طاقت ندارم دست هایت دیگری را...

طاقت ندارم دست هایت دیگری را...
هرکس برای تو ادای دلبری را...

ترسیدم از حال پریشانم بگویند
در بادها گر می تکاندم رو سری را

هربار دستت با رقیب تازه ای بود
آموخت رفتارت به من نو آوری را

ممنونم از لطفت که می خواهی بسوزی
در آتشت پروانه ای خاکستری را

از لطف تو فرزند عشقم دشمن عقل
تشخیص دادم مادر از نامادری را

در فکر آن روزم که بی شک خواهی انداخت
در زیر پا این دل که با خود می بری را
دیدگاه ها (۸)

آنکه میگوید دوستت میدارم،خنیاگر غمگینی استکه آوازش را از دست...

بزرگترین عشق، عشقی‌ست که همه چیز میدهدو در ازای آن هیچ چیز ن...

آمد به خیالم ، به کنارم که نیامد!دیوانه سر قول و قرارم که نی...

عزیز من!چه زیبا آمدی و و چه نمناک... دلها راآذین بستی به عشق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط