روزی مورچه ای دانه درشتی برداشته و در بیابان می رفت.

روزی مورچه ای دانه درشتی برداشته و در بیابان می رفت.

از او پرسیدند: کجا می روی؟

گفت: "می خواهم این دانه را برای دوستم که در شهر دیگریست ببرم ."

گفتند : واقعا که مسخره ای..!! تو اگر هزار سال هم عمر کنی نمی توانی اینهمه راه را پشت سر بگذاری و از کوهستانها بگذری تا به او برسی.

مورچه گفت :" مهم نیست... همین که من در این مسیر باشم ، او خودش می فهمد که دوستش دارم.."
دیدگاه ها (۲)

چند پارتیــــــــــــ🖤💔ـــــــــــوقتی نصفه شب میفهمه از دست...

اسم فیک = " محو اقیانوس نگاهت "پارت " 55 | پایانی "" ویو پ...

روزی مورچه ای دانه درشتی برداشته و در بیابان می رفت ...از او...

روزی مورچه ای دانه درشتی برداشته بود و در بیابان می رفت... ا...

روزی مورچه ای دانهء درشتی برداشته بود و در بیابان می رفت.......

روزی یک لر مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن...

روزی شخصى مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خا...

روزی شخصى مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خا...

داستان کوتاه :مورچه و سلیمانروزی حضرت سلیمان مورچه ای را در ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط