𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘

سایـہ و وسوسـہ

𝐏𝐚𝐫𝐭 ۸۸‌

جونگکوک پوزخند دردناکی زد و انگشتش رو از لب دختر برداشت و پشت کرد و چند قدم جلو رفت و بعد ایستاد و به ارومی گفت :
یادم نبود. توهم زیر خوابمی؟
_نیستم؟

تو چی فکر میکنی؟ +

_نمیدونم.. تو بگو باید چجوری فکر کنم .

جونگکوک کمی سکوت کرد و با یواش ترین صدای ممکن گفت
زیر خوابم نیستی ، مسکنی +
و بعد بلافاصله اونجارو ترک کرد تا چهره دختر رو نبینه
خواه ناخواه بين حرفاش كلماتش رو میپروند و بعد که میفهمید چی گفته دلش میخواست سرش رو به دیوار بکوبه و مشتش رو توی سرش خالی کنه
رفت داخل اتاق و درش رو بست به اتاق خالی نگاهی انداخت و از بین دندوناش غريد : لعنتى لعنتی لعنتی پسر احمق چرا حرفاتو نمیفهمی ، چرا مزه مزش نمیکنی. کی بهت گفت اصلا این حرفو پیش بکشی

سمت تخت دو نفره ای که بغل پنجره بود رفت و نگاهی بهش انداخت عادی بود که داشت اون دختر رو توی این تخت تصور میکرد؟

دیگه نزدیک بود عقلش رو از دست بده ، نمیدونست چی درسته چی غلط
اصلا این حسی که اومده سراغش چیه؟
چرا بدنش عرق سرد میشینه و سرش داغ میکنه؟ چرا تپش قلب میگیره و نبضش تند تر میزنه؟ چرا با دیدن اشک اون انگار قلبش مچاله میشه؟
چرا هیچ دلیلی برای دعواهای مضخرفشون پیدا نمیکرد؟

حتی نمیدونست اون دعواها از کجا شروع میشدن

ذهنش بشدت درگیر بود و سرش سوت میکشید

سعی کرد سرش رو گرم کنه پس از اتاق خارج شد و کیسه های لباسی که خریده بودن رو برداشت تا داخل اتاق بزارتشون

در اتاق رو که باز کرد لیویا رو دید که روی مبل نشسته ، بدون گفتن حرفی دوباره وارد اتاق شد و درو نیمه باز گذاشت

لیویا با دیدن دستپاچگی جونگکوک و دونستن دلیلش لبخندی زد و زیر لب گفت : چرا اینقدر ضایعی پسر؟

با صدای دینگ پیامک گوشیش نگاهش رو به تلفن داد و با دیدن اسم مینی لبخندش محو شد
[هرچی زودتر موقعیت پیدا کن و بهم زنگ بزن]
مطمئن بود خبر خوبی براش نداره. مطمئن بود مکالمه خوبی قرار نبود داشته باشن

استرس بدی گرفت و افتاده بود به جون پوست ناخنش
قلبش بشدت تند میزد
گوشیش رو برداشت و با صدای بلندی خطاب به جونگکوک گفت : من میرم یکم تو حیاط قدم بزنم

جونگکوک از در نیم باز به لیویا نگاه کرد: این وقت شب؟
_یکم هوا بخورم. یکم حالم گرفتس .
جونگکوک کمی براندازش کرد و گفت باشه ، هوا تاریکه مواظب باش از در بیرون نرو اگرم دیدی کسی اومد داخل حیاط بهم زنگ بزن زود بیا تو خب؟
لیویا از نگرانی جونگکوک خندش گرفت پس با خنده بیجونی گفت : باشه جونگکوک
جونگکوک سرش رو تکون داد و لیویا هم گوشیش رو جلوی شکمش گرفت و از در بیرون رفت. نفس عمیقی کشید و دستش رو روی
قفسه سینش گذاشت
گوشیش رو در آورد و بعد از تر کردن لبش شماره مینی رو گرفت و از خونه فاصله گرفت و سمت مخالفش رفت تا از پنجره پذیرایی
یا خواب چیزی دید نداشته باشه
مینی جواب داد : لیویا
لیویا با استرس وحشتناکی که سراغش اومده بود گفت : چیشده؟
مینی : به کجا رسیدی
ی.. یعنی چی به کجا رسیدم ؟ -
مینی : هنوزم نمیخوای تمومش کنی؟
لیویا کلافه گفت
چی میگی مینی ما باهم حرف زدیم -
مینی : لیویا حماقت نکن ، این راهی که تو داری میری تهش باخته هم برای تو هم برای جونگکوک
_منکه بهت گفتم میخوام کمکش کنم حالش خوب شه .
مینی : ولی عاشقش شدی

مگه دست خودم بود لعنتی ؟؟ -

مینی : نه ولی باید به هشدار من گوش میدادی که الان وضعمون نشه این
_وضعمون مگه چیه؟ همه چی خوبه نام نگران هیچی نباش ، نمیزارم همه چیز خراب شه

مینی : لیویا زنگ نزدم نصیحتت کنم بر خلاف قبل حتی زنگ نزدم بهت راهکار بدم یا ازت نظر بخوام یا حتی حق انتخابو برات باز بزارم زنگ زدم بهت بفهمونم که تمومش کنی ته این ماجرا خوب نیست لیویا بفهم

_نمیخوام بفهمم

مینب : برام هیچ راهی نذاشتی ، تمومش میکنی یا همه چیزو به جونگکوک بگم؟؟؟
ته دلش خالی شد. پاهاش بی حس شد و انگار تحمل وزنش براش سخته با صدای بغضی و شکه ای گفت : تو اینکارو نمیکنی
مینی : راه دیگه ای برام نذاشتی

لیویا بینیش رو بالا کشید و عصبی صورتش رو پاک کرد : خواهش میکنم حرفایی نزن که باعث بشن گریم بگیره اگه جونگکوک ببینه گریه کردم شک میکنه میفهمه یه چیزی شده ، مینی ازت خواهش کردم. التماست کردم ازت خواستم بزاری خودم درستش کنم خودم مرحم درداش بشم

مینی : چرا نمیفهمی دارم بخاطر جفتتون میگم ؟ لیویا میفهمی چی میگم؟ میگم این جاده ای که توش قدم میزنی تهش خالیه تهش سیاهیه
_پرش میکنم ، رنگیش میکنم.
مینی : تو دیوونه ای

_دیوونم مینی دیوونم میخوام به حرف قلبم گوش بدم همین .
مینی: هر دفعه به حرف قلبت گوش دادی رفتی تو با طلاقی که بالا کشیدنت سخت ترین کار ممکن بود توبه نکردی؟
_نه.. میخوام بازم حماقت کنم. اگه حماقتم جونگکوک باشه آره میخوام حماقت کنم
دیدگاه ها (۴)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط