می توانی بروی قصه و رویا بشوی

می توانی بروی قصه و رویا بشوی
راهی دورترین نقطه ی دنیا بشوی

ساده نگذشتم از این عشق ، خودت می دانی
من زمینگیر شدم تا تو ، مبادا بشوی

آی ! مثل خوره این فکر عذابم می داد ؛
چوب ما را بخوری ، ورد زبان ها بشوی

من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم
من که مرداب شدم ، کاش تو دریا بشوی

دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط
باید از این طرف شیشه تماشا بشوی

گره ی عشق تو را هیچ کسی باز نکرد
تو خودت خواسته بودی که معما بشوی

بعد از این، مرگ نفس های مرا می شمرد
فقط از این نگرانم که تو تنها بشوی
دیدگاه ها (۱)

مزه ی عشق به این خوف و رجاهاست رفیق!عشق سرگرمی‌اش آزار و تسل...

دیدمت چشم تو جا در چشم‌های من گرفتآتشی یک لحظه آمد در دلم دا...

گاهی شرار شرم و گاهی شور شیدایی ستاین آتش از هر سر که برخیزد...

گرچه پیر است این تنم ، دل نوجوانی میکنددر خیال خام خود هی نغ...

بی نهایت دوستت دارم ، اگر باور کنیمی توانی این سند را، ثبت د...

گاهی از #طو می‌نویسم و گاهی از #وطن گویی مسائل مهم دنیا فقط ...

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط