پارت
پارت ۱۹
کوک: من ات رو دوست دارم
اجوما: چ چی...
کوک: باید چیکار کنم تا دلشو بدست بیارم
اجوما: کوک جدی هستی
کوک: اره.... فقط بهم بگو باید چیکار بکنم خیلی دوسش دارم
اجوما : واقعا ... خ خو خوب چرا از هانول کمک نمیگیری
کوک : هانول تو مغذش ری.دن اسن هیچ کمکی هم نکرد فقط میخواست بره پیش ته
اجوما: خب کوک نگا سرش دیگه داد نزن اون الان ازت میترسه باید یه کاری کنی جرعت با تو حرف زدن رو داشته باشه همین ترسش باعث میشه جلو دوست داشتنشو ازت بگیره پس قدم اول اینه کاری کنی که دیگه ازت نترسه
کوک: باشه خب من برم خدافظ
اجوما: خدافظ پسرم
ویو کوک رفتم سوار ماشین شدم دیدم خوابیده یه لبخند زدم و سرشو بوسیدم
ویو ات
دیدم کوک داره میاد نمیدونم چرا خودمو زدم به خواب که درو باز کرد و سرمو بوسی پشمام ریخت نگا کنبن من خیلی دوسشون دارم ولی همون قدر ازشون میترسم موقع هایی که عصبانی میشن خیلی وحشتناک میشن و سرم داد میزنن توی همبن فکرا بودم که ماشین وایساد کوک یکم تکنم داد که رلند شدم
کوک: بیدار بودی
ات: چی نه (واییی از کجا فهمید)
کوک : خب باشه پیاده شو
ات: چشم
رفتیم داخل مغازه کوک بهم گفت هرچی دوست دارم رو بردارم یه گوشواره و گردنبند و دست بند برداشتم کوک اومد حساب کرد رفتیم توی ماشین
ویو کوک
رفتیم توی مغازه بهش گفتم بره هرچی دوست داره برداره رفت گوشواره و انگشتر و دستبند برداشت ذوق رو توی چشماش میدیدم همین باعث خوشحالیم شد رفتم و حساب کردم و رفتیم تو ماشین ماشینو روشن نکردم تا بتونه بکنه تو گوشش گوشواره رو اومد گردنبند بندازه که نتونست و رفتم سمتش تا کمکش کنم گردنبند رو ازش گرفتم تعجب کرده بود براش بستم و تو چشماش نگا میکردم محو چشماش شده بودم صورتامون خیلی بهم نزدیک بود جوری که نفسامون به هم میخورد بهش یه لبخند زدمو ازش فاصله گرفتم و ماشین رو روشن کردم دست بندم کرد تو دستش
ماشینو خاموش کردم و بهش گفتم پیاده بشه پیاده شد هم مردم داشتن نگاش میکردن حداقل کنار طلا فروشیه و بدلیجاته خلوت تر بود اینجا هم شلوغه هم همه دارن نگاش میکردن اعصابم خورد شد و متوجه اینکه ات خجالت کشیده شدم سریع کتمو در اوردم و انداختم روی شونش و دستمو گذاشتم دور کمرش و رفتیم داخل مغازه و واسه ات یه کت پشمی گرفتم و اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت مهمونی
ویو هانول
....
کوک: من ات رو دوست دارم
اجوما: چ چی...
کوک: باید چیکار کنم تا دلشو بدست بیارم
اجوما: کوک جدی هستی
کوک: اره.... فقط بهم بگو باید چیکار بکنم خیلی دوسش دارم
اجوما : واقعا ... خ خو خوب چرا از هانول کمک نمیگیری
کوک : هانول تو مغذش ری.دن اسن هیچ کمکی هم نکرد فقط میخواست بره پیش ته
اجوما: خب کوک نگا سرش دیگه داد نزن اون الان ازت میترسه باید یه کاری کنی جرعت با تو حرف زدن رو داشته باشه همین ترسش باعث میشه جلو دوست داشتنشو ازت بگیره پس قدم اول اینه کاری کنی که دیگه ازت نترسه
کوک: باشه خب من برم خدافظ
اجوما: خدافظ پسرم
ویو کوک رفتم سوار ماشین شدم دیدم خوابیده یه لبخند زدم و سرشو بوسیدم
ویو ات
دیدم کوک داره میاد نمیدونم چرا خودمو زدم به خواب که درو باز کرد و سرمو بوسی پشمام ریخت نگا کنبن من خیلی دوسشون دارم ولی همون قدر ازشون میترسم موقع هایی که عصبانی میشن خیلی وحشتناک میشن و سرم داد میزنن توی همبن فکرا بودم که ماشین وایساد کوک یکم تکنم داد که رلند شدم
کوک: بیدار بودی
ات: چی نه (واییی از کجا فهمید)
کوک : خب باشه پیاده شو
ات: چشم
رفتیم داخل مغازه کوک بهم گفت هرچی دوست دارم رو بردارم یه گوشواره و گردنبند و دست بند برداشتم کوک اومد حساب کرد رفتیم توی ماشین
ویو کوک
رفتیم توی مغازه بهش گفتم بره هرچی دوست داره برداره رفت گوشواره و انگشتر و دستبند برداشت ذوق رو توی چشماش میدیدم همین باعث خوشحالیم شد رفتم و حساب کردم و رفتیم تو ماشین ماشینو روشن نکردم تا بتونه بکنه تو گوشش گوشواره رو اومد گردنبند بندازه که نتونست و رفتم سمتش تا کمکش کنم گردنبند رو ازش گرفتم تعجب کرده بود براش بستم و تو چشماش نگا میکردم محو چشماش شده بودم صورتامون خیلی بهم نزدیک بود جوری که نفسامون به هم میخورد بهش یه لبخند زدمو ازش فاصله گرفتم و ماشین رو روشن کردم دست بندم کرد تو دستش
ماشینو خاموش کردم و بهش گفتم پیاده بشه پیاده شد هم مردم داشتن نگاش میکردن حداقل کنار طلا فروشیه و بدلیجاته خلوت تر بود اینجا هم شلوغه هم همه دارن نگاش میکردن اعصابم خورد شد و متوجه اینکه ات خجالت کشیده شدم سریع کتمو در اوردم و انداختم روی شونش و دستمو گذاشتم دور کمرش و رفتیم داخل مغازه و واسه ات یه کت پشمی گرفتم و اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت مهمونی
ویو هانول
....
- ۲۶۵
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط