رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۳۳۳
قرصو توي دهنم گذاشت که به زور قورتش دادم.
از درد میخواستم فریاد بکشم.
موهامو تو مشتم گرفتم و همونطور که تند تند
اشکهام پایین میومدند داد زدم: این دفعه میمیرم.
نفسم به زور بالا میومد.
یه دفعه تو بغلش گرفتم و با بغض گفت: غلط کردم
نباید بهت میگفتم، خانمم طاقت بیار زود دردش می خوابه.
سرمو تو بغلش گرفت که صداي هق هقم تو بغلش
خفه شد.
گرماي تنش! نه خدا دارم دیوونه میشم.
براي اولین بار با زجه خدا رو صدا زدم.
معلوم بود اونم گریه میکنه.
-تحمل کن نفسم.
انگار صداها توي سرم میپیچید و تصاویري از
گذشته به یادم میومد اما چنان سرمو به درد میاورد
که حتی نمیتونستم چشمهامو باز کنم و فقط اشک
میریختم.
کل تنم میلرزید و یخ کرده بود.
"گوشیمو از دستش چنگ زدم و داد زدم: این چه
کاري بود؟ هان؟ فال گوش وایسادید که چی بشه؟ به
شما چه؟
عصبی گفت: مواظب لحنت باش دخترجون، انگار تو
هم خوشت میاد که بهت زنگ بزنه، نه؟"
این خاطره؟ مهرداد بود نه؟ اما کجا اتفاق افتاده؟
گوشم شدید سوت میکشید.
دقیقا داشتم طعم تلخ مرگو میچشیدم.
"به جعبه اشاره کردم.
-سوسکه اون توعه نه؟
آب دهنشو با صدا قورت داد.
با بدجنسی گفتم: فکر کنم باید برم به آقا محسن
گزارش بدم که چه نوههایی داره!"
اون پسره کنارش چرا یادم نمیاد کیه؟
اما نه... آره خودشه... فکر کنم برادرش ماهانه.
اطراف واسم نامفهوم شده بود و حتی صداي
مهردادمو بخاطر سوت کشیدن گوشم نمیشنیدم.
انگار تو ضمیر ناخودآگاهم گیر افتاده بودم و نمی تونستم چشمهامو باز کنم.
دقیقا حالت بین خواب و بیداري داشتم.
"-اذیت نکن، فقط یه بوسهست."
اولین باري که بوسیدم همینجا بود... اگه اشتباه
نکنم تو یه مهمونی، تو یه راهرو.
"-کبکت خروس میخونه دانشجو کوچولو!
-استاد...
بهم چسبید که بیاراده حرفمو قطع کردم و به
دستش چنگ زدم.
نزدیک گوشم گفت: استاد نه، براي تو مهردادم!"
استادم بود... مهرداد استادم بود!
"-بخواي میتونی، مطهره بیرحمی نکن، تو شانس درمان شدنمی، شاید تو بتونی منو از این چاه دربیاري.
سرمو به چپ و راست تکون دادم.
-نمیتونم، متاسفم.
به سمت در چرخیدم.
تا خواستم بازش کنم از پشت سرم در رو بست.
-نکن اینکار رو باهام، نکن اینکار رو با هردومون، تو
منو دوست داري.
عصبی گفتم: چرنده! من هیچ کسیو دوست ندارم."
یه بیماری اي داشت... درسته، مطمئنم، اما چی بود؟
#مهرداد
با ترس به گونهش زدم، درحالی که بدنش یخ زده بود عرق میریخت!
حتی گریه هم نمیکرد و مدام یه چیزي زیر لب
زمزمه میکرد.
باز به گونهش زدم و با گریه گفتم: خانمم چشمهاتو
باز کن، قربونت برم یه چیزي بگو.
دیگه نمیتونم صبر کنم.
سریع زیر زانو و گردنشو گرفتم و بلندش کردم.
هراسون به سمت در دویدم.
در رو با شدت باز کردم و قفل ماشینو زدم.
دیدگاه ها (۰)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۳۴روي صندلی جلو نشوندمش و صندلیو خو...

رمان:#کوچولو#پارت_۱۱میترسیدم برم جلو کلا قفل کرده بودم.-خیلی...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۳۲نگاهمو اطراف چرخوندم و بازم قدم ب...

شرطی شد ۲۰ لایک❤️ ۴۰ کامنت🗨رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۳۱اخمهام...

۰[☆part²⁵☆]صبح روز بعد توی بغلش از خواب بیدار شدم،صورت خوابش...

l need you're body part 3 ویو کوک بهش پیام دادم از اونجایی ...

#قمار_سرنوشت پارت¹⁸و موهاش رو نوازش کردم که چشماش رو باز کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط