-چـتِه لعنتے؟😡 😭

-چـتِه لعنتے؟😡 😭
+خـوبَم ...😊
ـ خسـتِه نشـدی اینقـَد دروغ گفتے؟😒 👊 🏻 😠
+گفـتَم کـه ...مـَن خـوبم ..:):hugging_face:
[ فـقـط دیـگـهـ خـوشآلْ نیـسَم ...😔 😞 ]
دیدگاه ها (۲)

پارت پنجاهم | «من دیگه نمیام!»پارک لاراساعت از یک و نیم شب گ...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۱ روز سوم، لیا از وقتی چشم‌هاش رو باز ...

╭─── 𓂃🌷𓈒𓏸 ───╮💜 پارت 47 💜╰─── 𓂃🌷𓈒𓏸 ───╯📚 ویو آت | کلاسجیا آر...

پارت چهل‌وهفتم | یک شب آرامپارک لاراآشپزخونه کم‌کم پر شده بو...

پارت بیست‌ودوم | بالاخره گفتی...نور ملایم غروب از پنجره‌ی ات...

پارت دوازدهم | راهی ویلاپارک لارامهمونی کم‌کم داشت تموم می‌ش...

فیک : بین راندها

پارت ۵۳ چراغ‌ها هنوز روشن بودند، اما هیچ‌کس جرئت حرکت نداشت....

پارت ۷۴ بعد از چند دقیقه...جونگ‌کوک و هانا با کمک نیروهای حر...

پارت ۴۴ آن شب تهیونگ با چند تا از دوست‌هاش بیرون رفته بود.قر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط