شب چو در بستم و مست از می‌نابش کردم

شب چو در بستم و مست از می‌نابش کردم
ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم

دیدی آن ترک ختا دشمن جان بود مرا
گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم

منزل مردم بیگانه چو شد خانه چشم
آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم

شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع
آتشی در دلش افکندم و آبش کردم

غرق خون بود و نمی خفت ز حسرت فرهاد
خواندم افسانه شیرین و به خوابش کردم

دل که خونابهٔ غم بود و جگرگوشه دهر
بر سر آتش جور تو کبابش کردم

زندگی کردن من مردن تدریجی بود
آنچه جان کند تنم‚ عمر حسابش کردم
دیدگاه ها (۲)

باز شب آمد و چشمم ز غمت دریا شدماه روی تو در این آینه ها پید...

من محبت میفروشم،تومحبت میخری؟خسته ازتنهاییم،من رابه همره میب...

از جاده ی احساس تو ، از درد نوشتماز یک دل غمگین، دل یک مرد ن...

چه شده؟ ای دل دیوانه هوایش کردی؟با دو چشمان پر از اشک صدایش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط