بهترینحس

#بهترین_حس
#پارت_14
از زبون چویا:
از حرفش تعجب کردم اون عوضی گی عه؟؟؟
وای باید به بابا- نه یعنی به پادشاه بگم شاید از تصمیمش صرف نظر کرد
با حرفش یکم قرمز شدم البته این بخاطر خجالت بود...

چویا: خفه شو عوضی
سرشو اورد جلو
دازای: توی موقعیتی نیستی که بخوای قحشم بدی پس بهتره اروم بگیری
چیزی نگفتم اروم بلند شدمو لباسمو پوشیدم
اون عوضی از قبل شلوارمو تنم کرده بود
همونجوری زل زده بود بهم منم بدون توجه به اون کارامو میکردم...
بهتره بدون اینکه بفهمه برم پیش بابام
چویا: خب من میرم پایین میز شامو بچینم توهم میتونی بری حموم

یهو اومد جلومو سرشو اورد نزدیک گوشم
دازای: اگه کسی چیزی بفهمه بدبخت میشی...پس بهتره کسی چیزی نفهمه
چویا: تو...تو از چی حرف میزنی؟ اخه چی رو باید بگم؟
وای حاجی باید جوری رفتار کنم که انگار هیچی یادم نیست وگرنه زندم نمیزاره....

بعد حرفم صبر نکردم جوابمو بده از اتاق اومدم بیرون و بدو بدو به سمت پایین رفتم
من باید بگم که اون عوضی یه گی عه
رفتم سمت اتاق پدرم وایسادمو در زدم که گفت میتونی بیای تو...
منم سریع رفتم جلوش وایسادم
از زبون پادشاه:
وایساده بود جلومو نفس نفس میزد کم کم داشت نگرانم میکرد....
دیدگاه ها (۳)

#بهترین_حس #پارت_15 وایساده بود جلومو نفس نفس میزد کم کم داش...

مرسییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی 🛐✨🖤🩷🥳🎉🔮🍡🎀🍓🫶😁😖...

#بهترین_حس#پارت_13دستشو پشت کرم حلقه کردو منو به خودش چسبوند...

آااااااااااا..... مرسییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی...

#بهترین_حس #پارت_7 از زبون چویا: از بابام متنفرم...باید قبول...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط