پارت21 وقتی (میدزدتت و...)

پارت21 وقتی (میدزدتت و...)
#هیونجین

اتاقش ساعت یازده شب ساکته. نور چراغ کنار تخت افتاده روی دیوار، سایه‌هاتون درهم شده.

چند دقیقه پیش تو بودی که شروع کردی. بوسه‌هات عمیق‌تر، دست‌هات جسورتر. اونم جواب داده بود. نفسش سنگین شده بود، دستاش محکم‌تر دورت حلقه شده بود.

هیونجین وقتی خم شد که فاصله رو کامل از بین ببره…

چهره‌ت عوض میشه.

نفس نفس میزدی، کمی سرخ،

«وایستا.»

یه کلمه.

ولی انگار ترمز کامل کشیده میشه.

همون لحظه می‌ایسته. واقعاً می‌ایسته. نه نیمه‌کاره، نه با بی‌حوصلگی.

دستاش که روی تنت بود، همون‌جا ثابت می‌مونه، بعد خیلی آروم عقب میره. فاصله می‌گیره. نفسش هنوز سنگینه، ولی خودش رو جمع می‌کنه.

چند ثانیه فقط نگاهت می‌کنه.

نه عصبانیت. نه غرور زخمی.

فقط نگرانی.

«چی شده؟»

صداش گرفته‌ست، اما نرم.

می‌شینه لبه تخت، دستاش رو روی زانوهاش قفل می‌کنه، انگار داره عمداً فاصله می‌سازه که تحت فشار نباشی.

پشت در یکی از محافظ‌ها قدم می‌زنه، ولی جرئت نمی‌کنه نزدیک شه. همه می‌دونن وقتی تو تو اتاقشی، فضا فرق داره.

هیونجین دوباره نگاهت می‌کنه. این بار عمیق‌تر.

«اگه آماده نیستی… حتی یه ذره… من صبر می‌کنم.»

نفسشو آهسته بیرون میده.

«من چهار ماه صبر کردم که خودت بخوای.»

یه مکث.

«یه شب دیگه چیزی رو عوض نمی‌کنه.»

دستشو آروم جلو میاره، نه برای لمس عاشقانه. فقط نوک انگشتاش روی دستت.

«به من نگاه کن.»

وقتی نگاهت می‌کنه، اون رئیس ترسناک عمارت نیست.

فقط مردیه که عمیقاً عاشقته… و حاضر نیست حتی یه درصد شک تو چشمات ببینه.

«من جایی نمی‌رم.»

و این بار، هیچ عجله‌ای تو وجودش نیست.
تو: واقعا صبر میکنی..؟... من... من.. اره فعلا نمیشه... زیا فقط بخوابیم:)

که هیونجین لبخند نرمی زدم و گفت: با کمال میل... خرگوش کوچولو....
که خنده ای کردی و تو بغلش دراز کشیدی رو تخت.


چیه فکردین اسماتش میکنم؟ 🤠🤠هاها.. نوچ نوچ... فعلا جا دارههه💅
دیدگاه ها (۶)

پارت20 وقتی (میدزدتت و...) *هیونجین چهار ماه بعد…دیگه اون زی...

امتحانام که مجازیه پس بیشتر حمایت کنین فیک هیونجین رو و آن ف...

پارت14 وقتی(میدزدتت و...) #هیونجین پشتت هنوز بهشه. شونه‌هات ...

پارت15 وقتی(میدزدتت و...) #هیونجین نیم‌خنده‌ی کجت که میاد، س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط