Part10

Part10
ویو می یون
بعد از چند ثانیه بغل کردن پدرم از بغلش در آمدم و به او نگاه کردم و گفتم.
+امروز عروسیه، درسته؟
پدرم سرش را به نشانه ی آره تکان داد.
از روی تخت بلند شدم و به پدرم گفتم.
+پس حتما خیلی کار داری به اونا برس(لبخند)
~درسته(جدی) *از اتاق به بیرون رفت*
نفس راحتی کشیدم که همان لحظه مادرم وارد اتاق شد.
∞اوه... سلام دخترم
+سلام مامان… خب نه از دستت ناراحت نیستم و لازم نیست دلسوزی کنی ممنون*داشتم مادرم رو از اتاق بیرون می‌بردم*
می‌دونم می خواستم بگم عروسی ساعت ۲۱:۰۰ شروع میشه و چندتا میکاپ آرتیست میان تا آمادت کنن.
مکثی کردم به مادرم نگاه کوتاهی انداختم که به من خیره شده بود و به خود آمادم و در اتاقم را بستم.
صدای مَسِیجی از گوشی ام که روی تخت افتاده بود در آمد به گوشم نگاهی انداختم از طرف ناشناس پیامی دریافت کردم که انتظارش را نداشتم.
ناشناس:من دوستت نیستم ولی کمکت میکنم.
+فکر می‌کنم اشتباه گرفتین.
ناشناس: اتفاقاً درست گرفتم، خانم می یون!
با خواندن پیام آخر مو به تنم سیخ شد، گوشی رو پرت کردم گوشه ی اتاقم دستام می‌لرزید که با صدای زنگ در به خود آمدم.
بلند شدم و سعی کردم خودم رو آرام کنم.
+آروم باش می یون، آروم باش... تو یه مدلی اینکه طرفدارات از زندگیه شخصیت که فقط تو و مامان بابات ازش خبر دارین خبر داشته باشند کاملا عادیه!(آروم)
+دارم دیوونه میشم!(داد)
با دستانم جلوی دهانم رو گرفتم که ناگهان در اتاقم باز شد…
—————————اتمام این پارت———————————
بالاخره پارت ۱۰🎀🐣
ممنون میشم حمایت کنی خوشگله🍓🗣️
امیدوارم خوشتون اومده باشه🌷🌀
دوستون دارم بدرود🌱🌛
دیدگاه ها (۰)

Part9ویو می یون با صدای در زدن اتاقم از خواب پریدم رفتم به س...

Part9ویو می یون با صدای در زدن اتاقم از خواب پریدم رفتم به س...

Part5ویو می یونتوی راه صدای پدرم که با تلفن حرف می زد توجه ا...

part ۱۹: ویو جنا : رفتیم امارت مایک من زود رفتم اتاقو لباسام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط