صدای انفجار هنوز در ساختمان میپیچید.
صدای انفجار هنوز در ساختمان میپیچید.
مایکی دستم را گرفته بود و سعی میکرد من را از راهرو دور کند.
«کاگومه، بدو!»
اما قبل از اینکه بتوانم قدمی بردارم، صدای شلیک بلندی آمد.
همهچیز برای چند ثانیه ساکت شد.
به مایکی نگاه کردم.
بعد احساس کردم زانوهایم دیگر توان ایستادن ندارند.
مایکی با وحشت من را گرفت.
«کاگومه؟»
لباسم خونی شده بود.
صدایش لرزید.
«نه... نه، نه، نه...»
دستم را روی صورتش گذاشتم.
«مایکی...»
«حرف نزن.»
من را در آغوشش گرفت و فریاد زد:
«دکتر رو خبر کنید! همین الان!»
اما خودم میدانستم دیر شده.
به سختی لبخند زدم.
«یادت هست... اولین بار بهم گفتی فراموشت کنم؟»
مایکی سرش را تکان داد.
اشک از چشمهایش پایین میآمد.
«بس کن... خواهش میکنم.»
«خوشحالم که فراموشت نکردم.»
انگشتهایم آرام روی صورتش لغزید.
«چون... بهترین قسمت زندگی من... تو بودی.»
«کاگومه، من بدون تو—»
حرفش را قطع کردم.
«قول بده... خودتو گم نکنی.»
مایکی چیزی نگفت.
فقط من را محکمتر در آغوش گرفت.
آخرین چیزی که شنیدم صدایش بود که برای اولین بار کاملاً شکسته بود.
«دوستت دارم... کاگومه.»
چشمهایم را بستم.
و دیگر بازشان نکردم.
باران میبارید.
چند روز بعد، مایکی تنها کنار قبر کاگومه ایستاده بود.
هیچکس جرئت نزدیک شدن نداشت.
گل سفیدی روی قبر گذاشت.
مدت زیادی همانجا ماند.
بعد خیلی آرام گفت:
«گفتی کنارم میمونی...»
لبخند تلخی زد.
«ولی ظاهراً این بار، تو بودی که منو تنها گذاشتی.»
باد سردی وزید.
مایکی سرش را پایین انداخت.
و برای اولین بار، رئیس بونتن هیچ جوابی برای تنهایی خودش نداشت.
پایان.
چطور بود خوشگلا؟
مایکی دستم را گرفته بود و سعی میکرد من را از راهرو دور کند.
«کاگومه، بدو!»
اما قبل از اینکه بتوانم قدمی بردارم، صدای شلیک بلندی آمد.
همهچیز برای چند ثانیه ساکت شد.
به مایکی نگاه کردم.
بعد احساس کردم زانوهایم دیگر توان ایستادن ندارند.
مایکی با وحشت من را گرفت.
«کاگومه؟»
لباسم خونی شده بود.
صدایش لرزید.
«نه... نه، نه، نه...»
دستم را روی صورتش گذاشتم.
«مایکی...»
«حرف نزن.»
من را در آغوشش گرفت و فریاد زد:
«دکتر رو خبر کنید! همین الان!»
اما خودم میدانستم دیر شده.
به سختی لبخند زدم.
«یادت هست... اولین بار بهم گفتی فراموشت کنم؟»
مایکی سرش را تکان داد.
اشک از چشمهایش پایین میآمد.
«بس کن... خواهش میکنم.»
«خوشحالم که فراموشت نکردم.»
انگشتهایم آرام روی صورتش لغزید.
«چون... بهترین قسمت زندگی من... تو بودی.»
«کاگومه، من بدون تو—»
حرفش را قطع کردم.
«قول بده... خودتو گم نکنی.»
مایکی چیزی نگفت.
فقط من را محکمتر در آغوش گرفت.
آخرین چیزی که شنیدم صدایش بود که برای اولین بار کاملاً شکسته بود.
«دوستت دارم... کاگومه.»
چشمهایم را بستم.
و دیگر بازشان نکردم.
باران میبارید.
چند روز بعد، مایکی تنها کنار قبر کاگومه ایستاده بود.
هیچکس جرئت نزدیک شدن نداشت.
گل سفیدی روی قبر گذاشت.
مدت زیادی همانجا ماند.
بعد خیلی آرام گفت:
«گفتی کنارم میمونی...»
لبخند تلخی زد.
«ولی ظاهراً این بار، تو بودی که منو تنها گذاشتی.»
باد سردی وزید.
مایکی سرش را پایین انداخت.
و برای اولین بار، رئیس بونتن هیچ جوابی برای تنهایی خودش نداشت.
پایان.
چطور بود خوشگلا؟
- ۲۲۲
- ۰۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط