.

.
مپرس حال مرا! روزگار یارم نیست
جهنمی شده ام، هیچ کس کنارم نیست

نهال بودم و در حسرت بهار! ولی
درخت میشوم و شوق برگ و بارم نیست
به این ننیجه رسیدم که سجده کردن من
به جز مبارزه با آفریدگارم نیست
مرا ز عشق مگویید، عشق گمشده ای ست
که هر چه هست ندارم! که هر چه دارم نیست
شبی به لطف بیا بر مزار من، شاید –
بروید آن گل سرخی که بر مزارم نیست



فاضل نظری
دیدگاه ها (۳)

ضربـــه ات کــــاری بــوددل من سخت شکستو چــــــه زشــــــــ...

وعده کردم که به تو سر نزنمبرسم تا دم در ،در نزنم ...

مانند کشتی که لنگر انداخته توان رفتن ندارمبگذار بمانم در ساح...

چه صدائیست که پیچیده در این جنگل مرگچه کسی تیشه بر این شاخه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط