رز سیاه

# رز _ سیاه

PART _ 34

تهیانگ: اروم روی تخت گذاشتمش... هوای بیرون سرد شده بود از توی کمدش یه تیشرت برداشتم و اروم تنش کردم با احتیاط رو تخت درازش کردمو پتو رو تا گردن روش کشیدم... با حالت خیلی قشنگی خوابیده بود ادم از نگاه کردن بهش سیر نمیشد... از روی تخت بلند شدمو اروم از اتاق رفتم بیرون در و با احتیاط بستمو وارد اتاق خودم شدم
.......................................
« لوکاس»
لوکاس: از دیشب تا نتونسته بودم بخوابم... هر دفعه که چشمامو میبستم اون دختر و میدیدم اولین بار بود که اینجوری میشدم همه چی برام مُبهَم بود.. با صدای در رو افکارم خط زدم...« بیا تو»
کارلوس: وارد اتاق شدم و تعظیم کردم
لوکاس: امارشو در اوردی
کارلوس: بله قربان... پوشه رو باز کردمو مشغول گزارش شدم... اسمش تاراست از یه مادر کره ای و پدر ژاپنی.. پدرش از خاندان نینجای قدیمی ژاپنی بود و تارا وقتی ۶ سالش بود خونه سنتی شون به طور مرموزی اتیش میگیره و فقط تارا زنده میمونه.. سه ماه پیشم به دلایل نا معلوم پاش به عمارت تهیانگ بازشده
لوکاس: به صندلی لم دادم... نتونستی بفهمی دلیلش چی بوده که پاش به اون عمارت باز شده
مارکوس: هنوز نه ولی به تیم هکر گفتم تحقیق کنن
لوکاس: سری تکون دادم... بگو زودتر تحقیقاتو شروع کنن.. به خدمتکارام بگو واسه جشن همه چیو اماده کنن نباید کم و کسری باشه.. سرمو چرخوندم سمت پنجره... نمیخام جلوی اون ادم کم بیارم
مارکوس: بله قربان
لوکاس: راستی... به افرادم بگو اگه اون دختر و دیدن مزاحمتی براش ایجاد نکنن.. وگرنه سر به تنشون نمیزارم
مارکوس: چشم قربان
لوکاس: میتونی بری
مارکوس: تعظیم کردمو از اتاق خارج شدم
لوکاس: به جشن فکر میکردم... اون دختر قراره چجوری وارد بشه... با یه لباس دکلته بلند و کفش پاشنه دار و ارایش ملایم.. یا یه لباس رسمی.. فکر و خیالات مختلفی تو سرم چرخ میخورد... نکنه با تهیانگ رابطه جدی داشته باشه... افکار مضخرفو پس زدمو مشغول کارام شدم
................................
« تهیانگ»
تهیانگ: وقتی ماشین توی حیاط وایستاد راننده در و برام باز کرد و پیاده شدم... مسیر سنگ فرش حیاط و تی کردم وارد عمارت شدم از پله ها بالا رفتم... وارد اتاقم شدم پاکت و گذاشتم روی میز کت و لباسامو در اوردم و یه ست هودی و شلوار مشکی پوشیدم پاکتو برداشتم و رفتم سمت اتاقش... رو به روی اتاقش وایستادم دستگیره رو توی دستم گرفتم و اروم بازش کردم و به چهار چوب در تکیه دادم... مشغول شونه زدن موهاش بود... لباساشم عوض کرده بود... با یاد اوری اتفاق چن ساعت پیش ناخداگاه نیشم شل شد.. تجربه جالبی بود برام داشت موهاشو میبافت که گفتم... نبافشون
تارا: تو حال و هوای خودم بودم میخاستم موهامو ببافم همین که تقسیمشون کردم با صداش قلب اومد تو حلقم.. سریع برگشتم سمتش... تو از کجا افتادی اینجا
تهیانگ: از اسمون هفتم
تارا: میگم فکر کنم بخواطر همین نچسب بودنت از اونجا اخراجت کردن
تهیانگ: تموم شد
تارا: اره
تهیانگ: بشین یه چیزی برات دارم..
تارا: چیییی
تهیانگ: تو بشین
تارا: روی مبل نشستم و منتظر نگاش میکردم
تهیانگ: کنارش نشستمو پاکتو جلوش گذاشتم
تارا: کنجکاو بودم... این چیه
تهیانگ: بازش کن میفهمی
تارا: پاکتو براشتم و جعبه رو از توش در اوردم.. چیزی رو جعبه نبود... وقتی بازش کردم یه گوشی خفن توش بود.. جیغی از سر ذوق کشیدم... این مال منههه
تهیانگ: اره.. از اونجای که گفتی حوصلت سر میره اینو برات خریدم... راستی... یکی از افراد و گذاشتم محافظت اگه خواستی بری بیرون یا پیش دوستت حتما با خودت ببریش در ضمن تو گوشیت یه اپلیکیشن جی پی اس هست اونو خاموش نمیکنی تا اگه اتفاقی برات افتاد از طریق جی پی اس پیدات کنیم یه سیمکارتم توشه فقط شماره تو به هیچکس نده شمارتو فقط دوستت داشته باشه با محافظت و من فهمیدی
تارا: خر ذوق پریدم بغلش و کلشو ماچ کردم... ممنونننننن
تهیانگ: نگاش میکردم... خواهش میکنم
تارا: تازه به خودم اومدم دیدم از گردنش عین میمون اویزون شدم... سریع ازش جدا شدم... اهم.. ممنون
تهیانگ: اروم خندیدم.. خواهش میکنم... بلند شدم.. نیم ساعت دیگه واسه شام بیا پایین
تارا: باوشهه
تهیانگ: از اتاق رفتم بیرون و وارد اتاق کارم شدم
تارا: گوشی و برداشتم و نگاش میکرم لامصب عسل بودااا عسللل... یه چیز مربعی ته گوشی بود وقتی فشارش دادم یه خودکار ازش اومدم بیرون در اون لحظه منه خرذوق و باید دریابید..عرر چه خفننن.. رنگ گوشی خاکستری بود اصلا عالی بود..


اسلاید دو گوشی تارا
من دلم خاست شما چی😁😂
دیدگاه ها (۶)

هفتا جیگر و داریم که جیگر تر شدن🌚🫦🔥

اقا این خیلییی خفنههه قشنگ وایب اعضا رو دارنن 👀🔥🔥🔥از جیمین و...

# رز _ سیاهPART _ 33تارا: اب دهنمو بزور قورت دادم... ببین من...

# رز _ سیاه PART _ 32رفقا هر کاری کردم ویسگون متنشو ارسال نک...

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁵⁹چند روزی گذشته بود.... همه درگیر پیدا کرد...

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁶⁰با تعجب به رفتنش نگاه میکردم... جیمین: دق...

فیک مافیای سیاه من part 3

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط