ادامه پارت
ادامه پارت 64
ویوا : اشتها ندارم خانم هان میتونی میز رو جمع کنی
خانم هان با گفتن چشم زیر لب از دختر فاصله گرفت و به جمع کردن میز مشغول شد ... ویوا نگاهش رو دوباره به بیرون داد و پاهاش رو بغل کرد به آسمون نیمه ابری بیرون خیره شد انگار آسمون هم مثل قلب دختر ابری بود اما سعی میکرد نباره.. پاهاش رو محکم تر بغل کرد انگار توی سرمایی سوزناک نشسته و سعی داره خودش رو گرم کنه اما میدونست این سرما بخاطر کلمات سرد عشقش بود که تمام تنش رو یخ زده کرد بود نه سرمای خونه یا بیرون
ویوا : اشتها ندارم خانم هان میتونی میز رو جمع کنی
خانم هان با گفتن چشم زیر لب از دختر فاصله گرفت و به جمع کردن میز مشغول شد ... ویوا نگاهش رو دوباره به بیرون داد و پاهاش رو بغل کرد به آسمون نیمه ابری بیرون خیره شد انگار آسمون هم مثل قلب دختر ابری بود اما سعی میکرد نباره.. پاهاش رو محکم تر بغل کرد انگار توی سرمایی سوزناک نشسته و سعی داره خودش رو گرم کنه اما میدونست این سرما بخاطر کلمات سرد عشقش بود که تمام تنش رو یخ زده کرد بود نه سرمای خونه یا بیرون
- ۱۳.۸k
- ۰۹ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط