بانوی من
بانوی من
Part:12
درخواستی
ـ چی؟ لباست رو چک میکنم همینطور آرایشت رو ، خودت میدونی بیشتر مافیا ها مرد هستن!( بم و عصبی)
ـ هع ، باورم نمیشه همین دقیقه اول از زندگی مشترکمون با دعواست ، اینم از زندگی جئون ا.ت!(پوزخند)
ـ خودت منو عصبی میکنی!
ـ اوفففف باشه بابااا ، ساعت چهار صبحه خوابم میاد
ـ بیا کمکت کنم
( خب بعدش دیگه این گرفت تو اتاق خودش خوابید اونم رفت تو اتاق خودش ، پاشیم بریم فرداشب)
جونگ کوک جلوی در اتاق ا.ت وایساد تا ببینه آمادست یا نه ، همین که دستشو مشت کرد تا به در بکوبه صدا هایی از داخل اتاق ا.ت اومد که جونگ کوک ریزریز خندید
ـ اوه فاک ، این بند لعنتیش کجاست ، الان میزنم همینجا تیکه تیکش میکنم ، چی؟؟؟ چرا پاره شد الان چه غلطی بکنمم
جونگ کوک در رو باز کرد
ـ اعصاب نداریاا
ـ نه ندارم. تو..چقدر..خ..خ..خ..
ـ خ..خ..خوشتیپ شدم ( بم ، پوزخند)
ـ پررو ، برو بیرون میخوام لباس بپوشم
ـ اوکی
( داخل مهمونی ، همه مافیا های بزرگ جهان از همه نژاد اونجا بودن ، بزرگترین اونها ا.ت بود ، بعدش یه مرد روس ، همه زیر دست اوت و توی تیمش بودن)
ـ به به ، پیریوِت ا.ت خانم ، دلم براتون تنگ شده بود
ـ هوم ، پیریوت ، چه خبر از جولی؟
ـ خیانت کرد ، رفت
ـ الان زندست؟
ـ فکر نکنم ، معلومه که نیست ( خنده)
ـ ( خنده)
ـ این آقا دستیارت بودن نه؟(اشاره به کوک)
ـ خب ، الان میگم
ا.ت روی صحنه رفت
ـ اهم..خیلی خوش اومدید ممنون که رومو زمین ننداختید ، همونطور که میدونید این مهمونی فرصتی هست برای راه کاری برای له کردن پارک جیمین ( هوووی)
و همینطور..میخوام..نامزدم رو معرفی کنم!
همسر یکی از مافیا ها گفت
ـ چه کاری بود دختر ، گفتم رژت نسبت به بقیه روز ها چقدر کمتره
همه: خنده
ـ ( خنده) معرفی میکنم ، آقای جئون جونگ کوک
( مهمونی گذشت و نقشه به خوبی کشیده شد ، پرش به سه روز بعد)
ـ به نظرت مامانت منو ببینه خفم نمیکنه؟
ـ عروسشی ، نه بابا
ـ هوفف
به سمت خونه مادر جونگ کوک حرکت کردن ، وقتی مادر جونگ کوک در رو باز کرد با دیدن جونگ کوک بغض کرد و توی بغلش رفت
ـ پسرکم ، از دست اون عوضی کثافت قاتل فرار کردی؟(گریه)
( ذهن ا.ت)
ـ اگه بخاطر جونگ کوک نبود هفت جد و آبادش رو به آتیش میکشیدم
...
ـ مامان ، اومدم عروست رو نشونت بدم
ـ چی؟ راست میگی؟؟( ذوق)
جونگ کوک وقتی دست ا.ت رو گرفت و وارد شد مامانش کوه آتشفشان شد
ـ چی ، جونگ کوک این زنیکه قاتل؟
ـ آه..خانم..سلام
ـ تو..تو پسرمو زجر دادی( جیغ)
یه چاقوی بزرگ از روی کابینت برداشت و داخل شکم ا.ت فرو کرد..
این داستان ادامه دارد...
بچه ها تا اینجا چطور بود؟
حدس بزنید مال کدوم شهرم؟
داخلش حرف ش هست😝
Part:12
درخواستی
ـ چی؟ لباست رو چک میکنم همینطور آرایشت رو ، خودت میدونی بیشتر مافیا ها مرد هستن!( بم و عصبی)
ـ هع ، باورم نمیشه همین دقیقه اول از زندگی مشترکمون با دعواست ، اینم از زندگی جئون ا.ت!(پوزخند)
ـ خودت منو عصبی میکنی!
ـ اوفففف باشه بابااا ، ساعت چهار صبحه خوابم میاد
ـ بیا کمکت کنم
( خب بعدش دیگه این گرفت تو اتاق خودش خوابید اونم رفت تو اتاق خودش ، پاشیم بریم فرداشب)
جونگ کوک جلوی در اتاق ا.ت وایساد تا ببینه آمادست یا نه ، همین که دستشو مشت کرد تا به در بکوبه صدا هایی از داخل اتاق ا.ت اومد که جونگ کوک ریزریز خندید
ـ اوه فاک ، این بند لعنتیش کجاست ، الان میزنم همینجا تیکه تیکش میکنم ، چی؟؟؟ چرا پاره شد الان چه غلطی بکنمم
جونگ کوک در رو باز کرد
ـ اعصاب نداریاا
ـ نه ندارم. تو..چقدر..خ..خ..خ..
ـ خ..خ..خوشتیپ شدم ( بم ، پوزخند)
ـ پررو ، برو بیرون میخوام لباس بپوشم
ـ اوکی
( داخل مهمونی ، همه مافیا های بزرگ جهان از همه نژاد اونجا بودن ، بزرگترین اونها ا.ت بود ، بعدش یه مرد روس ، همه زیر دست اوت و توی تیمش بودن)
ـ به به ، پیریوِت ا.ت خانم ، دلم براتون تنگ شده بود
ـ هوم ، پیریوت ، چه خبر از جولی؟
ـ خیانت کرد ، رفت
ـ الان زندست؟
ـ فکر نکنم ، معلومه که نیست ( خنده)
ـ ( خنده)
ـ این آقا دستیارت بودن نه؟(اشاره به کوک)
ـ خب ، الان میگم
ا.ت روی صحنه رفت
ـ اهم..خیلی خوش اومدید ممنون که رومو زمین ننداختید ، همونطور که میدونید این مهمونی فرصتی هست برای راه کاری برای له کردن پارک جیمین ( هوووی)
و همینطور..میخوام..نامزدم رو معرفی کنم!
همسر یکی از مافیا ها گفت
ـ چه کاری بود دختر ، گفتم رژت نسبت به بقیه روز ها چقدر کمتره
همه: خنده
ـ ( خنده) معرفی میکنم ، آقای جئون جونگ کوک
( مهمونی گذشت و نقشه به خوبی کشیده شد ، پرش به سه روز بعد)
ـ به نظرت مامانت منو ببینه خفم نمیکنه؟
ـ عروسشی ، نه بابا
ـ هوفف
به سمت خونه مادر جونگ کوک حرکت کردن ، وقتی مادر جونگ کوک در رو باز کرد با دیدن جونگ کوک بغض کرد و توی بغلش رفت
ـ پسرکم ، از دست اون عوضی کثافت قاتل فرار کردی؟(گریه)
( ذهن ا.ت)
ـ اگه بخاطر جونگ کوک نبود هفت جد و آبادش رو به آتیش میکشیدم
...
ـ مامان ، اومدم عروست رو نشونت بدم
ـ چی؟ راست میگی؟؟( ذوق)
جونگ کوک وقتی دست ا.ت رو گرفت و وارد شد مامانش کوه آتشفشان شد
ـ چی ، جونگ کوک این زنیکه قاتل؟
ـ آه..خانم..سلام
ـ تو..تو پسرمو زجر دادی( جیغ)
یه چاقوی بزرگ از روی کابینت برداشت و داخل شکم ا.ت فرو کرد..
این داستان ادامه دارد...
بچه ها تا اینجا چطور بود؟
حدس بزنید مال کدوم شهرم؟
داخلش حرف ش هست😝
- ۱.۸k
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط