ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤

ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤

Part : thirteen

به سرعت برق باد می‌دویدم تا اینکه به اتاقم رسیدم . در اتاقو قفل کردم و رفتم توی تختم و بین ملافه ها محو شدم . انقدر اشک ریختم که مطمئن شدم اگه خودمو تو آینه ببینم چشمام کاسه خون شده . چقدر ابله بودم که فکر میکردم میتونم همه چی رو کنترل کنم و به نفع من بشه . من میخواستم تهیونگو بکشم و الان اون دنبال سر منه ...
اگه ... اگه اون سم لعنتی نمیتونست اونو بکشه پس هیچی نمیتونست ...
فهمیدم که دیگه هیچی برای از دست دادن نداشتم و میخواستم حالا قراره به لبه پرتگاه مرگ برم ، لااقل قبل مرگم همه چی رو بدونم . تو از کجا پیدات شده کیم تهیونگ ؟ تو کی هستی ؟ تو چی هستی ؟
عقلم میگفت محتاط باش ولی دلم یه چیز دیگه میگفت ، آه جونگ‌کوک تو حتی خودت هم یه رنگ نبودی ...
رفتم طبقه پایین و جلوی در اتاقش وایسادم. آروم در زدم طوری که فقط خودش متوجه بشه ...
_بیا تو ...
دستگیره در رو چرخوندم و با تردید وارد شدم ...
_جون... جونگ کوک ؟(تعجب زده )
+آم ... چیزه ... تهیونگ من ...من ...
متوجه نبودم اما نقاب خونسردی و بی تفاوتیم داشت فرو می‌ریخت. یهو زدم زیر گریه و گذاشتم زمین زانو هامو در آغوش بگیره . فکر میکردم یه مرد قوی باشم ولی الان داشتم مثل یه دختر بچه چهار ساله گریه میکردم .
تهیونگ به سرعت و با نگرانی اومد سمتم و کنارم زانو زد .
+تهیونگ... من ... من ...
تهیونگ خودشو بهم نزدیک تر کرد و لباشو به نرمی روی لبام گذاشت و مک های آروم میزد و طوری بغلم کرد که انگار یه بلور شکستنی بودم . بلاخره لبامو از هم دل کندن و جونگ کوک گفت :
_بگو چی میخوای جونگ کوک
+من ... من متوجه نمیشم ؟
_تو داری با من چی کار میکنی جونگ کوک ؟ چرا داری اینکارو با من میکنی ؟
دست و پامو گم کرده بودم ، نمی‌دونستم منظور تهیونگ چیه و همین که خواستم حرفی بزنم که سرمو بین دستاش گرفت و دندوناش بی رحمانه لبامو تسخیر کردن و زبون هامون با شتاب به هم پیوستن...
دیدگاه ها (۸)

پسر بد (51)

شب تولدم فصل 3پارت 10ات: باشه 10مین بعد جونگ کوک: ات پاشو بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط