✍🏻تنهاست،

✍🏻تنهاست،
در حاشیهٔ بی‌انتهایِ جاده،
جایی که جاده،
رشته‌ای از سکوت و سنگ است
که به هیچ مقصد و هیچ بازگشتی نمی‌رسد.

نه غرشِ موتوری،
نه ردِ تندِ ماشینی،
حتی صدایِ باد هم،
از ترسِ سنگینیِ نگاهِ او،
در میانِ گیاهانِ وحشی پنهان شده است.

او،
در میانِ این خلأ،
مانندِ آخرین علامتِ باقی‌مانده از یک داستانِ فراموش‌شده،
ایستاده است.
جاده، سرد و بی‌روح،
از کنارش می‌گذرد،
اما او را نمی‌بیند؛
چرا که او،
از خودِ جاده هم بی‌رنگ‌تر شده است.

غمِ او،
مانندِ غبارِ نشسته بر سنگ‌ها،
ساکن است؛
نه فریادی در کار است،
و نه حتی اشکی که بخواهد بر خاک بریزد.

فقط سکوت،
و جاده‌ای که در افق،
مانندِ یک خطِ سیاه،
به بی‌نهایتِ تنهایی او ختم می‌شود.

📚دلنوشته های یک زن
دیدگاه ها (۰)

ایستاده است،میانِ نمک و شن و سردیِ باد،جایی که دریا،یک غولِ ...

✍🏻او قدم می‌گذارد،در میانِ جاده‌ای که تا بی‌نهایت کش آمده؛جا...

✍🏻صدای بوق ماشین‌هاهمهمه‌یپاهارنگ‌های تندو صورت‌های عبوری‌زن...

✍🏻زن،همان‌گونه که رودخانه،بی‌صدا از میان سنگ‌ها می‌گذرد؛او ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط