یک شب دلی به مسلخ خونش کشید و رفت

یک شب دلی به مسلخ خونش کشید و رفت
دیوانه ای به دام جنونش کشید و رفت
پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونش کشید و رفت
یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را
بر التهاب سرد قرونش کشید و رفت
در سکوت و بغض و شکایت ز سرنوشت
خطی به روی بخت نگونش کشید و رفت
تا از خیال گنگ رهایی رها شود
بانگی به گوش خواب سکونش کشید و رفت
شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق
مرهم به زخم فاجعه گونش کشید و رفت
تا از حصار حسرت رفتن گذر کند
رنجی به قدر کوچ کنونش کشید و رفت
دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم
از خود چه بیگانه برونم کشید و رفت

/ سعید
دیدگاه ها (۱)

به اعتمادِ شکوفایِ عشق ، شک کردی به مومنانه ترین های عشق ، ش...

ای کاش این غزل، غزل آخرم شود یا رفتنت برای ابد باورم شود دار...

عشق عجیب آنی ات بوی خیانت می داد این بوسه ی پنهانی ات بوی خی...

مثل شروع ؛ شنبه ؛ منم آغاز گفتنی تو یک غروب جمعه ام ؛ آری ؛ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط