پارت ۱۷
.......
شنیدن صدای قدم هایی باعث شد از بستن کوک دست بکشه و به پنجره نگاه بندازه
با دیدن جیمین و یونگی که داشتن به طرف خونه میومدن پوزخندی زد دوستات واقعا احمقن!کوک با تعجب نگاهش کرد که تهیونگ طناب دور دستاشو محکم تر بست که ناله کوک بلند شد
+ااییی..
با رسیدن به خونه اب دهنشو با ترس قورت داد
×اگه بلایی سرت بیاد جیمین..خودمو نمیبخشم!
جیمین بدون توجه به حرف یونگی سر یه تیکه چوب بزرگ رو گرفت و به
یونگی رو کرد
*اون سرشو بگیر و بهم کمک کن که در رو بشکونیم!
یونگی پوفی کرد اما سر دیگه تیکه چوب بزرگ رو گرفت و با شمارش جیمین
به در کوبیدن!
*سه..دو..یک..
اینکار رو چندبار انجام دادن که بالاخره در شکسته شد و وارد اون خونه لعنتی
نفرین شده شدن!..
کنارهمدیگه قرار گرفتن..از این خونه خاطرات خوبی نداشتن
چشم باند پیچی شده ی یونگی و زخم کوچیکی که هنوز روی پای جیمین بود به خوبی به
یادشون میاورد که چه اتفاقاتی افتاده!
همینطور که خونه رو زیر نظر داشتن صدایی باعث شد به سمت بالا نگاه کنن..
از کنار ورودی اتاق کنار رفت و جیمین و یونگی با دیدن جانگکوک که دست پاهاش به چارچوب در وصل شده بودن و گگ توی دهنش بود چشماشون گشاد شد!
*جانگ..جانگکوکا!!
تهیونگ پوزخندی زد و چانه جانگکوک رو گرفت و کشید جلو..
-فقط یکم دیر اومدین..روز یکشنبه خیلی اذیت شدش..البته شنبه و دوشنبه ام
اذیت شد..میدونین..یکم زودرنجه! البته هفته اول اینطوریه..
- با پوزخندی به جیمین و یونگی نگاهی انداخت
-بعدش عادت میکنه!
*توعه لعنتی کی هستی!!
نگاه عصبانی تهیونگ روی جیمین افتاد که یونگی دهن جیمین رو گرفت
×اینطور باهاش حرف نزن!
نمیبینی خطرناکه!
تهیونگ نگاه تیزشو روی یونگی اورد که توی همون لحظه ظرفی بزرگ از بالا
به طرف پایین افتاد و شد زندان یونگی!!
یونگی به شیشه میکوبوند اما فایده ای نداشت!
حتی صداش هم شنیدهنمیشد!
*یون..یونگیا!
شنیدن صدای قدم هایی باعث شد از بستن کوک دست بکشه و به پنجره نگاه بندازه
با دیدن جیمین و یونگی که داشتن به طرف خونه میومدن پوزخندی زد دوستات واقعا احمقن!کوک با تعجب نگاهش کرد که تهیونگ طناب دور دستاشو محکم تر بست که ناله کوک بلند شد
+ااییی..
با رسیدن به خونه اب دهنشو با ترس قورت داد
×اگه بلایی سرت بیاد جیمین..خودمو نمیبخشم!
جیمین بدون توجه به حرف یونگی سر یه تیکه چوب بزرگ رو گرفت و به
یونگی رو کرد
*اون سرشو بگیر و بهم کمک کن که در رو بشکونیم!
یونگی پوفی کرد اما سر دیگه تیکه چوب بزرگ رو گرفت و با شمارش جیمین
به در کوبیدن!
*سه..دو..یک..
اینکار رو چندبار انجام دادن که بالاخره در شکسته شد و وارد اون خونه لعنتی
نفرین شده شدن!..
کنارهمدیگه قرار گرفتن..از این خونه خاطرات خوبی نداشتن
چشم باند پیچی شده ی یونگی و زخم کوچیکی که هنوز روی پای جیمین بود به خوبی به
یادشون میاورد که چه اتفاقاتی افتاده!
همینطور که خونه رو زیر نظر داشتن صدایی باعث شد به سمت بالا نگاه کنن..
از کنار ورودی اتاق کنار رفت و جیمین و یونگی با دیدن جانگکوک که دست پاهاش به چارچوب در وصل شده بودن و گگ توی دهنش بود چشماشون گشاد شد!
*جانگ..جانگکوکا!!
تهیونگ پوزخندی زد و چانه جانگکوک رو گرفت و کشید جلو..
-فقط یکم دیر اومدین..روز یکشنبه خیلی اذیت شدش..البته شنبه و دوشنبه ام
اذیت شد..میدونین..یکم زودرنجه! البته هفته اول اینطوریه..
- با پوزخندی به جیمین و یونگی نگاهی انداخت
-بعدش عادت میکنه!
*توعه لعنتی کی هستی!!
نگاه عصبانی تهیونگ روی جیمین افتاد که یونگی دهن جیمین رو گرفت
×اینطور باهاش حرف نزن!
نمیبینی خطرناکه!
تهیونگ نگاه تیزشو روی یونگی اورد که توی همون لحظه ظرفی بزرگ از بالا
به طرف پایین افتاد و شد زندان یونگی!!
یونگی به شیشه میکوبوند اما فایده ای نداشت!
حتی صداش هم شنیدهنمیشد!
*یون..یونگیا!
- ۳۸.۳k
- ۲۰ بهمن ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط