نجات دهنده
ʀᴇᴅᴇᴇᴍᴇʀ
نجات دهنده
p⁷
که یهو یه زامبی از بالا افتاد پایین
از ترس بغل کوک رفتم که سفت منو تو بغلش گرفت
لارا:خوبی ا.ت
ا.ت:آره ولی یه زامبی از بالا افتاد پایین
جیمین:سعی کنید زیاد کنار پنجره نرین
ا.ت:آره دیگه نمیرم
وقتی فهمیدیم بیشتر زامبی ها پایین رفتن خیلی آروم درو باز کردیم و پشت سر هم به سمت پله ها رفتیم
...
الان رفتیم بالا پشتبون
درو باز کردیم و وارد شدیم و درو محکم بستیم و قفل کردیم
ویو شب
یه آتیش روشن کردیم و دورش نشستیم
(اعترافففففف)
جین:میگم بچه ها میگم کسی منو دوست نداره سینگل موندم
همه:(خنده)
جین:خب راست میگم دیگه
یونگی:منو با هانول و تهیونگ و لارا و ا.ت و جونگکوک رو از بحث کنار بکش اینا خودشون یکیو دارن
جین:خب خودمون موندیم
جیمین:( ریز خنده)
جین:یاااا خندیدی کسی رو دوست داری
لیدا:وویییی آقای پارک یکی رو دوست داره(رو به جیمین)
جیمین:خب آره ولی میترسم اون منو دوست نداشته باشه
لیدا:کیه؟
جیمین:فراموشش کن
لیدا:یاااا خب بگو
جیمین:لیدا...من تورو دوست دارم
لیدا:(تعجب)
همه:(تعجب)
لیدا:عااا...الکی میگه
جیمین:دروغی ندارم
لیدا:جیمین من و تو دوست بودیم تو نباید این رابطه دوستی رو تبدیل به رابطه عاشقانه میکردی
لیدا پاشد و کنار پشتبون رفت و بیرون رو تماشا میکرد
کوک:جیمین
جیمین:هوم؟
کوک:برو پیشش
جیمین:نمیدونم چجوری کاری کنم آشتی کنه
کوک:خب برو صورتش رو بگیر و لبات رو روی لبش بزار و بوسش کن
ا.ت:یاااا این چیه میگی
کوک:انگار خودم وقتی قهر میکردی این کارو نمیکردم
ا.ت:(زدم به بازوش)یاااا کوک لازم نیست همه چی رو بگی
کوک:خب گفتم
ا.ت:ایشششش
ادامه دارد...
نجات دهنده
p⁷
که یهو یه زامبی از بالا افتاد پایین
از ترس بغل کوک رفتم که سفت منو تو بغلش گرفت
لارا:خوبی ا.ت
ا.ت:آره ولی یه زامبی از بالا افتاد پایین
جیمین:سعی کنید زیاد کنار پنجره نرین
ا.ت:آره دیگه نمیرم
وقتی فهمیدیم بیشتر زامبی ها پایین رفتن خیلی آروم درو باز کردیم و پشت سر هم به سمت پله ها رفتیم
...
الان رفتیم بالا پشتبون
درو باز کردیم و وارد شدیم و درو محکم بستیم و قفل کردیم
ویو شب
یه آتیش روشن کردیم و دورش نشستیم
(اعترافففففف)
جین:میگم بچه ها میگم کسی منو دوست نداره سینگل موندم
همه:(خنده)
جین:خب راست میگم دیگه
یونگی:منو با هانول و تهیونگ و لارا و ا.ت و جونگکوک رو از بحث کنار بکش اینا خودشون یکیو دارن
جین:خب خودمون موندیم
جیمین:( ریز خنده)
جین:یاااا خندیدی کسی رو دوست داری
لیدا:وویییی آقای پارک یکی رو دوست داره(رو به جیمین)
جیمین:خب آره ولی میترسم اون منو دوست نداشته باشه
لیدا:کیه؟
جیمین:فراموشش کن
لیدا:یاااا خب بگو
جیمین:لیدا...من تورو دوست دارم
لیدا:(تعجب)
همه:(تعجب)
لیدا:عااا...الکی میگه
جیمین:دروغی ندارم
لیدا:جیمین من و تو دوست بودیم تو نباید این رابطه دوستی رو تبدیل به رابطه عاشقانه میکردی
لیدا پاشد و کنار پشتبون رفت و بیرون رو تماشا میکرد
کوک:جیمین
جیمین:هوم؟
کوک:برو پیشش
جیمین:نمیدونم چجوری کاری کنم آشتی کنه
کوک:خب برو صورتش رو بگیر و لبات رو روی لبش بزار و بوسش کن
ا.ت:یاااا این چیه میگی
کوک:انگار خودم وقتی قهر میکردی این کارو نمیکردم
ا.ت:(زدم به بازوش)یاااا کوک لازم نیست همه چی رو بگی
کوک:خب گفتم
ا.ت:ایشششش
ادامه دارد...
- ۷۱۰
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط