" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "
" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "
part : ⁴⁹
" چندی بعد "
_ عذر میخوام ولی بردارم خوابه نمیتونید برید تو اون اتاق!
_ ولی ما باید همه جا رو بگردیم جناب!
جونگکوک با تمام توانش سعی کرد اجازه ندهد که وارد اتاق بشن.
ولی نشد...که نشد.
زورش به آنها نمیرسید.
در اتاق را به زور باز کردند.
اولین چیزی که دیدند یک فرد زیر پتو بود که چهره اش معلوم نبود.
بعد از گشتن کل اتاق به نتیجهای نرسیدند و از خانه خارج شدند.
جونگکوک بعد از بستن در به آن تکیه داد و نفس عمیقی کشید.
با صدای بلندی گفت...
_ بیا بیرون امنه!
+ رفتن؟!
_ آره.
+ برای ناهار بریم بیرون؟!
_ اهوم فکر خوبیه.
+ آماده شو بریم.
" همان لحظه در عمارت کیم "
تق، تق، تق.
_ بیا تو.
_ قربان.
نتونستیم پیداش کنیم.
_ فعلا اونو بیخیال!
میخوام آمار یکیو برام دربیاری!
_ بله قربان!
سپس موبایلش را رو به بادیگارد گرفت و فیلم شب در کافه بیلیارد را نشانش داد.
بادیگارد کمی دقت کرد و چند دقیقهی قبل را به یاد آورد.
همان پسری که در آن خانه دیده بود.
_ قربان ما امروز خونهی ایشون رو گشتیم!
ولی اثری از اقای کیم نبود!
+ یعنی چی نبود؟!
هیچ مردی بجز اون اونجا نبود؟!
_ فقط گفت که برادرش توی اتاق خوابه.
ما هم دیگه نگاه نکردیم کیه.
+ احمقا اون تهیونگ بوده!
بعد از این همه سال شما هنوز نمیتونین تشخیص بدین؟!
_ قربان میخواید برگردیم اونجا؟!
+ آره فقط هرچه زودتر!
ضمنا...اگه تهیونگ یه خراش برداره دمار از روزگارتون در میارم!
بیرون!
" چندی بعد "
بعد از ظهر بود.
آفتاب کم کم جایش را به نور ماه میداد.
جونگکوک و تهیونگ هم بعد از کلی خوشگذرانی در حال برگشت به خانه بودند.
چند متر قبل از رسیدن به در خانه چند مرد با اسلحه جلویشان را گرفتند.
_ ایست!!!
تهیونگ سریع ترمز گرفت دست هایش را بالا برد.
سپس طوری که فقط خود جونگکوک بشنود گفت...
+ از جات تکون نخور جونگکوک!
جونگکوک که ضربان قلبش چند برابر بالا تر رفته بود دست هایش را بالا برد و نگران به موقعیت زل زد.
دو نفر آمدند و روی سرشان اسلحه گذاشند.
_ سریع پیاده شین!
آنها هم پیاده شدند.
با اسلحه روی سرشان آنها را به سمت یک ماشین بزرگ مشکی هدایت میکردند.
قبل از اینکه به ماشین برسند یک نفر محکم اسلحهاش را روی گیج گاه جونگکوک کوبید.
جونگکوک در کسری از ثانیه بیهوش شد و دو نفر از بازوانش گرفتند تا نگهش دارند.
تهیونگ که این صحنه را دید قلبش مچاله شد.
صدایش را بالا تز از حد معمول برد و داد کشید...
+ داری چه غلطی میکنیییی؟؟!!!
ادامه دارد...
¹⁸ لایک
part : ⁴⁹
" چندی بعد "
_ عذر میخوام ولی بردارم خوابه نمیتونید برید تو اون اتاق!
_ ولی ما باید همه جا رو بگردیم جناب!
جونگکوک با تمام توانش سعی کرد اجازه ندهد که وارد اتاق بشن.
ولی نشد...که نشد.
زورش به آنها نمیرسید.
در اتاق را به زور باز کردند.
اولین چیزی که دیدند یک فرد زیر پتو بود که چهره اش معلوم نبود.
بعد از گشتن کل اتاق به نتیجهای نرسیدند و از خانه خارج شدند.
جونگکوک بعد از بستن در به آن تکیه داد و نفس عمیقی کشید.
با صدای بلندی گفت...
_ بیا بیرون امنه!
+ رفتن؟!
_ آره.
+ برای ناهار بریم بیرون؟!
_ اهوم فکر خوبیه.
+ آماده شو بریم.
" همان لحظه در عمارت کیم "
تق، تق، تق.
_ بیا تو.
_ قربان.
نتونستیم پیداش کنیم.
_ فعلا اونو بیخیال!
میخوام آمار یکیو برام دربیاری!
_ بله قربان!
سپس موبایلش را رو به بادیگارد گرفت و فیلم شب در کافه بیلیارد را نشانش داد.
بادیگارد کمی دقت کرد و چند دقیقهی قبل را به یاد آورد.
همان پسری که در آن خانه دیده بود.
_ قربان ما امروز خونهی ایشون رو گشتیم!
ولی اثری از اقای کیم نبود!
+ یعنی چی نبود؟!
هیچ مردی بجز اون اونجا نبود؟!
_ فقط گفت که برادرش توی اتاق خوابه.
ما هم دیگه نگاه نکردیم کیه.
+ احمقا اون تهیونگ بوده!
بعد از این همه سال شما هنوز نمیتونین تشخیص بدین؟!
_ قربان میخواید برگردیم اونجا؟!
+ آره فقط هرچه زودتر!
ضمنا...اگه تهیونگ یه خراش برداره دمار از روزگارتون در میارم!
بیرون!
" چندی بعد "
بعد از ظهر بود.
آفتاب کم کم جایش را به نور ماه میداد.
جونگکوک و تهیونگ هم بعد از کلی خوشگذرانی در حال برگشت به خانه بودند.
چند متر قبل از رسیدن به در خانه چند مرد با اسلحه جلویشان را گرفتند.
_ ایست!!!
تهیونگ سریع ترمز گرفت دست هایش را بالا برد.
سپس طوری که فقط خود جونگکوک بشنود گفت...
+ از جات تکون نخور جونگکوک!
جونگکوک که ضربان قلبش چند برابر بالا تر رفته بود دست هایش را بالا برد و نگران به موقعیت زل زد.
دو نفر آمدند و روی سرشان اسلحه گذاشند.
_ سریع پیاده شین!
آنها هم پیاده شدند.
با اسلحه روی سرشان آنها را به سمت یک ماشین بزرگ مشکی هدایت میکردند.
قبل از اینکه به ماشین برسند یک نفر محکم اسلحهاش را روی گیج گاه جونگکوک کوبید.
جونگکوک در کسری از ثانیه بیهوش شد و دو نفر از بازوانش گرفتند تا نگهش دارند.
تهیونگ که این صحنه را دید قلبش مچاله شد.
صدایش را بالا تز از حد معمول برد و داد کشید...
+ داری چه غلطی میکنیییی؟؟!!!
ادامه دارد...
¹⁸ لایک
- ۳۶۲
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط