دستی که ورق می زند ایـن خاطـره ها را

دستی که ورق می زند ایـن خاطـره ها را
بایـــد بنویســـــد غـم ِ جـان کنـدنِ مــا را

مانـدیم و شما بال گشودیـــد از این شهـــر
رفتیــــــد به جایی که ببینیــد خــــدا را

گفتیـــــد: به سـرمنزل مقصـود رسیـــــدیم
دیگــــر پس از آن روز ، ندیدیــم شمـــا را

تقـدیر همـان بود بمانیـم و بمیریــم
آلوده کنیـــــــم از نَفَس ِ خویش فضــــا را

انصاف همیــن نیست که از آن همـــه خوبی
بـر کوچه بگیریــــم فقط نام ِ شمـــــا را

مهدی شفق
دیدگاه ها (۱)

دستی که #ورق می زند ایـن #خاطـره ها رابایـــد بنویســـــد غـ...

دستی که #ورق می زند ایـن #خاطـره ها رابایـــد بنویســـــد غـ...

...دستی که #ورق می زند ایـن #خاطـره ها رابایـــد بنویســـــد...

دستی که ورق میزند این خاطرهها راباید بنویسد غم جان کندن مـــ...

یک بحر طویل زیبادر آن صحن قدیمی حرم، روبروی پنجره فولاد یکی ...

یک بحر طویل زیبادر آن صحن قدیمی حرم، روبروی پنجره فولاد یکی ...

در آن صحن قدیمی حرم، روبروی پنجره فولاد یکی جامعه می خواند ی...

“خاطره ای از شفا گرفتن یک پسر بچه اصفهانی“سید امیر مشتاقیان ...

سید جعفر عزیزی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط