═❖پارت: سوم ❖══
═❖پارت: سوم ❖══
سکوت عجیبی در جنگل شده بود.
هفت بچه هنوز با ناباوری به آدرین نگاه میکردند.
شاهزاده سوم هریسون...
پسری که همه فکر میکردند زندگی راحت و بینقصی دارد.
اما حالا مقابل آنها ایستاده بود و انگار هیچ شباهتی به اشرافزادهها نداشت.
کاین اولین کسی بود که سکوت را شکست.
کاین-«حالا میفهمم کی هستی.»
آدرین سرش را کج کرد.
آدرین-«هوم؟»
کاین-«ولی هنوز نگفتی از ما چی میخوای.»
آدرین چند لحظه فکر کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
آدرین-«اعتمادتون رو.»
همه متعجب شدند.
دیانا اخم کرد.
دیانا-«اعتماد؟»
آدرین-«آره.»
دیانا-«تو شاهزادهای. باید کلی آدم دور و برت باشن.»
برای لحظهای...
لبخند کمرنگ آدرین کمی غمگین شد.
اما خیلی زود به حالت عادی برگشت.
کاین نگاه تیزی به او انداخت.
کاین-«منظورت اینه میخوای مثل بقیه ازمون استفاده کنی؟»
آدرین شانه بالا انداخت.
آدرین-«هر اسمی دوست داری روش بذار.»
همه ساکت شدند.
جوابش عجیب بود.
نه انکار کرد.
نه تأیید.
چند دقیقه بعد آدرین برگشت و راه افتاد.
آدرین-«دنبالم بیاین.»
هیچکس تکان نخورد.
کارن با تردید گفت:
کارن-«از کجا معلوم دام نباشه؟»
آدرین بدون اینکه برگردد گفت:
آدرین-«اگر میخواستم بلایی سرتون بیارم، اصلاً نجاتتون نمیدادم.»
همه به هم نگاه کردند.
در نهایت کاین آهی کشید.
کاین-«بریم.»
نیم ساعت بعد...
به کلبهای کوچک در دل جنگل رسیدند.
کلبه قدیمی بود اما تمیز به نظر میرسید.
آدرین در را باز کرد.
آدرین-«اینجا بمونین.»
همه داخل را نگاه کردند.
غذا.
دارو.
لباس.
پتو.
وسایلی که مدتها بود ندیده بودند.
کلارا آرام گفت:
کلارا-«این همه رو از قبل آماده کرده بودی؟»
آدرین روی شانههایش زد.
آدرین-«نه،قبلا با برادرم برای شکار به اینجا میومدیم.»
....
دیانا به او نگاه کرد.
دیانا-«چرا کمکمون میکنی؟»
آدرین جواب نداد.
دیانا-«هر کسی که ما رو میدید کتکمون میزد.»
صدایش کمی لرزید.
دیانا-«مخصوصاً اشرافزادهها.»
برای لحظهای...
چشمان قرمز آدرین روی صورت زخمی آنها چرخید.
بعد آرام گفت:
آدرین-«فقط به آدمهایی نیاز دارم که بتونم بهشون اعتماد کنم.»
کاین ابرو بالا انداخت.
کاین-«همین؟»
آدرین-«هوم.»
چند دقیقه بعد آدرین به سمت در رفت.
آدرین-«من باید برگردم.»
کاین پرسید:
کاین-«کی برمیگردی؟»
آدرین-«نمیدونم.»
کاین-«نمیدونی؟»
آدرین-«خارج شدن از قصر همیشه آسون نیست.»
بعد به اطراف کلبه اشاره کرد.
نور آبی کمرنگی میان درختان ظاهر شد.
آدرین-«از محدوده این مانع خارج نشین.»
همه متعجب شدند.
کلارا پرسید:
کلارا-«چرا؟»
آدرین-«اگر برداشته بشه، هیولاهای جنگل به اینجا حمله میکنن.»
همه فوراً جدی شدند.
آدرین لبخند زد.
«پس آدم خوبی باشین.»
کارمن پوزخند زد.
کارمن-«انگار داریم با یه پیرمرد حرف میزنیم.»
آدرین شانه بالا انداخت.
و لبخندی زد.
چند لحظه بعد...
نور سفید اطراف بدنش پیچید.
و ناپدید شد.
هفت نفر مات ماندند.
کال آرام گفت:
کال-«واقعاً شاهزاده بود...»
دیانا روی زمین نشست.
دیانا-«عجیبترین آدمیه که تا حالا دیدم.»
کاین به جایی که آدرین ایستاده بود خیره شد
در دلش احساس عجیبی داشت.
برای اولین بار...
کسی بدون درخواست چیزی به آنها کمک کرده بود.
در همان زمان...
قصر سلطنتی هریسون.
سارا با چهرهای عصبی جلوی اتاق آدرین ایستاده بود.
«شاهزاده آدرین!»
در را باز کرد.
اتاق خالی بود.
چند خدمتکار ترسیده بودند.
سارا با عصبانیت گفت:
«دوباره فرار کرده؟!»
چند ساعت بعد...
وقتی آدرین مخفیانه به قصر برگشت...
اولین کسی که مقابلش ظاهر شد سارا بود.
سارا-«شاهزاده آدرین دل هریسون!»
آدرین آرام گفت:
آدرین-«هیهیهی سلام سارا.»
سارا-«سلام؟!»
آدرین-« • ͜ •»
سارا-«کجا بودی؟!»
آدرین-«بیرون.»
سارا-«میدونم بیرون بودین؛!»
آدرین فکر کرد.
آدرین-«پس سؤال خوبی نبود😊.»
سارا نزدیک بود از عصبانیت بیهوش شود.
اما بدتر از همه...
وقتی در اتاقش را باز کرد...
شخص دیگری آنجا منتظرش بود.
ولیعهد آیهان هریسون.
آیهان دست به سینه ایستاده بود.
آیهان-«بالاخره برگشتی.»
آدرین چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
آدرین-«اوه.»
آیهان اخم کرد.
آیهان-«اوه؟»
آدرین-«فکر نمیکردم منتظرم باشی.»
آیهان-«سه ساعت دنبالت گشتیم.»
آدرین-«متأسفم.»
آیهان-«این اصلاً شبیه عذرخواهی نیست.»
آیهان-«چون نیست.»
آیهان دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
آیهان-«خدای آتش به من صبر بده...»
برای اولین بار آن روز...
لبخند کوچکی روی صورت آدرین ظاهر شد.
اما هیچکس نمیدانست...
استفاده سنگین از جادو برای نجات آن هفت نفر، بهای سنگینی از او گرفته بود.
و خیلی زود...
همه متوجه آن خواهند شد.
══════════════════════════════════════
#رمان #ویسگون #مانهوا #ناول #دونگهوا #وبتون
سکوت عجیبی در جنگل شده بود.
هفت بچه هنوز با ناباوری به آدرین نگاه میکردند.
شاهزاده سوم هریسون...
پسری که همه فکر میکردند زندگی راحت و بینقصی دارد.
اما حالا مقابل آنها ایستاده بود و انگار هیچ شباهتی به اشرافزادهها نداشت.
کاین اولین کسی بود که سکوت را شکست.
کاین-«حالا میفهمم کی هستی.»
آدرین سرش را کج کرد.
آدرین-«هوم؟»
کاین-«ولی هنوز نگفتی از ما چی میخوای.»
آدرین چند لحظه فکر کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
آدرین-«اعتمادتون رو.»
همه متعجب شدند.
دیانا اخم کرد.
دیانا-«اعتماد؟»
آدرین-«آره.»
دیانا-«تو شاهزادهای. باید کلی آدم دور و برت باشن.»
برای لحظهای...
لبخند کمرنگ آدرین کمی غمگین شد.
اما خیلی زود به حالت عادی برگشت.
کاین نگاه تیزی به او انداخت.
کاین-«منظورت اینه میخوای مثل بقیه ازمون استفاده کنی؟»
آدرین شانه بالا انداخت.
آدرین-«هر اسمی دوست داری روش بذار.»
همه ساکت شدند.
جوابش عجیب بود.
نه انکار کرد.
نه تأیید.
چند دقیقه بعد آدرین برگشت و راه افتاد.
آدرین-«دنبالم بیاین.»
هیچکس تکان نخورد.
کارن با تردید گفت:
کارن-«از کجا معلوم دام نباشه؟»
آدرین بدون اینکه برگردد گفت:
آدرین-«اگر میخواستم بلایی سرتون بیارم، اصلاً نجاتتون نمیدادم.»
همه به هم نگاه کردند.
در نهایت کاین آهی کشید.
کاین-«بریم.»
نیم ساعت بعد...
به کلبهای کوچک در دل جنگل رسیدند.
کلبه قدیمی بود اما تمیز به نظر میرسید.
آدرین در را باز کرد.
آدرین-«اینجا بمونین.»
همه داخل را نگاه کردند.
غذا.
دارو.
لباس.
پتو.
وسایلی که مدتها بود ندیده بودند.
کلارا آرام گفت:
کلارا-«این همه رو از قبل آماده کرده بودی؟»
آدرین روی شانههایش زد.
آدرین-«نه،قبلا با برادرم برای شکار به اینجا میومدیم.»
....
دیانا به او نگاه کرد.
دیانا-«چرا کمکمون میکنی؟»
آدرین جواب نداد.
دیانا-«هر کسی که ما رو میدید کتکمون میزد.»
صدایش کمی لرزید.
دیانا-«مخصوصاً اشرافزادهها.»
برای لحظهای...
چشمان قرمز آدرین روی صورت زخمی آنها چرخید.
بعد آرام گفت:
آدرین-«فقط به آدمهایی نیاز دارم که بتونم بهشون اعتماد کنم.»
کاین ابرو بالا انداخت.
کاین-«همین؟»
آدرین-«هوم.»
چند دقیقه بعد آدرین به سمت در رفت.
آدرین-«من باید برگردم.»
کاین پرسید:
کاین-«کی برمیگردی؟»
آدرین-«نمیدونم.»
کاین-«نمیدونی؟»
آدرین-«خارج شدن از قصر همیشه آسون نیست.»
بعد به اطراف کلبه اشاره کرد.
نور آبی کمرنگی میان درختان ظاهر شد.
آدرین-«از محدوده این مانع خارج نشین.»
همه متعجب شدند.
کلارا پرسید:
کلارا-«چرا؟»
آدرین-«اگر برداشته بشه، هیولاهای جنگل به اینجا حمله میکنن.»
همه فوراً جدی شدند.
آدرین لبخند زد.
«پس آدم خوبی باشین.»
کارمن پوزخند زد.
کارمن-«انگار داریم با یه پیرمرد حرف میزنیم.»
آدرین شانه بالا انداخت.
و لبخندی زد.
چند لحظه بعد...
نور سفید اطراف بدنش پیچید.
و ناپدید شد.
هفت نفر مات ماندند.
کال آرام گفت:
کال-«واقعاً شاهزاده بود...»
دیانا روی زمین نشست.
دیانا-«عجیبترین آدمیه که تا حالا دیدم.»
کاین به جایی که آدرین ایستاده بود خیره شد
در دلش احساس عجیبی داشت.
برای اولین بار...
کسی بدون درخواست چیزی به آنها کمک کرده بود.
در همان زمان...
قصر سلطنتی هریسون.
سارا با چهرهای عصبی جلوی اتاق آدرین ایستاده بود.
«شاهزاده آدرین!»
در را باز کرد.
اتاق خالی بود.
چند خدمتکار ترسیده بودند.
سارا با عصبانیت گفت:
«دوباره فرار کرده؟!»
چند ساعت بعد...
وقتی آدرین مخفیانه به قصر برگشت...
اولین کسی که مقابلش ظاهر شد سارا بود.
سارا-«شاهزاده آدرین دل هریسون!»
آدرین آرام گفت:
آدرین-«هیهیهی سلام سارا.»
سارا-«سلام؟!»
آدرین-« • ͜ •»
سارا-«کجا بودی؟!»
آدرین-«بیرون.»
سارا-«میدونم بیرون بودین؛!»
آدرین فکر کرد.
آدرین-«پس سؤال خوبی نبود😊.»
سارا نزدیک بود از عصبانیت بیهوش شود.
اما بدتر از همه...
وقتی در اتاقش را باز کرد...
شخص دیگری آنجا منتظرش بود.
ولیعهد آیهان هریسون.
آیهان دست به سینه ایستاده بود.
آیهان-«بالاخره برگشتی.»
آدرین چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
آدرین-«اوه.»
آیهان اخم کرد.
آیهان-«اوه؟»
آدرین-«فکر نمیکردم منتظرم باشی.»
آیهان-«سه ساعت دنبالت گشتیم.»
آدرین-«متأسفم.»
آیهان-«این اصلاً شبیه عذرخواهی نیست.»
آیهان-«چون نیست.»
آیهان دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
آیهان-«خدای آتش به من صبر بده...»
برای اولین بار آن روز...
لبخند کوچکی روی صورت آدرین ظاهر شد.
اما هیچکس نمیدانست...
استفاده سنگین از جادو برای نجات آن هفت نفر، بهای سنگینی از او گرفته بود.
و خیلی زود...
همه متوجه آن خواهند شد.
══════════════════════════════════════
#رمان #ویسگون #مانهوا #ناول #دونگهوا #وبتون
- ۹۵
- ۱۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط