#همخونه_اخموم🌱

#همخونه_اخموم🌱
#PaRt35
‌هوسوک

نگاهی به ساعت انداختم دوساعت از تماسم با تهیونگ گذشته بود چندمین پیش پیام داد که اونا رفتن سمت''.....''
نزدیک اون محل بودم
فقط خداکنه اتفاق غیرقابل جبرانی نیوفتاده باشه..

خدایا اخه توکه میدونی این دختر چقد پاکه.
کلش باد داره نمیدونه چی به چیه..
هوف ایشالا خدا خودش مراقبته تا من بیام ..

به اون ویلا رسیدم
لعنت بهتتتت لگدی به در زدم
در حیاطو هم بسته بود تـ..ـخم حـ..ـروم
نگاهم به گوشه دیوار افتاد جای پا داشت از دیوار رفتم بالا
هوسوک:لعنتی اینکه ارتفاعش زیاده
اروم اروم اومدم پایین''پ. ن:  نمیتونم کرم نریزمو چیزی نگم. مثله دزدا داره میره تو خونه ویویو همه رو بکوشهههههه یس همینه''

هوسوک : هووووی مردککک بیا بیروننن

صدای جیغ میومد
وای
رفتم سمت در ویلا.. هییی درو باز کنننن
سعی کروم خودم درو باز کنم لعنتی نمیشه

به اینور و اونور نگاه کردم خدایا اخه..
نگام به سنجاقی که گوشه افتاده بود خورد..
سنجاق رزیه

برشداشتم حالا چجوری درو باهاش باز کنم لعنتییی اوف بازشو بازشو

وای خدایاشکرت نوکرتم.

بدو رفتم تو

کوچولو کجاییی
صدا از طبقه بالا بود رفتم..

رزی با لباس پاره و یه لباس زیـ...ـر داشت زیر دست ‌و پای اون بی شـ،،ـرف التماس میکرد ولش کنه
با دیدن این صحنه خونم جوش اومد
هوسوک:مردکککک***''کلمات مناسب سنین زیر هجده نیست''
شروع کردم به زدنش
رزی رو ولکرد ده تا میزدم یکی میخوردم مرتیکه کـ.. ونییی دست به ناموس من میزنیییی

یلحظه حواسم پرت رزی شد
هولم داد حالا اون نشسته بود روم میخواست بزندم..ک رزی از پشت تیشرتشو گرف کشیدش عقب

ولی خب اون زوری نداشت ولی یکم عقب تر رف سری بلند شدم و شرو کردم ب زدنش

رزی:توروخدا ولش کن بیا بریم...بلند شو

با صدای رزی ولش کردم

همون لباساشو دور بدنش پیچوندم و سری از خونه زدیم بیرون...
دیدگاه ها (۳)

رمان:آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part6دستمو گرفت و به سمت نه صندلی نه دیو...

رمان عشق ممنوع

مافیای من

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part هیجان داشتم... دل...

P¹⁴The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

Enemys Embrsce [ part ادامه ۳۴ ]

حکایت آسایشگاه در خیابون یه مرد میانسالی جلومو گرفت , گفتآقا...

رمان:(تا وقتی که عاشقت شدم (

#in_your_eyespart_77ویو کایلاچند ساعت از رفتن یونا گذشته بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط