پارت دوم

پارت دوم

نیلا، بدون لرزش، جواب داد:

– «دانش‌آموز جدید. نیلا شاکری.»

جیمین پوزخند زد.

– «با این لهجه؟ کجایی‌ای؟»

– «ایرانی.»

– «غلط کردی اومدی این مدرسه.»

صدای پچ‌پچ‌ها بلند شد.
دخترهای اطراف زیر لب خندیدن.
نیلا اخم کرد.

– «با نمره‌هام اومدم. نه با پول یا خون.»

جیمین نزدیک‌تر شد.
فاصله‌شون چند سانت شد.
صدای نفسش رو حس می‌کرد.

– «پس مطمئن باش با هم کار داریم.»

و رفت.

اون روز، وقتی نیلا به قفسه کتاب هایش رسید، درش باز شده بود.
کتاب‌ها پاره‌شده بودن.
یه یادداشت کثیف وسطشون چسبیده بود:

«برگرد خونه، دختر قهوه‌ای»
امضای پایین یادداشت: ۷× ( تیم هفت تیر)

نیلا خم شد، با دندون‌های به‌هم فشرده، کتاب‌هاشو جمع کرد.
یه قطره اشک از گونه‌ش سر خورد، ولی دستش رو بالا آورد و اشک رو پاک کرد.
نگاهش سرد شد.
دلش سوخت.
نه برای خودش، برای این مدرسه‌ای که فکر می‌کرد با نمره فتحش کرده...

و زمزمه کرد:

"جیمین، اگه تو جنگ می‌خوای… جنگو بهت می‌دم."

و این، آغاز جنگ بود.
جنگی میان دختری از سرزمین آفتاب، و شاه‌پسرِ تاریکی.


---

📖

صبح روز دوم، نیلا با چشم‌های خسته از کم‌خوابی، وارد مدرسه شد. نه برای اینکه از چیزی بترسه… بلکه از فکرش. از تصویر اون نگاه سرد و توهین‌آمیز جیمین که تا عمق روحش نفوذ کرده بود.

تو کلاس، همه با فاصله ازش نشسته بودن. جای خالی کنارش مثل یه مرز نامرئی بود که هیچ‌کس جرات عبور ازش رو نداشت.

معلم ریاضی وارد شد.

– «دانش‌آموز جدید؟ نیلا شاکری؟»

نیلا بلند شد.

– «بله خانم.»

– «می‌تونی بری ردیف چهارم، کنار آقای پارک بشینی. چون اون تنها صندلی خالیه.»

سکوت. سنگین. کشنده.

نیلا آروم به سمت صندلی رفت. اما جیمین، که با تکیه دادن به صندلی لم داده بود، به صندلی کناریش زد.

– «نه.»

معلم: «ببخشید آقای پارک؟»

– «گفتم این دختر پیش من نمی‌شینه.»

همه خندیدن.
نیلا، بدون کلمه‌ای، صندلی عقب‌تر نشست. نگاهش به تخته بود، ولی ذهنش پر از خشم.
اون پسر، فقط یه پادشاه مدرسه نبود.
اون یه قلدر لعنتی با قدرت واقعی بود.


✦✦✦


ظهر، توی سالن غذاخوری، نیلا برای اولین بار کنار یه دختر نشست.
دختری با چتری‌های بلوند و صورت مهربون.

– «من هانا هستم… تو خیلی شجاعی که تو چشم جیمین زل زدی.»

نیلا لقمه‌ش رو پایین داد.

– «اگه آدم‌ها فقط با نگاه می‌تونن بترسونن، پس واقعاً چیز خاصی نیستن.»

صدایی پشت سرش اومد.

– «این‌طوری فکر می‌کنی؟»

جیمین.
درست پشت سرش.
با بقیه‌ی اعضای تیمش.
سینی غذاش رو گرفت و آروم، بدون حرف، یه لیوان شیر رو روی کتاب نیلا خالی کرد.

همه زدن زیر خنده.

نیلا نفس عمیقی کشید.
بلند شد، چشماشو تو چشمای جیمین دوخت، و گفت:

ادامه دارد....
دیدگاه ها (۰)

پارت سوم – «پسرِ مافیا بودن یعنی ریختن شیر روی دفتر دخترها؟»...

پارت چهارم دو روز بعد – زنگ ورزشهمه تو حیاط بودن. دخترها لبا...

چند پارتی درخواستی جیمین موضوع : اسلاید دومپارت اول بارون نم...

پارت سوم ( اخر)– اینجا شروع امتحانه!موجودی از مه و آینه ظاهر...

رمان عشق من واقعیه

MR.JEON

گفتم برای خلاصه ای از داستان یچیز الکی پست نکنم😅نقاشی ابیتوم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط