همخونه اجباری..
همخونه اجباری..
پارت 69.
"ویو پارک دوین"
فضای اتاق کنفرانس...
بعد از حرفهای جونگ کوک...
کمی آرومتر شده بود.
من هنوز به پروندهای که جلوم بود نگاه میکردم.
باورم نمیشد...
بعد از اون اشتباه بزرگ...
باز هم به من اعتماد کرده بود.
دونگ وو از روی صندلی بلند شد.
دستاشو کش و قوسی داد.
_«خب...»
_«من دیگه خیالم راحت شد.»
بعد با همون لبخند همیشگیش...
سمت جونگ کوک رفت.
جونگ کوک که داشت لپتاپشو جمع میکرد، بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت:
_«چیه؟»
دونگ وو هیچ جوابی نداد.
یهو...
دستاشو دور گردن جونگ کوک انداخت.
_«خسته نباشی کوکی.»
جونگ کوک از حرکت ناگهانیش جا خورد.
_«دونگ وو...»
قبل از اینکه جملهش تموم بشه...
دونگ وو با خنده...
یه بوسهی محکم روی گونهی جونگ کوک زد.
ماچ!
کل اتاق در سکوت فرو رفت.
جونگ کوک کاملاً خشکش زده بود.
ملیس با چشمای گرد به اون دوتا نگاه میکرد.
سوآ دستشو جلوی دهنش گرفته بود که نخنده.
یونا حتی خودکارش از دستش افتاد.
اما...
من...
فقط به همون صحنه خیره شده بودم.
دونگ وو خندید.
_«اینم جایزهی بهترین معمار دنیا.»
جونگ کوک با قیافهای کلافه...
آروم اون رو از خودش جدا کرد.
_«چند بار بگم...»
_«اینجا شرکته.»
دونگ وو شونه بالا انداخت.
_«خب که چی؟»
_«عادت کردی دیگه.»
_«من از استانبول همینجوری بودم.»
بوراک با اخم به اون دوتا نگاه میکرد.
ولی...
من...
یه حس عجیبی داشتم.
یه حس...
که تا حالا تجربهش نکرده بودم.
بیاختیار زیر لب غر زدم.
+«چه پررو...»
ملیس که کنارم نشسته بود، آروم گفت:
_«چیزی گفتی؟»
+«نه.»
ولی...
نتونستم جلوی خودمو بگیرم.
دوباره نگاهم افتاد به گونهی جونگ کوک.
همون جایی که دونگ وو بوسیده بود.
لبهام جمع شد.
+«اصلاً چرا باید ببوسدش...»
سوآ که حرفمو شنیده بود...
یه لبخند شیطونی زد.
_«دوین...»
+«هوم؟»
_«داری حسودی میکنی؟»
با تعجب سرمو برگردوندم.
+«چی؟!»
_«من؟!»
ملیس هم خندید.
_«آره، خودت.»
+«اصلاً.»
+«هرکی هرکی رو خواست ببوسه، به من چه.»
همون موقع...
جونگ کوک دستمالی از روی میز برداشت.
و با اخم...
شروع کرد گونهشو پاک کردن.
_«لعنتی...»
_«دونگ وو...»
_«چند بار بگم این عادتتو ترک کن.»
دونگ وو از خنده ریسه رفت.
_«باشه باشه.»
_«دفعهی بعد پیشونیتو میبوسم.»
جونگ کوک با اخم بهش نگاه کرد.
_«دفعهی بعدی وجود نداره.»
همه زدند زیر خنده.
همه...
جز دو نفر.
بوراک...
که با نگاهی سنگین به جونگ کوک خیره شده بود.
و من...
که با اخم ریزی، هنوز به گونهی جونگ کوک نگاه میکردم.
جونگ کوک ناگهان متوجه نگاهم شد.
ابروش رو بالا انداخت.
_«چیه خانوم پارک؟»
هول شدم.
+«ه... هیچی.»
_«پس چرا از پنج دقیقه پیش داری به صورتم نگاه میکنی؟»
صورتم یکدفعه داغ شد.
ملیس و سوآ همزمان زدند زیر خنده.
سوآ با شیطنت گفت:
_«فکر کنم جای بوسه رو بررسی میکنه.»
+«سوآ!»
تمام اتاق از خنده پر شد...
و جونگ کوک، در حالی که لبخند خیلی محوی روی لبش نشسته بود، فقط با خودش فکر کرد:
«این دختر... حتی وقتی حسودی میکنه هم خودش خبر نداره.»
پارت 69.
"ویو پارک دوین"
فضای اتاق کنفرانس...
بعد از حرفهای جونگ کوک...
کمی آرومتر شده بود.
من هنوز به پروندهای که جلوم بود نگاه میکردم.
باورم نمیشد...
بعد از اون اشتباه بزرگ...
باز هم به من اعتماد کرده بود.
دونگ وو از روی صندلی بلند شد.
دستاشو کش و قوسی داد.
_«خب...»
_«من دیگه خیالم راحت شد.»
بعد با همون لبخند همیشگیش...
سمت جونگ کوک رفت.
جونگ کوک که داشت لپتاپشو جمع میکرد، بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت:
_«چیه؟»
دونگ وو هیچ جوابی نداد.
یهو...
دستاشو دور گردن جونگ کوک انداخت.
_«خسته نباشی کوکی.»
جونگ کوک از حرکت ناگهانیش جا خورد.
_«دونگ وو...»
قبل از اینکه جملهش تموم بشه...
دونگ وو با خنده...
یه بوسهی محکم روی گونهی جونگ کوک زد.
ماچ!
کل اتاق در سکوت فرو رفت.
جونگ کوک کاملاً خشکش زده بود.
ملیس با چشمای گرد به اون دوتا نگاه میکرد.
سوآ دستشو جلوی دهنش گرفته بود که نخنده.
یونا حتی خودکارش از دستش افتاد.
اما...
من...
فقط به همون صحنه خیره شده بودم.
دونگ وو خندید.
_«اینم جایزهی بهترین معمار دنیا.»
جونگ کوک با قیافهای کلافه...
آروم اون رو از خودش جدا کرد.
_«چند بار بگم...»
_«اینجا شرکته.»
دونگ وو شونه بالا انداخت.
_«خب که چی؟»
_«عادت کردی دیگه.»
_«من از استانبول همینجوری بودم.»
بوراک با اخم به اون دوتا نگاه میکرد.
ولی...
من...
یه حس عجیبی داشتم.
یه حس...
که تا حالا تجربهش نکرده بودم.
بیاختیار زیر لب غر زدم.
+«چه پررو...»
ملیس که کنارم نشسته بود، آروم گفت:
_«چیزی گفتی؟»
+«نه.»
ولی...
نتونستم جلوی خودمو بگیرم.
دوباره نگاهم افتاد به گونهی جونگ کوک.
همون جایی که دونگ وو بوسیده بود.
لبهام جمع شد.
+«اصلاً چرا باید ببوسدش...»
سوآ که حرفمو شنیده بود...
یه لبخند شیطونی زد.
_«دوین...»
+«هوم؟»
_«داری حسودی میکنی؟»
با تعجب سرمو برگردوندم.
+«چی؟!»
_«من؟!»
ملیس هم خندید.
_«آره، خودت.»
+«اصلاً.»
+«هرکی هرکی رو خواست ببوسه، به من چه.»
همون موقع...
جونگ کوک دستمالی از روی میز برداشت.
و با اخم...
شروع کرد گونهشو پاک کردن.
_«لعنتی...»
_«دونگ وو...»
_«چند بار بگم این عادتتو ترک کن.»
دونگ وو از خنده ریسه رفت.
_«باشه باشه.»
_«دفعهی بعد پیشونیتو میبوسم.»
جونگ کوک با اخم بهش نگاه کرد.
_«دفعهی بعدی وجود نداره.»
همه زدند زیر خنده.
همه...
جز دو نفر.
بوراک...
که با نگاهی سنگین به جونگ کوک خیره شده بود.
و من...
که با اخم ریزی، هنوز به گونهی جونگ کوک نگاه میکردم.
جونگ کوک ناگهان متوجه نگاهم شد.
ابروش رو بالا انداخت.
_«چیه خانوم پارک؟»
هول شدم.
+«ه... هیچی.»
_«پس چرا از پنج دقیقه پیش داری به صورتم نگاه میکنی؟»
صورتم یکدفعه داغ شد.
ملیس و سوآ همزمان زدند زیر خنده.
سوآ با شیطنت گفت:
_«فکر کنم جای بوسه رو بررسی میکنه.»
+«سوآ!»
تمام اتاق از خنده پر شد...
و جونگ کوک، در حالی که لبخند خیلی محوی روی لبش نشسته بود، فقط با خودش فکر کرد:
«این دختر... حتی وقتی حسودی میکنه هم خودش خبر نداره.»
- ۲.۰k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط