I'm not jealous
I'm not jealous
part 15
با خوردن زنگ آخر کش و قوسی به بدنم دادم و وسایلمو جمع کردم
برای هه رین جریان جونگکوک رو از اول تعریف کردم که دیگه راحت غیبت کوک رو باهاش بکنم
تا اومدم کیفمو بردارم دیدم کل کلاس خالی شده
واقعا که انگار زندانی هستن
جوری می دویدن که انگار توی مسابقات دوی ماراتن شرکت کردن
از سرجام پاشدم که گوشیم زنگ خورد
با دیدن شماره ی مامی شماره ی یک ابرویی بالا انداختم و آیکون سبز رو کشیدم
در حالی که از کلاس بیرون می اومدم جوابشو دادم
+به به مامی جونم
مامانم با خشم گفت
٪تا ده دقیقه دیگه اینجایی یا خودم جنازتو تا خونه ی مامانبزرگت حمل میکنم
کنجکاو پیشونیمو خاروندم
+مگه الان خونه ی مامانبزرگم نیستیم؟
همچنان با لحن خشنش گفت
٪مبخوام بریم خونه ی مامانم..
+اوکی اوکی الان با سرعت جت میام
قبل از اینکه خداحافظی کنم تلفن رو قطع کردم
همیشه همینطور بودم و همیشه هم به خاطرش از دمپایی پلاستیکی مامان کتک میخوردم
بالاخره از مدرسه خارج شدم
منتظر تهیونگ نموندم چون میدونم میخواد با دوستاش بیاد
اون بچه از همون اولش هم بهم خیانت کرد
همیشه به جای اینکه با خواهر معصوم و کوچیکش برگرده با دوستای نره خرش میومد
ولی خب این یکبار رو واقعا باید فاکتور گرفت چون دوستاش خیلی جذاب بودن
مخصوصا اون جعون مغرور که هر دفعه من رو گمراه میکنه
اون از اون بوسه ی یهویی اینم از امروز که بازم فکر کردم میخواد ببوسم
افکارمو از ذهنم پاک کردم و وارد خونه شدم
+سلام بر اهالی باغ وح..
با قرار گرفتن دست بابام جلوی دهنم فهمیدم چه سوتی ای دادم
اینجا که خونه ی خودمون نبود
از عادت همیشه همینو میگفتم
چشمامو مثل خر شرک کردم و با تلاش و کوشش های فراوان قیافه ام رو مظلوم کردم و گفتم
+ببخشید
مامان با دیدن من جلوی در به صورتش کوبید و گفت
٪سریع لباساتو بپوش خاک بر سر
+حالا چرا میخوایم بریم اونجا؟مگه اونا مخالف ازدواج شما نبودن؟
٪امروز تصمیم گرفتم کینه هاو کدورت های قدیمی رو کنار بزاریم
شک داشتم مامانم بخواد همچین کاری کنه
آخه بعد از حداقل بیست سال کی میره آشتی کنه
٪مامانم مریضه..عمر زیادی براش نمونده..یکی از خواسته هاش دیدن من بود..اون سرطان داره
با تموم شدن حرفش زد زیر گریه و بابا هم برای دلداری بغلش کرد
چیه نکنه انتظار دارید ناراحت بشم؟
من حتی یکبار هم این زن رو ندیدم
حتی نمیدونم چه شکلیه
تنها چیزی که از اون زن فرضی میدونم اینه که مادربزرگمه
مامان هم طبیعی معمول با دیدن من حالش خراب شد و در حالی که بابا داشت دلداریش میداد گفت
٪برو دیگه لباساتو بپوش
حتی نمیدونستم چه ری اکشنی بدم
بیخیال به سمت اتاقم رفتم
همه ی لباسام اسپورت بود که شرت میبندم اگه می پوشیدمشون مامانم کله ام رو میکنه
به سمت اتاقی که عمه ی کوچیکم توی خونه مادربزرگم داشت رفتم
درسته باهاش لج بودم ولی مشکلی که با لباساش نداشتم
این لباسا چه گناهی دارن که بدون استفاده بمونن؟
part 15
با خوردن زنگ آخر کش و قوسی به بدنم دادم و وسایلمو جمع کردم
برای هه رین جریان جونگکوک رو از اول تعریف کردم که دیگه راحت غیبت کوک رو باهاش بکنم
تا اومدم کیفمو بردارم دیدم کل کلاس خالی شده
واقعا که انگار زندانی هستن
جوری می دویدن که انگار توی مسابقات دوی ماراتن شرکت کردن
از سرجام پاشدم که گوشیم زنگ خورد
با دیدن شماره ی مامی شماره ی یک ابرویی بالا انداختم و آیکون سبز رو کشیدم
در حالی که از کلاس بیرون می اومدم جوابشو دادم
+به به مامی جونم
مامانم با خشم گفت
٪تا ده دقیقه دیگه اینجایی یا خودم جنازتو تا خونه ی مامانبزرگت حمل میکنم
کنجکاو پیشونیمو خاروندم
+مگه الان خونه ی مامانبزرگم نیستیم؟
همچنان با لحن خشنش گفت
٪مبخوام بریم خونه ی مامانم..
+اوکی اوکی الان با سرعت جت میام
قبل از اینکه خداحافظی کنم تلفن رو قطع کردم
همیشه همینطور بودم و همیشه هم به خاطرش از دمپایی پلاستیکی مامان کتک میخوردم
بالاخره از مدرسه خارج شدم
منتظر تهیونگ نموندم چون میدونم میخواد با دوستاش بیاد
اون بچه از همون اولش هم بهم خیانت کرد
همیشه به جای اینکه با خواهر معصوم و کوچیکش برگرده با دوستای نره خرش میومد
ولی خب این یکبار رو واقعا باید فاکتور گرفت چون دوستاش خیلی جذاب بودن
مخصوصا اون جعون مغرور که هر دفعه من رو گمراه میکنه
اون از اون بوسه ی یهویی اینم از امروز که بازم فکر کردم میخواد ببوسم
افکارمو از ذهنم پاک کردم و وارد خونه شدم
+سلام بر اهالی باغ وح..
با قرار گرفتن دست بابام جلوی دهنم فهمیدم چه سوتی ای دادم
اینجا که خونه ی خودمون نبود
از عادت همیشه همینو میگفتم
چشمامو مثل خر شرک کردم و با تلاش و کوشش های فراوان قیافه ام رو مظلوم کردم و گفتم
+ببخشید
مامان با دیدن من جلوی در به صورتش کوبید و گفت
٪سریع لباساتو بپوش خاک بر سر
+حالا چرا میخوایم بریم اونجا؟مگه اونا مخالف ازدواج شما نبودن؟
٪امروز تصمیم گرفتم کینه هاو کدورت های قدیمی رو کنار بزاریم
شک داشتم مامانم بخواد همچین کاری کنه
آخه بعد از حداقل بیست سال کی میره آشتی کنه
٪مامانم مریضه..عمر زیادی براش نمونده..یکی از خواسته هاش دیدن من بود..اون سرطان داره
با تموم شدن حرفش زد زیر گریه و بابا هم برای دلداری بغلش کرد
چیه نکنه انتظار دارید ناراحت بشم؟
من حتی یکبار هم این زن رو ندیدم
حتی نمیدونم چه شکلیه
تنها چیزی که از اون زن فرضی میدونم اینه که مادربزرگمه
مامان هم طبیعی معمول با دیدن من حالش خراب شد و در حالی که بابا داشت دلداریش میداد گفت
٪برو دیگه لباساتو بپوش
حتی نمیدونستم چه ری اکشنی بدم
بیخیال به سمت اتاقم رفتم
همه ی لباسام اسپورت بود که شرت میبندم اگه می پوشیدمشون مامانم کله ام رو میکنه
به سمت اتاقی که عمه ی کوچیکم توی خونه مادربزرگم داشت رفتم
درسته باهاش لج بودم ولی مشکلی که با لباساش نداشتم
این لباسا چه گناهی دارن که بدون استفاده بمونن؟
- ۱.۱k
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط