چندپارتی
#چندپارتی
#چندپارتی_درخواستی
#Jeon_rina
#jeon_victor
#PART_10
٠
٠
٠
---
الکس: سلین، من... ازت خوشم میا_
قبل از اینکه الکس بتونه حرفش رو تموم کنه تهیونگ با سرعتی غیر انسانی به جلو خیز برداشت و یقه الکس رو گرفت، روی زمین کوبید و شروع به مشت زدن الکس کرد. دوست های تهیونگ بهت زده و حتی بعضی ها شوکه سمت تهیونگ رفتن که تهیونگ رو از الکس جدا کنن. سلین هم سمت تهیونگ دوید که از الکس دورش کنه.... ولی تهیونگ سفت چسبیده بود و به شکل وحشتناکی به الکس مشت میزد
تهیونگ: حرومزاده! همیشه به دوست دختر مردم چشم داری، مادر دونگی؟!
نامجون: تهیونگ!! جان من ولش کن!
سلین: تهیونگ... عزیزم... بخواطر من ولش کن
ناگهان سرعت تهیونگ کمتر شد و سرش رو چرخوند، به سلین نگاه کرد... چشماش قرمز شده بود...
تهیونگ: تو خفه شو! این اتیشا همه از گور تو بلند میشه
الکس متوجه حواس پرتی تهیونگ شد، با وجود صورت پر از خونش یه لگد به معده تهیونگ زد... تهیونگ به سرعت معده اش رو گرفت و دستاش رو از الکس جدا کرد. الکس بلند شد و یه مشت به تهیونگ زد....
تهیونگ صورتش به پهلو پرتاب شد... شصتش رو به گوشه لبش کشبد... لبش پاره شده بود، به خون نگاه کرد و پوزخند زد... شصتش رو توی دهنش گذاشت و خون رو مزه مزه کرد... متوجه چهره بهت زده ی الکس شد....
خون انگار بهش یه جون تازه داد. به الکس نگاه کرد و به شکم الکس جوری ضربه زد که از پشت افتاد روی اسفالت و خون سرفه کرد... پاهاش رو روی قفسه سینه الکس گذاشت و فشار داد....
الکس کبود شده بود، از کمبود نفس.... مدیر هراسان سمت اون دو نفر دوید و جداشون کرد
مدیر: اقای کیم! اقای چو! هردوتا دفتر من
٠
٠
٠
---
کل مدرسه پر از هیاهو بود... سلین با نگرانی روی صندلی بیرون دفتر مدیر نشسته بود... میتونست داد و بیداد های داخل دفتر مدیر رو بشنوه... بعد از چند دقیقه الکس از دفتر مدیر بیرون اومد و لنگان لنگان سمت درمانگاه مدرسه رفت.. از ترس حتی یک نگاه هم به سلین نکرد. بعدش تهیونگ از دفتر اومد بیرون، هیچ ضربه ای ندیده بود فقط گوشه لبش پاره بود و زیر چشمش کبود بود...
سلین بلند شد و با ناراحتی سمت تهیونگ رفت و بهش نگاه کرد
سلین: عشقم... متاسفم... من مقصرم... حق با تو بود، این اتیشا همه از گور من بلند میشه....
تهیونگ به سلین نگاه کرد، سر سلین رو گرفت و سمت قفسه سینه خود برد... سلین رو بغل کرد، زیر گوشش زمزمه کرد
تهیونگ: اشکال نداره، پرنسسم... من زیاد عصبانی شدم... متاسفم بابت حرفی که زدم
تهیونگ متوجه خیسی لباسش شد... متوجه شد سلین بی صدا داره گریه میکنه... اروم اشک های سلین رو پاک کرد و چشم سلین رو بوسید
تهیونگ: گریه نکن، جوجه کوچولوی من. مروارید هات رو بخواطر یه چیز بی ارزش هدر نده
سلین: ب-باشه.... دوست دارم، تهیونگی
تهیونگ: منم همینطور، پرنسسم
(عوق.. چه کصمانتیک🤧)
٠
٠
٠
---
روز به ارومی گذشت، فضای مدرسه هنوز متشنج بود، یه سنگینی خاصی وجود داشت. هیچ پسری جرعت نداشت به سلین نگاه کنه....
٠
٠
٠
---
زنگ شیمی بود... سلین ، میا ، لینا و لونا داخل یه تیم افتاده بودن و داشتن داخل کلاس مثل بقیه روی ازمایششون کار میکردن.. دبیر شیمی به همه نگاه میکرد،
ناگهان سلین موقع ریختن اسید سیتریک توی بِشر ازمایشی شیشه کوچیک اشیب رو ریخت روی زمین و سکوند... دبیر شیمی عصبانی شد و یه پس گردنی به سلین زد
اقای لی: دختره احمق! یه کار ساده هم بلد نیستی
تهیونگ سر ازمایش خودش بود و از دور داشت این صحنه رو میدید... چشمش تنگ شد و به دبیر لی نگاه کرد ولی بعدش دوباره به ازمایشش برگشت... توی ذهنش درحال تحلیل بود
٠
٠
٠
---
بعد چند ساعت طولانی مدرسه بالاخره تموم شد ساعت تقریبا 2:30 بود. تهیونگ متوجه که الکس داره توی رختکن میره... سمت سلین کرد
تهیونگ: پرنسس، من اینجا میمونم، مدیر گفتس که اخر زنگ بمونم، به کار مهم داره. تو برو، عشقم
سلین: باشه... پس، فردا میبینمت؛
سلین تهیونگ رو بوسید و رفت
٠
٠
٠
---
فردا وقتی سلین به مدرسه اومد شنید....
٠
٠
٠
شعری از تهیونگ
___
تو ندانی که چهها با من ویران کردی
که مرا یک دفعه از عشق پشیمان کردی
چه کسی بعد تو در خانهی من میماند؟
که گلستان مرا گوشهی زندان کردی
هر چه از غیر جفا دیده دلت یک عمری
همه را نزد من آوردی و جبران کردی
ز خدا بند بریدم به تو آلوده شدم
و تو محراب مرا خانهی شیطان کردی
دل غربت زدهام دلخوش آغوشت بود
تو مرا از وطنم نیز گریزان کردی . . .
𝒌𝒊𝒎 𝑻𝒂𝒆𝒉𝒚𝒖𝒏𝒈
0
0
٠
ڜڕآیط
~~~
30 لایک
50 کامنت
#چندپارتی_درخواستی
#Jeon_rina
#jeon_victor
#PART_10
٠
٠
٠
---
الکس: سلین، من... ازت خوشم میا_
قبل از اینکه الکس بتونه حرفش رو تموم کنه تهیونگ با سرعتی غیر انسانی به جلو خیز برداشت و یقه الکس رو گرفت، روی زمین کوبید و شروع به مشت زدن الکس کرد. دوست های تهیونگ بهت زده و حتی بعضی ها شوکه سمت تهیونگ رفتن که تهیونگ رو از الکس جدا کنن. سلین هم سمت تهیونگ دوید که از الکس دورش کنه.... ولی تهیونگ سفت چسبیده بود و به شکل وحشتناکی به الکس مشت میزد
تهیونگ: حرومزاده! همیشه به دوست دختر مردم چشم داری، مادر دونگی؟!
نامجون: تهیونگ!! جان من ولش کن!
سلین: تهیونگ... عزیزم... بخواطر من ولش کن
ناگهان سرعت تهیونگ کمتر شد و سرش رو چرخوند، به سلین نگاه کرد... چشماش قرمز شده بود...
تهیونگ: تو خفه شو! این اتیشا همه از گور تو بلند میشه
الکس متوجه حواس پرتی تهیونگ شد، با وجود صورت پر از خونش یه لگد به معده تهیونگ زد... تهیونگ به سرعت معده اش رو گرفت و دستاش رو از الکس جدا کرد. الکس بلند شد و یه مشت به تهیونگ زد....
تهیونگ صورتش به پهلو پرتاب شد... شصتش رو به گوشه لبش کشبد... لبش پاره شده بود، به خون نگاه کرد و پوزخند زد... شصتش رو توی دهنش گذاشت و خون رو مزه مزه کرد... متوجه چهره بهت زده ی الکس شد....
خون انگار بهش یه جون تازه داد. به الکس نگاه کرد و به شکم الکس جوری ضربه زد که از پشت افتاد روی اسفالت و خون سرفه کرد... پاهاش رو روی قفسه سینه الکس گذاشت و فشار داد....
الکس کبود شده بود، از کمبود نفس.... مدیر هراسان سمت اون دو نفر دوید و جداشون کرد
مدیر: اقای کیم! اقای چو! هردوتا دفتر من
٠
٠
٠
---
کل مدرسه پر از هیاهو بود... سلین با نگرانی روی صندلی بیرون دفتر مدیر نشسته بود... میتونست داد و بیداد های داخل دفتر مدیر رو بشنوه... بعد از چند دقیقه الکس از دفتر مدیر بیرون اومد و لنگان لنگان سمت درمانگاه مدرسه رفت.. از ترس حتی یک نگاه هم به سلین نکرد. بعدش تهیونگ از دفتر اومد بیرون، هیچ ضربه ای ندیده بود فقط گوشه لبش پاره بود و زیر چشمش کبود بود...
سلین بلند شد و با ناراحتی سمت تهیونگ رفت و بهش نگاه کرد
سلین: عشقم... متاسفم... من مقصرم... حق با تو بود، این اتیشا همه از گور من بلند میشه....
تهیونگ به سلین نگاه کرد، سر سلین رو گرفت و سمت قفسه سینه خود برد... سلین رو بغل کرد، زیر گوشش زمزمه کرد
تهیونگ: اشکال نداره، پرنسسم... من زیاد عصبانی شدم... متاسفم بابت حرفی که زدم
تهیونگ متوجه خیسی لباسش شد... متوجه شد سلین بی صدا داره گریه میکنه... اروم اشک های سلین رو پاک کرد و چشم سلین رو بوسید
تهیونگ: گریه نکن، جوجه کوچولوی من. مروارید هات رو بخواطر یه چیز بی ارزش هدر نده
سلین: ب-باشه.... دوست دارم، تهیونگی
تهیونگ: منم همینطور، پرنسسم
(عوق.. چه کصمانتیک🤧)
٠
٠
٠
---
روز به ارومی گذشت، فضای مدرسه هنوز متشنج بود، یه سنگینی خاصی وجود داشت. هیچ پسری جرعت نداشت به سلین نگاه کنه....
٠
٠
٠
---
زنگ شیمی بود... سلین ، میا ، لینا و لونا داخل یه تیم افتاده بودن و داشتن داخل کلاس مثل بقیه روی ازمایششون کار میکردن.. دبیر شیمی به همه نگاه میکرد،
ناگهان سلین موقع ریختن اسید سیتریک توی بِشر ازمایشی شیشه کوچیک اشیب رو ریخت روی زمین و سکوند... دبیر شیمی عصبانی شد و یه پس گردنی به سلین زد
اقای لی: دختره احمق! یه کار ساده هم بلد نیستی
تهیونگ سر ازمایش خودش بود و از دور داشت این صحنه رو میدید... چشمش تنگ شد و به دبیر لی نگاه کرد ولی بعدش دوباره به ازمایشش برگشت... توی ذهنش درحال تحلیل بود
٠
٠
٠
---
بعد چند ساعت طولانی مدرسه بالاخره تموم شد ساعت تقریبا 2:30 بود. تهیونگ متوجه که الکس داره توی رختکن میره... سمت سلین کرد
تهیونگ: پرنسس، من اینجا میمونم، مدیر گفتس که اخر زنگ بمونم، به کار مهم داره. تو برو، عشقم
سلین: باشه... پس، فردا میبینمت؛
سلین تهیونگ رو بوسید و رفت
٠
٠
٠
---
فردا وقتی سلین به مدرسه اومد شنید....
٠
٠
٠
شعری از تهیونگ
___
تو ندانی که چهها با من ویران کردی
که مرا یک دفعه از عشق پشیمان کردی
چه کسی بعد تو در خانهی من میماند؟
که گلستان مرا گوشهی زندان کردی
هر چه از غیر جفا دیده دلت یک عمری
همه را نزد من آوردی و جبران کردی
ز خدا بند بریدم به تو آلوده شدم
و تو محراب مرا خانهی شیطان کردی
دل غربت زدهام دلخوش آغوشت بود
تو مرا از وطنم نیز گریزان کردی . . .
𝒌𝒊𝒎 𝑻𝒂𝒆𝒉𝒚𝒖𝒏𝒈
0
0
٠
ڜڕآیط
~~~
30 لایک
50 کامنت
- ۳۷.۴k
- ۰۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط