.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²¹.
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²¹.
..𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..
~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~
دستهاش رو داخل جیبش فرو برد و با قدمهای آروم مقابل سربازهایی که جلوی ورودی زندان ایستاده بودن توقف کرد:
_ سلام آقایون... برای قرار ملاقات اومدم.
یکی از سربازها آروم جلو اومد و نگاهی به ساعت مچیش انداخت. تا پایان زمان ملاقات چیزی نمونده بود:
_ ولی فقط 𝟏𝟎 دقیقه از وقت ملاقات باقی مونده.
جونگکوک لبخند محوی زد و خونسرد جواب داد:
_ اتفاقاً حرفهای منم بیشتر از همون زمان طول نمیکشه.
سرباز نگاهی از سر تا پاش بهش انداخت و در نهایت کنار رفت. با اشارهای به بقیه، دروازهی ورودی باز شد.
جونگکوک بدون حتی یک تشکر وارد شد.
بوی نم و فلزهای کهنه توی راهروها پیچیده بود.
طبق شناختی که از قبل داشت مسیر رو طی کرد و بالاخره مقابل سلول فرانک ایستاد.
سربازِ جوون تر از خودش که انگار تازه شیفتش رو عوض کرده بود و حالا اینجا واسه نگهبانی ایستاده بود بهش نگاهی انداخت، و گفت:
_ قربان میشه بپرسم واسه چی اینجایید؟
پسر بزرگتر نگاه سردش رو بهش دوخت.
ولی همون لبخند دروغینش رو روی لباش نشوند و گفت:
_ واسه ملاقات با فرانک اومدم
سرباز سری به نشانه فهمیدن تکانید و لب زد:
_ اما واسه ملاقات جلوی سلول نمیان قربان
جونگکوک تو دلش پوزخندی بهش زد و سرتاپا براندازش کرد.
« احمق، معلومه که میدونم »
نفس عمیقی کشید و با ظاهر ساختگی که انگار متوجه نبوده گفت:
_ اوه، من نمیدونستم، پس باید برگردم نه؟
سرباز لبخند خیلی کوچیکی زد و سرش رو به نشانه تایید تکون داد، جونگکوک چند قدم عقب رفت، روی پاشنه چرخید و وارد یکی از راهروهای فرعی شد.
همزمان ایرپادش رو لمس کرد:
_ حالا چی؟... نذاشت برم داخل.
مرد پشت خط پوکر به مانیتورِ روبروش نگاهش کرد و تو دلش زمزمه کرد:
« احمق معلومه که نمیزارن راحت بری داخل»
تو دلش گفت چون حوصلهی بحث رو فعلا نداشت، پس طبق نقشه نگاهی به مانیتورِ جلوش نگاهی کرد و گفت:
_ من حلش میکنم، فقط باید تو 𝟏𝟎 دقیقه کارتو تموم کنی، اوکی؟
جونگکوک سرش رو تکون داد، انگار که میبینتش، بعد آروم گفت:
_ باشه، سریع باش
فقط چند ثانیه طول کشید، که دید اون سربازِ جوون به سرعت سمت خروجی رفت.
نگاهی به دور و اطراف انداخت و بعد از راهروی تاریک خارج شد و سمت سلول رفت، خوبه قفلش رو هم باز کرده بود.
دستش رو روی میله گذاشت و با هل دادنش واردش شد.
نور ضعیفی روی فرانک که روی تخت نشسته بود افتاده بود.
قدم جلو تر رفت و با صدای خشکی لب زد:
_ هلو فرانک!
ادامه دارد...
..𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..
~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~
دستهاش رو داخل جیبش فرو برد و با قدمهای آروم مقابل سربازهایی که جلوی ورودی زندان ایستاده بودن توقف کرد:
_ سلام آقایون... برای قرار ملاقات اومدم.
یکی از سربازها آروم جلو اومد و نگاهی به ساعت مچیش انداخت. تا پایان زمان ملاقات چیزی نمونده بود:
_ ولی فقط 𝟏𝟎 دقیقه از وقت ملاقات باقی مونده.
جونگکوک لبخند محوی زد و خونسرد جواب داد:
_ اتفاقاً حرفهای منم بیشتر از همون زمان طول نمیکشه.
سرباز نگاهی از سر تا پاش بهش انداخت و در نهایت کنار رفت. با اشارهای به بقیه، دروازهی ورودی باز شد.
جونگکوک بدون حتی یک تشکر وارد شد.
بوی نم و فلزهای کهنه توی راهروها پیچیده بود.
طبق شناختی که از قبل داشت مسیر رو طی کرد و بالاخره مقابل سلول فرانک ایستاد.
سربازِ جوون تر از خودش که انگار تازه شیفتش رو عوض کرده بود و حالا اینجا واسه نگهبانی ایستاده بود بهش نگاهی انداخت، و گفت:
_ قربان میشه بپرسم واسه چی اینجایید؟
پسر بزرگتر نگاه سردش رو بهش دوخت.
ولی همون لبخند دروغینش رو روی لباش نشوند و گفت:
_ واسه ملاقات با فرانک اومدم
سرباز سری به نشانه فهمیدن تکانید و لب زد:
_ اما واسه ملاقات جلوی سلول نمیان قربان
جونگکوک تو دلش پوزخندی بهش زد و سرتاپا براندازش کرد.
« احمق، معلومه که میدونم »
نفس عمیقی کشید و با ظاهر ساختگی که انگار متوجه نبوده گفت:
_ اوه، من نمیدونستم، پس باید برگردم نه؟
سرباز لبخند خیلی کوچیکی زد و سرش رو به نشانه تایید تکون داد، جونگکوک چند قدم عقب رفت، روی پاشنه چرخید و وارد یکی از راهروهای فرعی شد.
همزمان ایرپادش رو لمس کرد:
_ حالا چی؟... نذاشت برم داخل.
مرد پشت خط پوکر به مانیتورِ روبروش نگاهش کرد و تو دلش زمزمه کرد:
« احمق معلومه که نمیزارن راحت بری داخل»
تو دلش گفت چون حوصلهی بحث رو فعلا نداشت، پس طبق نقشه نگاهی به مانیتورِ جلوش نگاهی کرد و گفت:
_ من حلش میکنم، فقط باید تو 𝟏𝟎 دقیقه کارتو تموم کنی، اوکی؟
جونگکوک سرش رو تکون داد، انگار که میبینتش، بعد آروم گفت:
_ باشه، سریع باش
فقط چند ثانیه طول کشید، که دید اون سربازِ جوون به سرعت سمت خروجی رفت.
نگاهی به دور و اطراف انداخت و بعد از راهروی تاریک خارج شد و سمت سلول رفت، خوبه قفلش رو هم باز کرده بود.
دستش رو روی میله گذاشت و با هل دادنش واردش شد.
نور ضعیفی روی فرانک که روی تخت نشسته بود افتاده بود.
قدم جلو تر رفت و با صدای خشکی لب زد:
_ هلو فرانک!
ادامه دارد...
- ۱.۸k
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط