساند.
مرد ابتدا حاضر نشد چیزی بگوید.
اما وقتی برگهی حساب را جلویش گذاشتند، رنگ صورتش تغییر کرد.
یونگی آرام گفت:
«من دنبال مقصر نیستم. دنبال حقیقت هستم.»
مرد سکوت کرد.
«اگر چیزی میدونی، همین امشب بگو. فردا شاید دیگه دیر باشه.»
مباشر بالاخره سرش را پایین انداخت.
«اون پول... برای یکی از خدمتکارها نبود.»
یونگی اخم کرد.
«پس برای کی بود؟»
مرد با تردید گفت:
«برای خریدن سکوتش.»
یونگی یک قدم جلو رفت.
«سکوت دربارهی چی؟»
مباشر هنوز جواب نداده بود که صدای کوبیدن در از بیرون بلند شد.
هر دو برگشتند.
چند سرباز وارد شدند.
فرمان سلطنتی دست یکی از آنها بود.
«ارباب مین، باید همین الان با ما به قصر بیایید.»
یونگی برگه را از دست سرباز گرفت.
مهر پادشاه روی آن بود.
فقط یک جمله در آن نوشته شده بود:
«حکم یورا پیش از طلوع صادر خواهد شد.»
یونگی برای چند ثانیه هیچ نگفت.
بعد برگه را تا کرد.
«پس قبل از طلوع، حقیقت رو پیدا میکنم.»
اما خودش هم میدانست...
دیگر فقط چند ساعت وقت داشت.
- ۱۰۴
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط