چند پارتی نامجون درخواستی
چند پارتی نامجون درخواستی
وقتی بین تو و داداشت فرق میذاشت
last part
ـــــــــــــــ ویو نامجون ــــــــــــــ
با حرفایی که زد بغض بدی گلومو چنگ زد
خواستم برم نزدیک که دوید به سمت بالا بعد فیلیکس با صدای خش دار لب زد: اتفاقی براش بیوفته منم از دست میدی
و بعد اونم پشت سر ا/ت دوید طبقه بالا
لیا رو کنارم دیدم با چشمایی که اشک توش حلقه زده بود گفت: برات متاسفم
و اروم از پله ها بالا رفت
قلبم درد گرفت
راست میگفت
من چطور این کارو کردم
الان واقعا احساس تنهایی میکنم
به خودم لعنت فرستادم و
سریع به سمت اتاق ا/ت رفتم ولی اونجا نبود
یه صدا هایی از پشت بوم میومد سریع دویدم سمت پشت بوم
خواستم درو باز کنم ولی من قفل بود
قلبم ریخت
عربده کشیدم
نامجون: این درو باز کنید *عربده*
همه ساکت شدن
اشکام ناخوداگاه پایین میریخت
اروم گفتم: این درو باز کنید دیگه
اروم روی زانو نشستم
به در میکوبیدم و اروم زمزمه میکردم(متاسفم... متاسفم... متاسفم... )
لیا اروم قفل درو باز کرد و از جلوی من کنار رفت
اروم از روی زانو هام بلند شدم و با چهره گریون ا/ت رو به رو شدم
به سمتش رفتم
به لبه پشت بوم خیلی نزدیک بود
دستاشو توی دستام گرفتم و موهاشو از جلوی چشماش کنار زدم
نامجون: دخترم
بغلش کردم
همش میگفتم
چطور تونستم
واقعا دوستش دارم
میتونستم خیس شدن لباسمو بخاطر اشکاش حس کنم
به سرش بوسه ای زدم
نامجون: متاسفم دخترم
متاسفم که پدر خوبی نبودم
اما الان حاضرم تا هروز رو جبران کنم
تا اخر عمرم
ا/ت: دوست دارم بابا
نامجون: منم همینطور عزیزم
͜𝗘͜𝗡͜𝗗͜
وقتی بین تو و داداشت فرق میذاشت
last part
ـــــــــــــــ ویو نامجون ــــــــــــــ
با حرفایی که زد بغض بدی گلومو چنگ زد
خواستم برم نزدیک که دوید به سمت بالا بعد فیلیکس با صدای خش دار لب زد: اتفاقی براش بیوفته منم از دست میدی
و بعد اونم پشت سر ا/ت دوید طبقه بالا
لیا رو کنارم دیدم با چشمایی که اشک توش حلقه زده بود گفت: برات متاسفم
و اروم از پله ها بالا رفت
قلبم درد گرفت
راست میگفت
من چطور این کارو کردم
الان واقعا احساس تنهایی میکنم
به خودم لعنت فرستادم و
سریع به سمت اتاق ا/ت رفتم ولی اونجا نبود
یه صدا هایی از پشت بوم میومد سریع دویدم سمت پشت بوم
خواستم درو باز کنم ولی من قفل بود
قلبم ریخت
عربده کشیدم
نامجون: این درو باز کنید *عربده*
همه ساکت شدن
اشکام ناخوداگاه پایین میریخت
اروم گفتم: این درو باز کنید دیگه
اروم روی زانو نشستم
به در میکوبیدم و اروم زمزمه میکردم(متاسفم... متاسفم... متاسفم... )
لیا اروم قفل درو باز کرد و از جلوی من کنار رفت
اروم از روی زانو هام بلند شدم و با چهره گریون ا/ت رو به رو شدم
به سمتش رفتم
به لبه پشت بوم خیلی نزدیک بود
دستاشو توی دستام گرفتم و موهاشو از جلوی چشماش کنار زدم
نامجون: دخترم
بغلش کردم
همش میگفتم
چطور تونستم
واقعا دوستش دارم
میتونستم خیس شدن لباسمو بخاطر اشکاش حس کنم
به سرش بوسه ای زدم
نامجون: متاسفم دخترم
متاسفم که پدر خوبی نبودم
اما الان حاضرم تا هروز رو جبران کنم
تا اخر عمرم
ا/ت: دوست دارم بابا
نامجون: منم همینطور عزیزم
͜𝗘͜𝗡͜𝗗͜
- ۹.۸k
- ۲۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط