𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘

سایـہ و وسوسـہ

𝐏𝐚𝐫𝐭 46

جونگکوک انگار دست دست میکرد تا چیزی بگه و لیویا این رو متوجه شده بود. بالاخره سرش رو بالا آورد و سوالش رو کلافه پرسید

بین تو و مینی چی هست؟ +

لیویا جا خورد حرفی برای گفتن نداشت : یعنی چی؟ چیزی بینمون نیست من تازه دیدمش

+ منو احمق فرض نکن کسی که تازه دیده باشیش چرا باید ازت عصبی باشه ؟

_ع .. عصبی نبود.. ف .. فقط نزدیک بود قهوه رو بریزم رو دس.

جونگکوک صداش رو بالا برد بچه گیر آوردی؟! گفتم بینتون چی هست!؟ با هم رابطه دارید؟

لیویا سرش رو تند تند به چم و راست تکون داد : قسم میخورم باهم.. رابطه نداریم

پس چیییییی!!!!!؟؟؟ +

_خواهش میکنم نمیتونم بگم.. فقط میتونم بگم میشناسمش .

از کجا!؟ +

لیویا سرش رو پایین انداخت و قطره اشکی ریخت

.. نمیتونم بگم -

! چرا لعنتی ؟ +
_اگه فقط بهت بگم توی گذشته نحسم کمک کرد که به زندگی برگردم کافیه؟ اینکه بگم از همون روز پشیمونم که چرا گذاشت زندگی کنم کافیه!؟

جونگکوک صداش رو پایین آورد و گفت از کجا میشناسیش؟ اینو بهم بگو.. اون... اون دوست داره؟

لیویا عاجزانه سرش رو کج کرد و پرسید

_ مگه مهمه!؟

جونگکوک نگاهش رو گرفت و گفت : نه مهم نیست

_پس چرا میخوای بدونی

میخوای به چی برسی؟ +

لیویا عقب کشید و گفت : هیچی

جونگکوک عصبی زبونش رو به لپش فشرد و گفت : وقتی داری با من .. به عنوان پارتنرم زندگی میکنی حق دارم بدونم تو زندگیت چه خبره

لیویا پوزخندی زد و گفت : پس چطور من حق ندارم؟

جونگکوک سکوت کرد. سکوت کرد و بعد از دقیقه ای گفت : حق نداری به جک مینی یا هر مادر فاکر دیگه ای نزدیک بشی فهمیدی؟

لیویا بازهم پوزخند زد و گفت : چرا؟ چرا هر کی بهم احترام میزاره رو باید حذف کنم؟

جونگکوک نزدیکش شد و از بین دندونهای چفت شده اش غرید :

چون اینقدر احمقی که فرق نگاهای دوستانه و غیر دوستانه رو نمیفهمی

لیویا چهره حق به جانبش از بین رفت و جاش رو به چهره ای مطیع و متعجب داد

+آخرین تذکرمه دور بر جک نبینمت مگر زمانی که توی جمع باشه
لیویا که لجباز تر از این حرفا بود توی جاش صاف نشست و خواست مخالفت کنه که صدای زنگ گوشیش اومد

اسم مینی روش خودنمایی میکرد

جونگکوک پوزخند عمیقی زد و گفت : بیا.. یکی از آقایونی که واست احترام قائل میشه زنگ زده احتمالا نگران اینه که نکرده باشمت

_چرت نگو.

جواب بده بزار رو بلند گو +

_یعنی چی این یه چیز شخصیه

فکر کنم نشنیدی چی گفتم زود باش +

لیویا استرسی وجودش رو فرا گرفت. امیدوار بود مینی گاف نده

انگشتش رو روی صفحه گوشی کشید و تماس رو جواب داد

سلام -

مینی : سلام كجايين

ام.. اومدیم کافه -

مینی : جونگکوک پیشته؟

لیویا سرش رو بلند کرد و جونگکوک رو نگاه کرد جونگکوک با اشاره بهش فهموند که نگه اون کنارشه

_نه رفته سفارش بده

مینی : خيل خب کی برمیگردید؟

شاید یکساعت دیگه -

مینی : به محض اینکه رسیدی میای پیش من و همه چیو توضیح میدی

لیویا چشمهاش رو فشرد و گفت : باشه جونگکوک داره میاد میشه قطع کنم؟

مینی : اوكى منتظرتم

تلفن رو قطع کرد و گوشیش رو داخل جیب پالتوش گذاشت

که باید توضیح بدی..!؟ اونوقت چیو؟ +

_شخصيه

+ اوه به به شخصی باشه شخصیه... ولی هشدارمو بهت دادم فهمیدی؟

لیویا سرش رو به نشونه مثبت تکون داد و چیزی نگفت

پسر جوانی نزدیک الاچیق شد و سینی ای که دستش بود رو با

لبخند تحویل جونگکوک داد

نوشیدنی گرمشون رو خوردن و در سکوت به اطراف نگاه کردن
لیویا آروم سرش رو به طرف جونگکوک چرخوند و با صدایی که بزور میشد شنید گفت:
_چرا مصرف میکنی..؟ اون جسمتو نابود میکنه

جونگکوک با شنیدن صدای لیویا سرش رو برگردوند و گفت : +به همون دلیلی که تو از اون قرص میخوری

_ . من

تو چی؟ تو فرق میکنی؟ +

من بود و نبودم فرقی نمیکنه حتی اگه نابود بشم ولی تو مهمی -
واسه خانوادت واسه جک واسه مینی

جونگکوک پوزخندی زد و گفت : کدوم خانواده؟

_خانواده ای که جئون جونگکوک رو تحویل جامعه داده .

و از جامعه یه پسر لش و معتاد تحویل گرفته +

_ولی تقصیر تو نبود .

از کجا میدونی تقصیر من نبود؟ +

لیویا سکوت کرد و چیزی نگفت

+ من یه تقصیر بزرگ دارم عاشق شدن بزرگترین جرم عمرم بود

_عشق مقدسه

برای من گناه بود +

_عشق میتونه آدمو درمون کنه .

ولی میتونه آدمو نابود هم بکنه +

_ تو نابود شدی..!؟ .

نابود؟ من از روحی که داشتم فاصله گرفتم +

_ پس بیا و به روحت برگرد.

فکر کردی آسونه؟ +

_ آسون میشه .

جونگکوک پوزخندی زد و دستی به ابروش کشید : بچه ی خوش خیال
_ من نمیخوام تو این لجن گیر کنیم پاک بودن خیلی زیباست .

پاک بودن منو به اینجا رسوند +
دیدگاه ها (۵)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط