برای گفتن من شعر هم به گل مانده

برای گفتن من شعر هم به گل مانده
نمانده عمری و صدها سخن به دل مانده

صدا که مرهم فریاد بود زخم مرا
به پیش درد عظیم دلم خجل مانده

از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست
گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست

سرگرم بخود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست

دیریست که از خانه خرابان جهانم
بر سر فرو ریخته ام چلچله ای نیست

در حسرت دیدار تو آواره ترینم
هرچند که تا منزل تو فاصله ای نیست

رو به روی تو کیم من یه اثیر سر سپرده
چهره تکیده ای که تو قمار آینه مرده

من برای تو چی هستم کوه تنهای تحمل
بین ما پل عذابه منه خسته پایه پل

ای که نزدیکی مثل من به من اما خیلی دوری
خوب نگام کن تا ببینی چهره ی درد و صبوری

کاشکی میشد تو بدونی من برای تو چی هستم
از تو بیش از همه دنیا از خودم بیش از تو خستم

ببین که خستم. تنها غروب. عصای دستم

از عذاب با تو بودن در سکوت خود خرابم
نه صبورم و نه عاشق من تجسم عذابم

تو سراپا بی خیالی من همه تحمل درد
تو نفهمیدی چه دردی زانوی خستمو تا کرد
دیدگاه ها (۷)

آدمهاهمیشه خوب را برای یافتن خوب تر رها...

می روم ، اما نمی پرسم ز خویشره کجا؟ منزل کجا؟ مقصود چیست؟بوس...

لیلےِ شعرم ... بیا اینجا هوا دم کرده استهجر چشمانت مرا لبریز...

این متن بنظرم زیباست و واقعیت های زندگی ِفعلی ما رو تا حدی ...

تقدیم به دل های زخم خورده و غمگین

بهرام:خدایا…پس یعنی من شدم دلدارِ تو؟چهل سال درد و زخممنو کر...

کنجکاوی را رها کن و یک سری کوچک به (کپشن و چنل) ما بزن

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط