𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘
𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘
سایـہ و وسوسـہ
𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۱
_اینکارو نمیکنی ،هه را دوست نداشت ولی تو دوسم داری
+از کجا میدونی؟ از کجا میدونی راست گفتم؟ از کجا میدونی دروغ نبوده؟ از کجا میدونی نگفتم تا از سرم بازت کنم ؟ ازت استفاده کنم
_اگه هدفت اینا بود هیچوقت نمیگفتی ، به بازی دادنم ادامه
میدادی.. نگران اسیب زدن بهم نبودی
جونگکوک پوزخندی زد
+ از کجا بفهمم حست واقعیه؟ از کجا بدونم
نقشه ای تو سرت نداری
_نمیدونم چجوری بهت ثابت کنم. قول میدم .
این دروغو یبار دیگه هم شنیدم +
_فقط یاد گرفتی اون گذشته لعنتیتو بکوبی تو سرم
نگاهی از زیر چشم بهش انداخت
+ اینقدر اینکارو میکنم تا وقتی یروزی بهم ضربه بزنی عذاب وجدان ولت نكنه بفهمی به کی ضربه .. زدی
به کسی که به زور خودشو سرپا نگه داشته
دنبال برد و باختی؟ -
+هرچی که باشه قطعا نمیخوام بازنده باشم. پس اگه همه چیزت ادعاس برای یه باخت سنگین آماده شو
_مطمئن باش منم نمیخوام بازنده باشم چه بهتر که جفتمون باهم ببریم هوم؟
_تو یه مسابقه چند تا برنده داریم؟ یکی عشق مسابقه نیست
ولی تلاش برای نگه داشتنش مسابقس +
لیویا با دیدن اینکه جونگکوک کوتاه نمیاد و مسرانه به بدبینیش ادامه میده لبخندی زد تا میمیک چهره اش رو مخفی کنه. سعی کرد
بحث رو عوض کنه : شام بیارم؟
با اینکه از شدت فشار عصبی و بغض گلوش حالت تهوع داشت اما این پیشنهاد رو داد خیلی وقت بود از این حالات فاصله گرفته بود. فشار عصبی ای که بخاطر عشقه .. حالت تهوعی که بخاطر اون .. فشاره... داغ شدن سرش تند زدن قلبش گر گرفتگی بدنش
+میل ندارم
_نمیشه که چیزی نخوری وایسا میز و بچینم
غذاهایی که پیرزن آورده بود رو داخل دو بشقاب ریخت و روی میز گذاشت
جونگکوک برعکس لیویا در حین عصبانیت بیشتر از قبل غذا میخورد اما لیویا حتی با بوی اون غذا هم حالت تهوع میگرفت بزور دو قاشق خورد و با بقیه غذاش بازی کرد جونگکوک بعد از خوردن غذاش بی صدا بلند شد و وارد پذیرایی شد و روی مبل نشست و با گوشیش ور رفت
لیویا نگاهی به ساعت انداخت و بعد به جونگکوک نگاه کرد. امیدوار بود هرچه سریعتر جونگکوک بخوابه تا بتونه با خیال راحت اشکهاش رو رها کنه دیگه تحملش داشت دیوونش میکرد هنوز هم حرفهای جونگکوک رو نمیفهمید
فقط میدونست که تمام ذهنش شده جونگکوک
جونگکوک از مبل بلند شد و برق پذیرایی رو خاموش کرد لیویا متوجه شد که قصد خواب داره
با صدای آرومی که صداش میزد طرفش برگشت که اون رو دم ورودی اشپزخونه دید
+ لیویا
جانم؟ -
کمی مکث کرد و دستی به صورتش کشید ، مشخص بود کلافه .. اس.. درگیره
+من.. هر چقدر فکر میکنم میبینم. هیچ حسی نمیتونه برام تداعی چیزی که تجربه کردم باشه ، اون حسه مرده رو ترجیح میدم به
_به من
تمام مدتی که اینارو میگفت سرش پایین بود با صدای خشک لیویا سرش رو بالا گرفت :
_شاید یروزی جایگزینش بشی
+زاپاس .
جونگکوک سوالی نگاش کرد
_زا پاستم .
لبخندی زد و گفت
+ برام مهم نیست شب بخیر
جونگکوک با تعجب و تردید نگاهش کرد و با قدم ارومی عقب رفت و مسیرش رو به اتاق پیش گرفت و در رو محکم بست لبخند لیویا هر لحظه فشرده تر میشد با شنیدن صدای بستن در لبخندش محو شد و لبش از گریه لرزید. روی سرامیک نشست و به دیوار تکیه داد. دو دستش رو روی دهانش گذاشته بود تا صدایی ازش خارج نشه. صداش رو خفه میکرد تا پنهان شه.. تا اون باور .. کنه براش مهم نیست
مهم نبود؟ چه حرف مسخره و غیر باوری
اما جونگکوک فقط میخواست از اسیب دیدن احتمالیه لیویا جلوگیری کنه
دستهاش در حالتی که روی دهانش چفت شده بودن خیس از اشک بودن متنفر بود از این وجه ضعیفش که با دیدار با جونگکوک خودش رو نشون داده بود
اون هیچوقت اینقدرر ضعیف نبود. اینقدر زیاد گریه نمیکرد ساعت از دستش در رفته بود نمیدونست چند ساعته که داره اشک میریزه ، فقط متوجه ورم پلکهاش میشد که روی چشمهاش رو پوشونده بود و دیدش رو کم میکرد حتی با اینکه شام نخورده بود تهوع داشت، ضعف داشت اما نمیتونست چیزی بخوره.. سرش رو جلو برد و ساعت رو نگاه کرد پنج صبح بود. جدیدا توی تایم گریه کردن رکورد خودش رو میزد
از جاش بلند شد .. به اپن که رسید دستش رو بهش رسوند تا وزنش رو روی اون بندازه
چشمهاش سیاهی میرفت توجهی بهش نکرد و از اشپزخونه خارج شد .. باز هم سرش گیج میرفت و جلوی چشمهاش سیاه بود عملا جایی رو نمیدید
دستش رو با فشار روی مبل گذاشت تا نیوفته که مبل عقب
رفت و لیویا روی زمین نشست
سایـہ و وسوسـہ
𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۱
_اینکارو نمیکنی ،هه را دوست نداشت ولی تو دوسم داری
+از کجا میدونی؟ از کجا میدونی راست گفتم؟ از کجا میدونی دروغ نبوده؟ از کجا میدونی نگفتم تا از سرم بازت کنم ؟ ازت استفاده کنم
_اگه هدفت اینا بود هیچوقت نمیگفتی ، به بازی دادنم ادامه
میدادی.. نگران اسیب زدن بهم نبودی
جونگکوک پوزخندی زد
+ از کجا بفهمم حست واقعیه؟ از کجا بدونم
نقشه ای تو سرت نداری
_نمیدونم چجوری بهت ثابت کنم. قول میدم .
این دروغو یبار دیگه هم شنیدم +
_فقط یاد گرفتی اون گذشته لعنتیتو بکوبی تو سرم
نگاهی از زیر چشم بهش انداخت
+ اینقدر اینکارو میکنم تا وقتی یروزی بهم ضربه بزنی عذاب وجدان ولت نكنه بفهمی به کی ضربه .. زدی
به کسی که به زور خودشو سرپا نگه داشته
دنبال برد و باختی؟ -
+هرچی که باشه قطعا نمیخوام بازنده باشم. پس اگه همه چیزت ادعاس برای یه باخت سنگین آماده شو
_مطمئن باش منم نمیخوام بازنده باشم چه بهتر که جفتمون باهم ببریم هوم؟
_تو یه مسابقه چند تا برنده داریم؟ یکی عشق مسابقه نیست
ولی تلاش برای نگه داشتنش مسابقس +
لیویا با دیدن اینکه جونگکوک کوتاه نمیاد و مسرانه به بدبینیش ادامه میده لبخندی زد تا میمیک چهره اش رو مخفی کنه. سعی کرد
بحث رو عوض کنه : شام بیارم؟
با اینکه از شدت فشار عصبی و بغض گلوش حالت تهوع داشت اما این پیشنهاد رو داد خیلی وقت بود از این حالات فاصله گرفته بود. فشار عصبی ای که بخاطر عشقه .. حالت تهوعی که بخاطر اون .. فشاره... داغ شدن سرش تند زدن قلبش گر گرفتگی بدنش
+میل ندارم
_نمیشه که چیزی نخوری وایسا میز و بچینم
غذاهایی که پیرزن آورده بود رو داخل دو بشقاب ریخت و روی میز گذاشت
جونگکوک برعکس لیویا در حین عصبانیت بیشتر از قبل غذا میخورد اما لیویا حتی با بوی اون غذا هم حالت تهوع میگرفت بزور دو قاشق خورد و با بقیه غذاش بازی کرد جونگکوک بعد از خوردن غذاش بی صدا بلند شد و وارد پذیرایی شد و روی مبل نشست و با گوشیش ور رفت
لیویا نگاهی به ساعت انداخت و بعد به جونگکوک نگاه کرد. امیدوار بود هرچه سریعتر جونگکوک بخوابه تا بتونه با خیال راحت اشکهاش رو رها کنه دیگه تحملش داشت دیوونش میکرد هنوز هم حرفهای جونگکوک رو نمیفهمید
فقط میدونست که تمام ذهنش شده جونگکوک
جونگکوک از مبل بلند شد و برق پذیرایی رو خاموش کرد لیویا متوجه شد که قصد خواب داره
با صدای آرومی که صداش میزد طرفش برگشت که اون رو دم ورودی اشپزخونه دید
+ لیویا
جانم؟ -
کمی مکث کرد و دستی به صورتش کشید ، مشخص بود کلافه .. اس.. درگیره
+من.. هر چقدر فکر میکنم میبینم. هیچ حسی نمیتونه برام تداعی چیزی که تجربه کردم باشه ، اون حسه مرده رو ترجیح میدم به
_به من
تمام مدتی که اینارو میگفت سرش پایین بود با صدای خشک لیویا سرش رو بالا گرفت :
_شاید یروزی جایگزینش بشی
+زاپاس .
جونگکوک سوالی نگاش کرد
_زا پاستم .
لبخندی زد و گفت
+ برام مهم نیست شب بخیر
جونگکوک با تعجب و تردید نگاهش کرد و با قدم ارومی عقب رفت و مسیرش رو به اتاق پیش گرفت و در رو محکم بست لبخند لیویا هر لحظه فشرده تر میشد با شنیدن صدای بستن در لبخندش محو شد و لبش از گریه لرزید. روی سرامیک نشست و به دیوار تکیه داد. دو دستش رو روی دهانش گذاشته بود تا صدایی ازش خارج نشه. صداش رو خفه میکرد تا پنهان شه.. تا اون باور .. کنه براش مهم نیست
مهم نبود؟ چه حرف مسخره و غیر باوری
اما جونگکوک فقط میخواست از اسیب دیدن احتمالیه لیویا جلوگیری کنه
دستهاش در حالتی که روی دهانش چفت شده بودن خیس از اشک بودن متنفر بود از این وجه ضعیفش که با دیدار با جونگکوک خودش رو نشون داده بود
اون هیچوقت اینقدرر ضعیف نبود. اینقدر زیاد گریه نمیکرد ساعت از دستش در رفته بود نمیدونست چند ساعته که داره اشک میریزه ، فقط متوجه ورم پلکهاش میشد که روی چشمهاش رو پوشونده بود و دیدش رو کم میکرد حتی با اینکه شام نخورده بود تهوع داشت، ضعف داشت اما نمیتونست چیزی بخوره.. سرش رو جلو برد و ساعت رو نگاه کرد پنج صبح بود. جدیدا توی تایم گریه کردن رکورد خودش رو میزد
از جاش بلند شد .. به اپن که رسید دستش رو بهش رسوند تا وزنش رو روی اون بندازه
چشمهاش سیاهی میرفت توجهی بهش نکرد و از اشپزخونه خارج شد .. باز هم سرش گیج میرفت و جلوی چشمهاش سیاه بود عملا جایی رو نمیدید
دستش رو با فشار روی مبل گذاشت تا نیوفته که مبل عقب
رفت و لیویا روی زمین نشست
- ۲.۴k
- ۲۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط