پارت اول*🌹
پارت اول*🌹
پوریا*
روز خیلی کسل کننده ای بود و هیچ سرگرمی نداشتم، روزهای پنجشنبه همیشه همینطور بود ، تصمیم گرفتم به فرزاد زنگ بزنم، فرزاد تنها کسی بود که همیشه باهام بود هیچ وقت قضاوتم نکرد
پوریا:الو سلام مشتی کجایی یه وقت زنگ نزنی بگی پوری مرده یا زندست
فرزاد:بابا این چند روزه مشغول پیدا کردن کارم یجا رو پیدا کردم باید عمارت رو به گلاش آبیاری کنم ولی من که پاهام نابوده
پوری:چه خوب اتفاقا مامانمم هعی اجبارم میکرد برم کار کنم
فرزاد:خب میخوای تو به جای من برو دل ننه جونم شاد کن
پوری:اوکی باشه برام آدرسش رو بفرست برم ببینم آدماش چجورین
بعد اینکه تماس رو قطع کردم رفتم سمت یخچال تا یچیزی بردارم بخورم چیزی نداشتیم تو یخچال به غیر از یه سیب که اونم نصفش خراب بود، موقعی که دره یخچال رو بستم صدای پیامک اومد میدونستم که فرزاد بود آدرس رو فرستاده
گوشی رو روشن کردم و داخل پیام ها شدم و پیام فرزاد رو دیدم و رفتم داخل دایرکتش
با خودم گفتم جوووون بابا بالاشهره جای خوبی بود و از دوستام شنیده بود آب و هوای خوبی داره
به ساعت نگاه کردم دیدم ساعت هفت و نیم بود با خودم گفتم هیچ اسکلی این ساعت نمیخوابه، شماره ای که فرزاد فرستاده بود رو وارد تماس ها کردم و زنگ زدم
پوریا*
روز خیلی کسل کننده ای بود و هیچ سرگرمی نداشتم، روزهای پنجشنبه همیشه همینطور بود ، تصمیم گرفتم به فرزاد زنگ بزنم، فرزاد تنها کسی بود که همیشه باهام بود هیچ وقت قضاوتم نکرد
پوریا:الو سلام مشتی کجایی یه وقت زنگ نزنی بگی پوری مرده یا زندست
فرزاد:بابا این چند روزه مشغول پیدا کردن کارم یجا رو پیدا کردم باید عمارت رو به گلاش آبیاری کنم ولی من که پاهام نابوده
پوری:چه خوب اتفاقا مامانمم هعی اجبارم میکرد برم کار کنم
فرزاد:خب میخوای تو به جای من برو دل ننه جونم شاد کن
پوری:اوکی باشه برام آدرسش رو بفرست برم ببینم آدماش چجورین
بعد اینکه تماس رو قطع کردم رفتم سمت یخچال تا یچیزی بردارم بخورم چیزی نداشتیم تو یخچال به غیر از یه سیب که اونم نصفش خراب بود، موقعی که دره یخچال رو بستم صدای پیامک اومد میدونستم که فرزاد بود آدرس رو فرستاده
گوشی رو روشن کردم و داخل پیام ها شدم و پیام فرزاد رو دیدم و رفتم داخل دایرکتش
با خودم گفتم جوووون بابا بالاشهره جای خوبی بود و از دوستام شنیده بود آب و هوای خوبی داره
به ساعت نگاه کردم دیدم ساعت هفت و نیم بود با خودم گفتم هیچ اسکلی این ساعت نمیخوابه، شماره ای که فرزاد فرستاده بود رو وارد تماس ها کردم و زنگ زدم
- ۱.۹k
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط