سناریووو جدیدددددد
سناریووو جدیدددددد
وقتی شب میری خونه دوستت بهشون پیام میدی ولی پیامت تو بقیه پیامای گوشیش گم میشه(یعنی نمیبینه) بعد شب که میاد خونه تا صبح دنبالت میگرده بهت زنگ میزنه ولی تو گوشیتو سایلنت کردی تا با دوستات یه شب خوب داشته باشی
یونگی
اون هیچوقت نشون نمی داد؟که چقد استرسی عه که چقد بهت وابستهست ولی حالا...هیچ آدرسی از دوستات نداشت با خانوادهت قطع ارتباط کرده بودی و هیچ جای شهر نبودی.سراسیمه دویید تو بیمارستان به پیشخوان رسید پرستار پرسید"مشکلی پیش اومده قربان؟"
"لی ا.ت!لی ا.ت اینجاس؟"
پرستار مونیتور رو چک میکنه"نه جناب.همچین موردی نداریم."
این آخرین بیمارستان سئول بود.سرش رو به شیشه پیشخوان تکیه داد"خدایا لطفاً..."
تو اینجا بودی.تولد دوست پزشکت بود و اومده بودین سوپرایزش کنین تو صدای یونگی رو شنیده بودی که بلند اسمت رو گفته بود تا پرستار سرچ کنه طبقه بالا بودی دوییدی پایین و صداش کردی"یونگی؟"
برگشت.ناباورانه نگات کرد نفس لرزونی کشید و محکم بغلت کرد کل بیمارستان داشتن نگاتون میکردن ولی اون اهمیتی نمیداد.به شدت تحت فشار روانی بود و به هیچی جز تو فکر نمیکرد هیچی نمیگفت و هیچ واکنشی نشون نمیداد فقط بلندت کرده بود محکم بغلت کرده بود"یونگی خوبی عزیزدلم؟مشکلی پیش اومده؟"
"داشتم میمردم...داشتم سکته میکردم ا.ت...تو هیچ جا نبودی!"
"من بهت گفته بودم کجا میرم عزیزم؟یادته؟مسیج دادم و گفتم امشب خونه نارا میمونیم."
"ندیدمش...نوتیفت نیومد...توروخدا از این به بعد زنگ بزن!"
"باشه...باشه ببخشید.بیا بریم یه جا بشین یه چیز شیرین بخور یخ کردی...بیا عزیزم"
ازش دور شدی تا ببریش تو حیاط و فضای باز مچ دستتو گرفت"ببخشید که بد باهات حرف زدم..."
"یونگیا!نگران شدی عزیزم.معذرت میخوام که نگرانت کردم.بیا یکم هوا بهت برسه"
"خیلی عاشقتم میدونی که؟!"
لبخند زدی و گفتی"میدونم"
~
هوسوک
تا صبح سر تمرین بودن برگشت خونه تو نبودی چراغا خاموش بود هی بهت زنگ میزد و هی جواب نمیدادی نفسش بالا نمیومد راه افتاد که بیاد دنبالت تو راه به هرکسی که از دور و بریات میشناخت زنگ زد ناگهان تو پیچیدی توی کوچه دویید سمت ماشینت پیاده شدی محکم بغلت کرد و بغضش ترکید تو کپ کرده بودی نمیدونستی داستان چیه مضطرب گفتی"چی شده هوپ؟!بهم بگو لطفا!"
نمیتونست حرف بزنه.مرتب تهدید دریافت میکرد. ساسنگفن ها و هیتر ها.خیلی هاشون درباره تو بودن حالا این گم شدنت تیر خلاص بود واسش با صدای گرفته گفت"خوبی خورشید؟"
سر تکون دادی"من حالم خوبه هوپیا هیچیم نیست خوبِ خوبم.ببین.هیچ اتفاقی برام نیوفتاده.من فقط خونه دوستم بودم."
"چرا بهم نگفتی؟"
"من بهت پیام دادم...زنگ زدم اما خاموش بودی پس پیام دادم."
"من واقعا باید گوشیِ کوفتیمو بندازم دور."
خندیدی"این یکی رو موافقم"
"خداروشکر که برگشتی...من واقعا...بیا.بیا بریم بالا قبل اینکه ماشین ها زیرمون کنن"
دستشو گرفتی و گفتی"یعنی فقط چون جواب نمیدادم انقد ناراحت شدی؟"
"ناراحت؟داشتم سکته میکردم ا.ت.یکم دیگه پیدات نمیکردم میمردم!"
"دور از جونت خنگول!"
کلید انداختی و در رو باز کردی تمام مسیر تا در اصلی خونه نگاهش رو از ورنداشت در اصلی رو باز کردی و کنار وایسادی"برو داخل هوپی."
دستتو گرفت و با خودش کشیدت رفتید داخل روی کاناپه نشوندیش تا قرص آرامبخش پیدا کنی که یهو بهت گفت"میدونی که اگه یه روز واقعا گم بشی...دیگه برنگردی...من دیگه هیچ دلیلی برای زندگی ندارم؟میدونی تو همه داروندارمی و من بدونِ تو صفرِصفرم."
قرص رو براش بردی و کنارش نشستی"من هیچ جا نمیرم.اینو بخور فقط.یخ کردی"
"قول میدی؟"
"البته."
لیوان رو که حالا خالی شده بود رو روی میز عسلی جلوی کاناپه گذاشت و سرش رو به شونه راستت تکیه داد"عاشقتم خورشید!با تمام وجودم عاشقتم"
درخواستی
وقتی شب میری خونه دوستت بهشون پیام میدی ولی پیامت تو بقیه پیامای گوشیش گم میشه(یعنی نمیبینه) بعد شب که میاد خونه تا صبح دنبالت میگرده بهت زنگ میزنه ولی تو گوشیتو سایلنت کردی تا با دوستات یه شب خوب داشته باشی
یونگی
اون هیچوقت نشون نمی داد؟که چقد استرسی عه که چقد بهت وابستهست ولی حالا...هیچ آدرسی از دوستات نداشت با خانوادهت قطع ارتباط کرده بودی و هیچ جای شهر نبودی.سراسیمه دویید تو بیمارستان به پیشخوان رسید پرستار پرسید"مشکلی پیش اومده قربان؟"
"لی ا.ت!لی ا.ت اینجاس؟"
پرستار مونیتور رو چک میکنه"نه جناب.همچین موردی نداریم."
این آخرین بیمارستان سئول بود.سرش رو به شیشه پیشخوان تکیه داد"خدایا لطفاً..."
تو اینجا بودی.تولد دوست پزشکت بود و اومده بودین سوپرایزش کنین تو صدای یونگی رو شنیده بودی که بلند اسمت رو گفته بود تا پرستار سرچ کنه طبقه بالا بودی دوییدی پایین و صداش کردی"یونگی؟"
برگشت.ناباورانه نگات کرد نفس لرزونی کشید و محکم بغلت کرد کل بیمارستان داشتن نگاتون میکردن ولی اون اهمیتی نمیداد.به شدت تحت فشار روانی بود و به هیچی جز تو فکر نمیکرد هیچی نمیگفت و هیچ واکنشی نشون نمیداد فقط بلندت کرده بود محکم بغلت کرده بود"یونگی خوبی عزیزدلم؟مشکلی پیش اومده؟"
"داشتم میمردم...داشتم سکته میکردم ا.ت...تو هیچ جا نبودی!"
"من بهت گفته بودم کجا میرم عزیزم؟یادته؟مسیج دادم و گفتم امشب خونه نارا میمونیم."
"ندیدمش...نوتیفت نیومد...توروخدا از این به بعد زنگ بزن!"
"باشه...باشه ببخشید.بیا بریم یه جا بشین یه چیز شیرین بخور یخ کردی...بیا عزیزم"
ازش دور شدی تا ببریش تو حیاط و فضای باز مچ دستتو گرفت"ببخشید که بد باهات حرف زدم..."
"یونگیا!نگران شدی عزیزم.معذرت میخوام که نگرانت کردم.بیا یکم هوا بهت برسه"
"خیلی عاشقتم میدونی که؟!"
لبخند زدی و گفتی"میدونم"
~
هوسوک
تا صبح سر تمرین بودن برگشت خونه تو نبودی چراغا خاموش بود هی بهت زنگ میزد و هی جواب نمیدادی نفسش بالا نمیومد راه افتاد که بیاد دنبالت تو راه به هرکسی که از دور و بریات میشناخت زنگ زد ناگهان تو پیچیدی توی کوچه دویید سمت ماشینت پیاده شدی محکم بغلت کرد و بغضش ترکید تو کپ کرده بودی نمیدونستی داستان چیه مضطرب گفتی"چی شده هوپ؟!بهم بگو لطفا!"
نمیتونست حرف بزنه.مرتب تهدید دریافت میکرد. ساسنگفن ها و هیتر ها.خیلی هاشون درباره تو بودن حالا این گم شدنت تیر خلاص بود واسش با صدای گرفته گفت"خوبی خورشید؟"
سر تکون دادی"من حالم خوبه هوپیا هیچیم نیست خوبِ خوبم.ببین.هیچ اتفاقی برام نیوفتاده.من فقط خونه دوستم بودم."
"چرا بهم نگفتی؟"
"من بهت پیام دادم...زنگ زدم اما خاموش بودی پس پیام دادم."
"من واقعا باید گوشیِ کوفتیمو بندازم دور."
خندیدی"این یکی رو موافقم"
"خداروشکر که برگشتی...من واقعا...بیا.بیا بریم بالا قبل اینکه ماشین ها زیرمون کنن"
دستشو گرفتی و گفتی"یعنی فقط چون جواب نمیدادم انقد ناراحت شدی؟"
"ناراحت؟داشتم سکته میکردم ا.ت.یکم دیگه پیدات نمیکردم میمردم!"
"دور از جونت خنگول!"
کلید انداختی و در رو باز کردی تمام مسیر تا در اصلی خونه نگاهش رو از ورنداشت در اصلی رو باز کردی و کنار وایسادی"برو داخل هوپی."
دستتو گرفت و با خودش کشیدت رفتید داخل روی کاناپه نشوندیش تا قرص آرامبخش پیدا کنی که یهو بهت گفت"میدونی که اگه یه روز واقعا گم بشی...دیگه برنگردی...من دیگه هیچ دلیلی برای زندگی ندارم؟میدونی تو همه داروندارمی و من بدونِ تو صفرِصفرم."
قرص رو براش بردی و کنارش نشستی"من هیچ جا نمیرم.اینو بخور فقط.یخ کردی"
"قول میدی؟"
"البته."
لیوان رو که حالا خالی شده بود رو روی میز عسلی جلوی کاناپه گذاشت و سرش رو به شونه راستت تکیه داد"عاشقتم خورشید!با تمام وجودم عاشقتم"
درخواستی
- ۱۴۸
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط