لب هایش خورشید بود ولب هایم شب انگار شب و روز را در یک ...

لب هایش خورشید بود ولب هایم شب، انگار شب و روز را در یک ظرف ریخته ای باهم ترکیب می‌شدند.
خانه‌ام سرد بود،وجودش آتشی می‌شد در شب هنگام و سرمای وجود سکوت را می‌گرفت، هنگامی که شومینه آتش نداشت و شمع نور، هنگام زمستان چندین ساله ای که می آمد و نمی رفت، او بود و گرمایی که سرمای همه چیز را می بلعید.
طلوع نوری بود در زندگی تاریک من، جای دود سیگار در ریه هایم گل کاشته بود، همان ها گل هایی که مدت ها بود خشک شده و راه تنفس را بسته بودند.
فردا سیزدهین ماهی می شود که نیست، و هر سه شنبه هرماه برایم خورشید را در نامه ای پست می‌کند تا خانه ام گرم شود، اما نمی داند خانه من بعد از رفتنش با نور غریبه شده، سنگ های سرد دیوار، شمع های تار عنکبوت بسته و منی که با خورشید قهر کرده ام و پاکت هایش را باز نشده، در شومینه بی آتش می‌اندازم و با سرفه های خشک خاطرات یخ زده‌مان را پس می زنم.


محدثه.
دیدگاه ها (۲)

ارغوانی  پوش شد، لب هایش را بی روح رها کرد، و چشم های پف دار...

همه غرق تماشای فیلم درامن و منم تورو تماشا میکنم، که غمگین ت...

فنجان ها پر و خالی می‌شد، کافه ها پرو خالی می‌شدند، خیابان پ...

کنار زندان توقف ‌کردند.گفتم یعنی آنها چه حالی دارند؟گفت اسار...

دو ستاره در شبپارت ۱تسوموگی نمیتوانست بخوابد . صدای زوزه ی گ...

بقول نادر ابراهیمی:تورامی خواهمبرای پنجاه سالگیشصت سالگیهفتا...

‌کاش می شد برای همیشه رفت ؛به سکوت و آرامش یک خانه ی روستایی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط