روزی روزگاری عاشق ومعشوق درکنارهمدیگر بودند یکی از این رو

روزی روزگاری عاشق ومعشوق درکنارهمدیگر بودند یکی از این روزها معشوق به دلایلی کور میشود.عاشق پرستاری معشوق راپذیرفت وکارهایش راانجام میداد که دراین وادی معشوق بینای خودرابدست آورد ومیبیند. ودید که عاشق هم کورشده است وبه اوگفت توکوری من نمیتوانم بایک کور باشم بهتراست که بروی عاشق گفت من میروم فقط مواظب چشمانم باش
دیدگاه ها (۴)

نپرس اهل کجا بودو تو بغض هنجرش کی بود،مهم اینه که اهلی بود،ز...

از گناهت میگذرم! شاید خدا نتواند این جفای تو را نادیده بگیرد...

اخطار!شماجزء افرادی هستید که به سختی یادی ازمامیکنید در صورت...

عاقبت بغض من غم زده کال است عزیز. دیدن گریه تمساح محال است ع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط