عشق در دنده آخر

عشق در دنده آخر

پارت : ۴۶

سکوت سنگینی پشت در خانه حاکم شده بود. مرد ناشناس کلاهش را پایین کشیده بود و پاکت قهوه‌ای کوچکی را در دست داشت. قبل از اینکه جونگ‌کوک چیزی بپرسد، پاکت را روی زمین گذاشت و گفت:
«اگه حقیقت رو می‌خواید، امشب ساعت یازده به اسکله قدیمی بندر اینچئون بیاید.»
بعد بدون اینکه فرصت سؤال دادن بدهد، سوار یک موتور شد و در تاریکی ناپدید شد.

جونگ‌کوک پاکت را برداشت و داخل خانه آورد. هانا در را بست و هر دو کنار میز نشستند. داخل پاکت فقط یک فلش مموری و یک نقشه قدیمی از اسکله بود. روی نقشه، یکی از انبارها با خودکار قرمز علامت خورده بود.

هانا فلش را به لپ‌تاپ وصل کرد. چند تصویر از دوربین‌های امنیتی شرکت روی صفحه ظاهر شد. در یکی از فیلم‌ها، فردی با لباس خدماتی هارد Project X را از گاوصندوق برمی‌داشت و بدون اینکه دوربین‌ها هشدار بدهند، از ساختمان خارج می‌شد.

جونگ‌کوک تصویر را متوقف کرد.
«سیستم امنیتی براش غیرفعال شده...»
هانا آرام گفت:
«یعنی یکی از داخل شرکت کمکش کرده.»

هر دو چند دقیقه فیلم را جلو و عقب کردند. درست قبل از خروج مرد، انگشتر نقره‌ای روی دستش زیر نور برق زد. هانا تصویر را بزرگ کرد و گفت:
«این لوگو رو قبلاً دیدم...»
جونگ‌کوک با دقت نگاه کرد.
«نشان اختصاصی اعضای هیئت‌مدیره قدیم...»

فضای اتاق دوباره جدی شد. هانا لپ‌تاپ را بست و نفس عمیقی کشید. بعد با لبخند کوچکی گفت:
«ولی قبل از اینکه دوباره بریم دنبال دردسر...»
«فکر کنم یکی ازمون بدهکار یه شام درست‌وحسابیه.»

جونگ‌کوک با تعجب پرسید:
«من؟»
هانا دست به سینه ایستاد.
«دفعه قبل نزدیک بود قابلمه رو آتیش بزنی.»

جونگ‌کوک لبخند زد.
«باشه... این بار تو فقط نظارت کن.»

چند دقیقه بعد، هر دو وارد آشپزخانه شدند. جونگ‌کوک با جدیت دستور پخت را از روی تبلت می‌خواند و هانا سبزیجات را خرد می‌کرد. هر چند دقیقه یک‌بار، جونگ‌کوک از او می‌پرسید:
«الان نمک؟»
هانا می‌خندید.
«نه، هنوز زوده.»

چند لحظه بعد، جونگ‌کوک اشتباهی به جای شکر، نمک داخل سس ریخت. هانا تا متوجه شد، با خنده قاشق را از دستش گرفت.
«آقای مدیرعامل، اگه شرکت رو هم این‌طوری اداره کنی، فردا ورشکست می‌شه.»

جونگ‌کوک برای اولین بار با صدای بلند خندید.
«قبول... آشپزی رو کامل می‌سپرم به تو.»

هانا با شیطنت کمی آرد روی گونه او زد.
«این جریمه اشتباهته.»

جونگ‌کوک چند ثانیه مات ماند. بعد خیلی آرام، با نوک انگشتش کمی آرد از روی میز برداشت و روی بینی هانا زد.

هانا با ناباوری گفت:
«جدی؟!»

دو ثانیه بعد، هر دو مثل دو بچه شروع کردند به خندیدن. آشپزخانه پر از صدای خنده‌شان شده بود؛ صدایی که مدت‌ها در آن خانه شنیده نشده بود.

وقتی شام آماده شد، هر دو کنار پنجره نشستند و غذایشان را خوردند. سکوت این بار سنگین نبود؛ آرام و دلنشین بود.

بعد از شام، هانا فنجان چایش را روی میز گذاشت و آرام سرش را روی شانه جونگ‌کوک تکیه داد.

جونگ‌کوک خیلی آرام دستش را دور شانه او حلقه کرد.

بدون هیچ حرفی...

فقط از کنار هم بودن لذت می‌بردند.

چند لحظه بعد، جونگ‌کوک خیلی آرام پیشانی هانا را بوسید.

هانا لبخند زد، سرش را بالا آورد و این بار خودش یک بوسه کوتاه روی لب‌های او گذاشت.

نه از روی هیجان...

بلکه از روی آرامشی که مدت‌ها دنبالش بود.

اما همان لحظه، گوشی جونگ‌کوک روی میز لرزید.

پیام فقط یک جمله داشت:

«اگر ساعت یازده نرسید، هارد Project X برای همیشه نابود می‌شود.»

لبخند هر دو آرام‌آرام محو شد.

وقت استراحت تمام شده بود.

و حالا...

باید برای مهم‌ترین رویارویی زندگی‌شان آماده می‌شدند.

«اسکله اینچئون، قرار بود هم حقیقت را آشکار کند... و هم دشمن واقعی را از سایه بیرون بکشد.»

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت‌گذاران را دوست می‌دارند.
بسه تونه خوب حمایت کنید فردا شب پارت های اخر رو میزارم
وایییی حال اسمات نوشتن ندارممممممممم
اگر کمک خواستم بهتون می گم باشه؟ فقط شلوار منو در نیارین
دیدگاه ها (۵)

عشق در دنده آخرپارت : ۴۵غروب، آسمان سئول کم‌کم به رنگ نارنجی...

عشق در دنده آخرپارت : ۴۴صبح آفتابی سئول، برخلاف چند روز گذشت...

باز میخوان وقفه چند روزه بندازن و کشتی‌هاشون رو راحت و مجانی...

رفیقام کامنت بزارید فالوتون کنم

﹒𐙚 . 🐥 ⋅˚₊‧ 𝜗𝜚 ‧₊˚ ⋅아나람𝅄 سلام این وایبم تموم شد امیدو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط