Eleven
📸دکمه ی شاتر
پارت یازده :
هان ؟ این الان چی گفت ؟ الان این فکر کنم مال احترام به بانوان است . سرم را بالا تر بردم و به چشمانش خیره شدم .
ـــ میتونستی اینو راحت سرجات بگی . چرا طوری رفتار میکنی که انگار میخوای منو ببوسی؟
از صراحتم جا خورد و سریع از من فاصله گرفت . دست به سینه به او نگاه کردم .
ـــ به دلیل های ناگفته ام ، اهمیت ندادن به حریم شخصی دیگران هم اضافه میکنم .
از گوشه چشم شاکی به من نگاه کرد . سرم را کج کردم و به اپن اشاره کردم . پرسیدم : چیزی برای صبحونه هم نخریدی ! حداقل باید یه چیزی میخریدی !
نگاهی از سر تا پایش کردم و سرم را تکان دادم . به سمت آشپز خانه رفتم و کابینت را باز کردم تا بیسکوییت بردارم .
ـــ میتونم بمونم ؟
بسته بندی بیسکوییت را باز کردم و جواب قبلیم را تکرار کردم . با قدم هایی محکم به سمتم آمد و کنارم ایستاد .
ـــ میدونی که حتی به اجازه اتم احتیاج ندارم ولی دارم ازت اجازه میگیرم .
یکی از بیسکوییت را داخل دهانم گذاشتم و شروع به شمردن کردم . یکی تو دهنمه و نه تا تو پوست بسته بندی ، پس هر بسته ده دونه بیسکوییت داره !
ـــ هی با توام !
انگشتم را بالا گرفتم .
ـــ تو نه شما .
و لبخند زدم .
ـــ خب حالا که نمی زاری ...
ـــ تو خونه نمون ! دیشبم گفتم زیر زمین مال خودت و دوستات ! ولی اگه خشونتی ببینم از اونجا هم بیرونتون میکنم ! حالا هم ساکتو از روی مبل بردار و ببر زیر زمین .
مسیر انگشتم را دنبال کرد . به ساک قرمزی که متعلق به خودش بود رسید . اخم غلیظی کرد . بله ، حتما فکر کردی متوجه نشدم ؛ قصد اطراق کردن داری ، جناب !
زبونم را برایش دراز کردم . که با اخم بیشتری به من نگاه کرد . بیسکوییت را برداشتم و به سمت اتاقم رفتم که به کار های نمایشگاهم برسم .
ـــ هی ببین دختره ، من اینجا میمونم .
در جوابش داد زدم : بمون ولی توی زیر زمین !
در آینه به لباس هایم نگاه کردم . یه دامن بلند طوسی ضخیم ، پیرهن همرنگ دامن که رویش یک وست نارنجی سوخته پوشیده بودم . شال کنافی ام را از روی صندلی برداشتم . اوایل پاییز بود ولی با این حال هوا خیلی سرد بود . شال را بر روی سرم درست کردم و دوربین را از روی اپن برداشتم . بندش را دور گردنم انداختم .کتانی هایم را پوشیدم و به سمت جنگل شروع به راه رفتن کردم . هوا سرد و درختان بیشتر از همیشه سبز بودند . امروز خوراک عکاسی بود ! از جاده ای که در مسیر بود عکس گرفتم و به راهم ادامه دادم . درختان بید ، صنوبر ،پرتقال ، خرمالو و ...
گلهای متفاوت ، اطلسی ، سرخدار و... . صدای حشرات و پرندگان . نور های آفتابی که در یک راستا از برگ درختان راه یافته بودن تا زمین را ملاقات کنند .
بابا مجید اگر اینجا باهم بودیم بیشتر از هرچیزی به من خوش میگذشت . هم جای تو خالیست و هم جای مامان سودابه ! نگاهم راکه از دلتنگی پر شده بود ، در سراسر طبیعت پیش رویم چرخاندم . طبیعت از هر چیزی ، برای من آرامش بخش تر بود . هر وقت که در طبیعت هستم ، انگار که در آغوش بابا هستم . آه ! بابا عادت داشت ، بعضی مواقع که شیفتش یک روزه میشد من را به مناطق حفاظت شده میبرد و با هم از گل ها و درختان عکس میگرفتیم . با دوربینی که مادر برای ضبط کودکی ام گرفته بود اما قسمت نشد که حتی عکسی از خانواده سه نفرمان با آن بگریم .
لنز را بر روی گل تنظیم کردم و دکمه ی شاتر را فشار دادم . عکس را در صفحه نمایش بررسی کردم ؛ خوب بود . دنبال سوژه ای دیگر رفتم . همانطور که قدم بر میداشتم یک پروانه سفید رنگ از جلویم رد شد و به دنبال آن رفتم . خاک و گل دوره کتانیم را پوشانده بود و من حتی ذره ای اهمیت نمیدادم .مدتی دنبالش کردم تا بالاخره بروی تنه درختی نشست . دوربین را تنظیم کردم و دکمه ی شاتر را فشار دادم .
*****
................................
🌿ممنون که قدم دیگری را در دنیای آدمهای من گذاشتید.🦋
مشتاق حمایت های شما هستم .🩵🌙
پارت یازده :
هان ؟ این الان چی گفت ؟ الان این فکر کنم مال احترام به بانوان است . سرم را بالا تر بردم و به چشمانش خیره شدم .
ـــ میتونستی اینو راحت سرجات بگی . چرا طوری رفتار میکنی که انگار میخوای منو ببوسی؟
از صراحتم جا خورد و سریع از من فاصله گرفت . دست به سینه به او نگاه کردم .
ـــ به دلیل های ناگفته ام ، اهمیت ندادن به حریم شخصی دیگران هم اضافه میکنم .
از گوشه چشم شاکی به من نگاه کرد . سرم را کج کردم و به اپن اشاره کردم . پرسیدم : چیزی برای صبحونه هم نخریدی ! حداقل باید یه چیزی میخریدی !
نگاهی از سر تا پایش کردم و سرم را تکان دادم . به سمت آشپز خانه رفتم و کابینت را باز کردم تا بیسکوییت بردارم .
ـــ میتونم بمونم ؟
بسته بندی بیسکوییت را باز کردم و جواب قبلیم را تکرار کردم . با قدم هایی محکم به سمتم آمد و کنارم ایستاد .
ـــ میدونی که حتی به اجازه اتم احتیاج ندارم ولی دارم ازت اجازه میگیرم .
یکی از بیسکوییت را داخل دهانم گذاشتم و شروع به شمردن کردم . یکی تو دهنمه و نه تا تو پوست بسته بندی ، پس هر بسته ده دونه بیسکوییت داره !
ـــ هی با توام !
انگشتم را بالا گرفتم .
ـــ تو نه شما .
و لبخند زدم .
ـــ خب حالا که نمی زاری ...
ـــ تو خونه نمون ! دیشبم گفتم زیر زمین مال خودت و دوستات ! ولی اگه خشونتی ببینم از اونجا هم بیرونتون میکنم ! حالا هم ساکتو از روی مبل بردار و ببر زیر زمین .
مسیر انگشتم را دنبال کرد . به ساک قرمزی که متعلق به خودش بود رسید . اخم غلیظی کرد . بله ، حتما فکر کردی متوجه نشدم ؛ قصد اطراق کردن داری ، جناب !
زبونم را برایش دراز کردم . که با اخم بیشتری به من نگاه کرد . بیسکوییت را برداشتم و به سمت اتاقم رفتم که به کار های نمایشگاهم برسم .
ـــ هی ببین دختره ، من اینجا میمونم .
در جوابش داد زدم : بمون ولی توی زیر زمین !
در آینه به لباس هایم نگاه کردم . یه دامن بلند طوسی ضخیم ، پیرهن همرنگ دامن که رویش یک وست نارنجی سوخته پوشیده بودم . شال کنافی ام را از روی صندلی برداشتم . اوایل پاییز بود ولی با این حال هوا خیلی سرد بود . شال را بر روی سرم درست کردم و دوربین را از روی اپن برداشتم . بندش را دور گردنم انداختم .کتانی هایم را پوشیدم و به سمت جنگل شروع به راه رفتن کردم . هوا سرد و درختان بیشتر از همیشه سبز بودند . امروز خوراک عکاسی بود ! از جاده ای که در مسیر بود عکس گرفتم و به راهم ادامه دادم . درختان بید ، صنوبر ،پرتقال ، خرمالو و ...
گلهای متفاوت ، اطلسی ، سرخدار و... . صدای حشرات و پرندگان . نور های آفتابی که در یک راستا از برگ درختان راه یافته بودن تا زمین را ملاقات کنند .
بابا مجید اگر اینجا باهم بودیم بیشتر از هرچیزی به من خوش میگذشت . هم جای تو خالیست و هم جای مامان سودابه ! نگاهم راکه از دلتنگی پر شده بود ، در سراسر طبیعت پیش رویم چرخاندم . طبیعت از هر چیزی ، برای من آرامش بخش تر بود . هر وقت که در طبیعت هستم ، انگار که در آغوش بابا هستم . آه ! بابا عادت داشت ، بعضی مواقع که شیفتش یک روزه میشد من را به مناطق حفاظت شده میبرد و با هم از گل ها و درختان عکس میگرفتیم . با دوربینی که مادر برای ضبط کودکی ام گرفته بود اما قسمت نشد که حتی عکسی از خانواده سه نفرمان با آن بگریم .
لنز را بر روی گل تنظیم کردم و دکمه ی شاتر را فشار دادم . عکس را در صفحه نمایش بررسی کردم ؛ خوب بود . دنبال سوژه ای دیگر رفتم . همانطور که قدم بر میداشتم یک پروانه سفید رنگ از جلویم رد شد و به دنبال آن رفتم . خاک و گل دوره کتانیم را پوشانده بود و من حتی ذره ای اهمیت نمیدادم .مدتی دنبالش کردم تا بالاخره بروی تنه درختی نشست . دوربین را تنظیم کردم و دکمه ی شاتر را فشار دادم .
*****
................................
🌿ممنون که قدم دیگری را در دنیای آدمهای من گذاشتید.🦋
مشتاق حمایت های شما هستم .🩵🌙
- ۴.۴k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط