parte_۲

parte_۲

رمان_اژدهای_سیاه

یولی بی خبر برای دادن پول ارون به سمت بار رفت که یهو خورد به یه نفر از تو فکر پرید و سرشو اورد بالا و دید یه مرد قد بلند و عضلهای که لباس های مرتبی پوشیده بود داشت با چشمایی که انگار سیاهی مطلق بود نگاهش میکرد که یولی گفت:+آقای محترم زیر پاتو نگاه کن (با کنایه)-ندیدمت آخه خیلی کوچولویی +(با یکم سرخی و تعجب )اصلا نمی فهممت - چرا+چرا ! خب معضرت خواهی کن- محض اطلاعت پدرت تورو به من باختیولی که انگار ترس همیشگیش واقعی شده بود گفت +چ چ چی-خودت با زبون خوش برو تو ماشین بشین وگرنه مجبورم به زور ببرمت یولی که ترسیده بود آروم پشت سرش راه افتاداز دید مایک ...با شادی که از یه قدم نزدیک شدن به یولی پیدا کرده بودم از در اون قبرستون زدم بیرون که یهو فک کردم خوردم به یه بچه ولی بعد دقت کردن دیدم یولیه با اون چشمای درشت ابی و موهای طلایی و گیره های ریز صورتی مثل همیشه عادت داشت دوتا رو ضرب دری بزنه جلوی لبخندی که از شدت کیوت بودنش روی لبم نشسته بود رو گرفتم و به سمت ماشین راه افتادم و اونم پشت سرم ...
دیدگاه ها (۰)

𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐒𝐭𝐚𝐫🌜⭐#parte_3#رمان_اژدهای_سیاهاز دید مایک...یولی کسی ب...

𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐒𝐭𝐚𝐫🌜⭐#parte_4#رمان_اژدهای_سیاهـ خیلی شبیه بچه‌هایی یول...

𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐒𝐭𝐚𝐫🌜⭐#parte_1 #رمان_اژدهای_سیاهاز دید یولی ...مثل همیش...

داستان توی فضای روسیه اس شخصیت ها:شخصیت زن: یولی شخصیت مرد: ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط