دو پارتی از نامجون.
دو پارتی از نامجون.
---
پارت ۱
هق...
هق...
«چرااا...»
صدایت از بس گریه کرده بودی گرفته شده بود.
روی تخت نشسته بودی، صورتت را بین دستهایت پنهان کرده و مدام به امتحانی فکر میکردی که احساس میکردی خرابش کردهای.
از طرفی هم پریود بودی و همهچیز بدتر به نظر میرسید.
همان موقع صدای باز شدن در خانه آمد.
«عزیزم؟»
جوابی ندادی.
چند ثانیه بعد، نامجون جلوی در اتاق ایستاد.
نگاهش روی شانههایی که از شدت گریه میلرزیدند ثابت ماند.
آرام نزدیک شد و روی لبهی تخت نشست.
«هی...»
دستش را خیلی آرام روی سرت گذاشت.
«بهم نگاه میکنی؟»
آرام سرت را بلند کردی.
چشمهایت کاملاً قرمز شده بود.
همین که نگاهش به اشکهایت افتاد، دلش فشرده شد.
«امتحان...»
قبل از اینکه جملهاش تمام شود، دوباره گریهات گرفت.
«خرابش کردم...»
«همهش تقصیر خودمه...»
«اگه بیشتر میخوندم...»
نامجون خیلی آرام سرت را تکان داد.
«بس کن.»
متعجب نگاهش کردی.
«الان وقت سرزنش کردن خودت نیست.»
اشکت را پاک کردی.
«ولی...»
«نه.»
دستت را بین دستهایش گرفت.
«امروز حالت خوب نبوده.»
«استرس داشتی.»
«پریود بودی.»
«همهی اینها روی آدم اثر میذارن.»
بعد لبخند خیلی کوچکی زد.
«اشکالی نداره اگر یه روز، فقط یه روز، نتونستی بهترین خودت باشی.»
هقهقت آرامتر شد.
نامجون با انگشت شستش اشک روی گونهات را پاک کرد.
«از صبح چیزی خوردی؟»
سرت را به نشانهی نه تکان دادی.
«نمیخوام غذا بخورم...»
«چرا؟»
«اشتها ندارم.»
چند لحظه سکوت کرد.
بعد بلند شد.
«باشه...»
اخم کردی.
«کجا میری؟»
لبخند زد.
«پنج دقیقه صبر کن.»
و از اتاق بیرون رفت.
ادامه دارد.
---
پارت ۱
هق...
هق...
«چرااا...»
صدایت از بس گریه کرده بودی گرفته شده بود.
روی تخت نشسته بودی، صورتت را بین دستهایت پنهان کرده و مدام به امتحانی فکر میکردی که احساس میکردی خرابش کردهای.
از طرفی هم پریود بودی و همهچیز بدتر به نظر میرسید.
همان موقع صدای باز شدن در خانه آمد.
«عزیزم؟»
جوابی ندادی.
چند ثانیه بعد، نامجون جلوی در اتاق ایستاد.
نگاهش روی شانههایی که از شدت گریه میلرزیدند ثابت ماند.
آرام نزدیک شد و روی لبهی تخت نشست.
«هی...»
دستش را خیلی آرام روی سرت گذاشت.
«بهم نگاه میکنی؟»
آرام سرت را بلند کردی.
چشمهایت کاملاً قرمز شده بود.
همین که نگاهش به اشکهایت افتاد، دلش فشرده شد.
«امتحان...»
قبل از اینکه جملهاش تمام شود، دوباره گریهات گرفت.
«خرابش کردم...»
«همهش تقصیر خودمه...»
«اگه بیشتر میخوندم...»
نامجون خیلی آرام سرت را تکان داد.
«بس کن.»
متعجب نگاهش کردی.
«الان وقت سرزنش کردن خودت نیست.»
اشکت را پاک کردی.
«ولی...»
«نه.»
دستت را بین دستهایش گرفت.
«امروز حالت خوب نبوده.»
«استرس داشتی.»
«پریود بودی.»
«همهی اینها روی آدم اثر میذارن.»
بعد لبخند خیلی کوچکی زد.
«اشکالی نداره اگر یه روز، فقط یه روز، نتونستی بهترین خودت باشی.»
هقهقت آرامتر شد.
نامجون با انگشت شستش اشک روی گونهات را پاک کرد.
«از صبح چیزی خوردی؟»
سرت را به نشانهی نه تکان دادی.
«نمیخوام غذا بخورم...»
«چرا؟»
«اشتها ندارم.»
چند لحظه سکوت کرد.
بعد بلند شد.
«باشه...»
اخم کردی.
«کجا میری؟»
لبخند زد.
«پنج دقیقه صبر کن.»
و از اتاق بیرون رفت.
ادامه دارد.
- ۱۸۷
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط