سناریوی
سناریوی ۱
قسمت دوم
دوست دارم....
با عجله سه تا گاز به ساندویچ زدم و سریع خودم رو به یو ای رسوندم
با هزار جور بدبختی خودم رو با ۲ دقیقه تأخیر رسوندم
وارد مدرسه شدم داشتم نفس نفس میزدم یه لحظه نزدیک بود از حال برم که در حالی که داشتم میافتادم خُردم به یه درخت و سرم هم درد گرفته با خودم
گفتم " دیگه از این بد تر نمیشه
تا خودم رو مرتب کردم سرم رو اوردم بالا دیدم که حیاطش چه قدر بزرگگگگگگگ باید دوباره میدوییدم :/
وارد مدرسه شدم دیدم یه سالن خیلی شیک داره من در حالی که به در و دیوار مثل ندیده ها زل زده بودم
یکی صدام زد
گفت " خانم یومی شما چرا این قدر دیر کردین !؟
با کلی خجالت گفت " ب...بخشید ت...تو راه یه اتفاقاتی افتاد
گفت " نکنه منظور تون اون حادثه بمب گذاری ؟!!!
منم که بهونه دستم اومد :)))) به روی خودم نیوردم و با همون لهن قبلی
گفتم " ب...بله همون جا بودم تا خودم رو رسوندم دیر شد
تو ذهنم (یوووووهووووو خدا یا شکرتتتتتت )
بعد گفت چرا روز اول مدرسه نبودی
خدا رشکر برای این دلیل واقعی داشتم
گفتم" براتون مدارک رو ارسال کردم یه مشکل تنفسی دارم که اون روز شدید شد و رفتم بیمارستان
گفت " آهاااا خب می تونید برید سر کلاس ولی چون تاز وارد هستید صبر کنید تا به معلم تون اطلاع بدن که شما رو سر کلاس درس ببره
گفتم " بله:) ولی اسم کلاسم چیه:/
گفت " با من بیاید خودتون می فهمید
گفتم " باش
از پله ها رفتیم بالا واییییییییییی چه قدر اینجا قشنگ
رسیدیم به یه در بزرگ میگم بزرگ یعنی ببببببززززررررگگگگگ
روش نوشته بود کلاس A1
گفتم " اینجا ست ؟؟؟
گفت " بله ....... صبر کنید تا حضور تون رو به معلم اطلاع بدم
رفت تو بعد از یکی دو دقیقه اومد و گفت" برو تو
منم از استرس داشتم میمردم که خودم رو جمع کردم و با غرور وارد شدم
اول همه جا سفید بود بعد از چند ثانیه درست شد
معلم گفت " بچه ها ما یه دانش آموز جدید داریم به دلایلی یک روز تاخیر داشت
خب نمیخوای خودت رو معرفی کنی
گفتم" سلام من یومی چانگ هستم بابت تاخیر از شما معذرت میخوام و....
معلم گفت " میشه به ما بگی کوست (کوسه = قدرت) چیه ؟
گفت " بله قدر....
یه دفه چشمم به یکی افتاد که شکه شدم همون پسر روانی توی مغازه ولی
يک ثانیه تا بهش نگاه کردم نگام رو برگردوندم اونم داشت با تعجب به من زل زده بود توی این فکر ها بودم که ...
معلم آیزاوا گفت " قدرت؟ ؟؟
روم رو برگردوند و نگاه کردم به اون جایی که استاد گفت من هم تعجب زده بر گشتم و به استاد گفتم " استاد اون جا کنار ............
ادامه داره
از یک تا ده چند میدی ؟؟؟؟
چه طور بود ؟؟
اگه دوست داری لایک کن و کامت بزار ❤️
قسمت دوم
دوست دارم....
با عجله سه تا گاز به ساندویچ زدم و سریع خودم رو به یو ای رسوندم
با هزار جور بدبختی خودم رو با ۲ دقیقه تأخیر رسوندم
وارد مدرسه شدم داشتم نفس نفس میزدم یه لحظه نزدیک بود از حال برم که در حالی که داشتم میافتادم خُردم به یه درخت و سرم هم درد گرفته با خودم
گفتم " دیگه از این بد تر نمیشه
تا خودم رو مرتب کردم سرم رو اوردم بالا دیدم که حیاطش چه قدر بزرگگگگگگگ باید دوباره میدوییدم :/
وارد مدرسه شدم دیدم یه سالن خیلی شیک داره من در حالی که به در و دیوار مثل ندیده ها زل زده بودم
یکی صدام زد
گفت " خانم یومی شما چرا این قدر دیر کردین !؟
با کلی خجالت گفت " ب...بخشید ت...تو راه یه اتفاقاتی افتاد
گفت " نکنه منظور تون اون حادثه بمب گذاری ؟!!!
منم که بهونه دستم اومد :)))) به روی خودم نیوردم و با همون لهن قبلی
گفتم " ب...بله همون جا بودم تا خودم رو رسوندم دیر شد
تو ذهنم (یوووووهووووو خدا یا شکرتتتتتت )
بعد گفت چرا روز اول مدرسه نبودی
خدا رشکر برای این دلیل واقعی داشتم
گفتم" براتون مدارک رو ارسال کردم یه مشکل تنفسی دارم که اون روز شدید شد و رفتم بیمارستان
گفت " آهاااا خب می تونید برید سر کلاس ولی چون تاز وارد هستید صبر کنید تا به معلم تون اطلاع بدن که شما رو سر کلاس درس ببره
گفتم " بله:) ولی اسم کلاسم چیه:/
گفت " با من بیاید خودتون می فهمید
گفتم " باش
از پله ها رفتیم بالا واییییییییییی چه قدر اینجا قشنگ
رسیدیم به یه در بزرگ میگم بزرگ یعنی ببببببززززررررگگگگگ
روش نوشته بود کلاس A1
گفتم " اینجا ست ؟؟؟
گفت " بله ....... صبر کنید تا حضور تون رو به معلم اطلاع بدم
رفت تو بعد از یکی دو دقیقه اومد و گفت" برو تو
منم از استرس داشتم میمردم که خودم رو جمع کردم و با غرور وارد شدم
اول همه جا سفید بود بعد از چند ثانیه درست شد
معلم گفت " بچه ها ما یه دانش آموز جدید داریم به دلایلی یک روز تاخیر داشت
خب نمیخوای خودت رو معرفی کنی
گفتم" سلام من یومی چانگ هستم بابت تاخیر از شما معذرت میخوام و....
معلم گفت " میشه به ما بگی کوست (کوسه = قدرت) چیه ؟
گفت " بله قدر....
یه دفه چشمم به یکی افتاد که شکه شدم همون پسر روانی توی مغازه ولی
يک ثانیه تا بهش نگاه کردم نگام رو برگردوندم اونم داشت با تعجب به من زل زده بود توی این فکر ها بودم که ...
معلم آیزاوا گفت " قدرت؟ ؟؟
روم رو برگردوند و نگاه کردم به اون جایی که استاد گفت من هم تعجب زده بر گشتم و به استاد گفتم " استاد اون جا کنار ............
ادامه داره
از یک تا ده چند میدی ؟؟؟؟
چه طور بود ؟؟
اگه دوست داری لایک کن و کامت بزار ❤️
- ۵.۲k
- ۱۶ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط